علوم ارتباطات اجتماعي Mass Communication

مقالات علوم ارتباطات اجتماعی Mass Communication Articles

Archive for the ‘نظريات ارتباطات’ Category

روندها و ساختارها در وضعیت جدید جهانی

Posted by ميرزاخاني در ژانویه 15, 2011

چکیده

مقاله حاضر به بررسی وضعیت جهانی پس از جنگ سرد می‌پردازد. در این بررسی از یک سو به روندهای جهانی در دوران پس از جنگ سرد به ویژه پس از یازده سپتامبر پرداخته شده و از دیگر سو تئوری‌های موجود جهت تبیین این وضعیت مورد واکاوی انتقادی قرار گرفته است. نویسنده پس از بررسی روندهای بعد از جنگ سرد، به این جمع‌بندی رسیده است که «ابهام» و «در حال گذار» بودن شاخص‌های وضعیت موجود جهانی‌اند و به همین دلیل تبیین این وضعیت با دشواری‌های فراوانی روبروست و ابزارهای تحلیلی نوینی را می‌طلبد.

مقدمه:

تاریخ دو قرن گذشته جهان حاکی از آن است که به دنبال بروز جنگ‌های بزرگ، نظم جدید توسط قدرت یا قدرت‌های فاتح تعریف می‌شود. پس از فروپاشی شوروی، عملاً نظام دو قطبی حاکم بر جهان فرو ریخت و تحولات بسیار عظیمی در معادلات سیاسی به وقوع پیوست. در چنین شرایطی ابهامات فراوانی در خصوص جایگزینی نظام توزیع قدرت بین‌المللی و نظم نوین در حال ظهور به وجود آمد. در پانزده سال گذشته، اندیشمندان و سیاستمداران تلاش‌های نظری و عملی فراوانی برای تعریف وضعیت جدید انجام داده‌اند و نظریه‌ها و دیدگاه‌های گوناگونی برای تبیین شرایط جدید ارائه شده است، اما این کوشش‌ها به دلیل تداوم و توسعه همزمان مجموعه‌ای از روندهای ناهمسو در جهان جدید توفیقی در برنداشته است.

طی دوران چهل ساله جنگ سرد، جهان به دو قطب مشخص شرق و غرب به رهبری شوروی و ایالات متحده آمریکا تقسیم شده بود. روندهای درونی در هر یک از دو بلوک و همچنین قواعد بازی میان دو ابرقدرت قابل تشخیص بود و این فرصت را برای اندیشمندان، تحلیل‌گران و سیاستمداران ایجاد می‌کرد که براساس واقعیت‌های ملموس و قابل درک به تحلیل شرایط جهانی بپردازند. پایان جنگ سرد این وضعیت را متحول و دگرگون ساخت، به طوری که ابزارهای نظری و مفهومی گذشته قادر به تحلیل همه ابعاد فضای بعد از جنگ سرد نبوده‌اند و امروز بیش از گذشته جهان نیاز به مفاهیم جدیدی دارد تا بتواند واقعیت‌های دوران گذر را بهتر تجزیه و تحلیل نماید.

یکی دیگر از دلایل عدم شناخت وضع موجود نیز به ماهیت سیال و پویش‌های متغیر تحولات دوران پس از جنگ سرد برمی‌گردد. سیال بودن تحولات در جهان امروز ناشی از روند جهانی شدن و استمرار پیامدهای فروپاشی بلوک شرق می‌باشد. هر چند بلوک شرق در سال 1991 فرو ریخت، ولی با توجه به پیامدهای بعدی، از قبیل تسریع و تعمیق روند جهانی شدن، ظهور قدرت‌های سیاسی و اقتصادی جدید، اختلاف‌نظر بر سر یکجانبه‌گرایی و چندجانبه‌گرایی، نمی‌توان تا تکمیل این فرآیند انتظار تعریف و تثبیت نظم جدیدی را داشت. دوران گذار، عصر دگرگونی‌ها می‌باشد و برای این دوران باید نظریه‌پردازی‌ها و مفهوم‌سازی‌های خاصی ارائه داد تا بتوان با در اختیار داشتن مبانی نظری و چارچوب مفهومی مناسب تحولات را بهتر درک کرد. در این مختصر سعی شده است که گستره بحث به دوران اخیر باز گردد.

رویکردهای جدید به تحولات بین‌المللی

با پایان یافتن جنگ سرد و فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی به عنوان یکی از دو بنیان نظام دو قطبی، انگاره‌های سیاسی و دیدگاه‌های نظری متعددی در تلاش برای تبیین شرایط متحول و نوین بین‌المللی و ناظر بر فرآیند تغییرات جهانی سربرآوردند. رویکرد‌های جدید هر کدام در عین تشریح و بررسی چونی و چرایی جهان نو سعی کردند ”نقشه جهانی“ تازه‌ای برای پایدار نمودن صلح و کاهش منازعات و تهدیدات به پائین‌ترین سطح ممکن ترسیم کنند. پایان تاریخ وهژمونی لیبرال دموکراسی، برخورد تمدن‌ها، جهانی‌سازی و تجدید سازمان گفتمان شمال و جنوب از جمله مهمترین رویکردها و نظریه‌هایی می‌باشند که هر کدام با تبیین ژئوپلیتیک و زیر ساخت‌های مربوط به خود، وجهی خاص از جهان پیچیده و در هم تنیدة معاصر را مورد بازکاوی قرار داده‌اند[1]. در این میان، ساموئل هانتینگتون و فرانسیس فوکویاما نظریه‌پردازان آمریکایی با ارائه نظریه‌های ”برخورد تمدن‌ها“ و ”پایان تاریخ“ آغازگر نظریه‌پردازی‌های جدید برای تبیین شرایط نوین بین‌المللی بودند.

نظریه برخورد تمدن ها، به عنوان یک دیدگاه رئالیستی با محور فرهنگی، مشخصه ای تجویزی – حکومتی دارد و در پی حفظ جایگاه هژمونیک آمریکا می‌باشد. این نظریه بیشتر ویژگی هشدار دهنده دارد و در آن بر ابعاد منفی تکیه شده است. در حالی که نظریه پایان تاریخ فوکویاما، دیدگاهی آرمانگرایانه با مشخصة خوش بینانه پیروزی جهانی لیبرال دموکراسی برای آمریکا را مطرح می‌سازد. ویژگی مشترک هر دو نظریه، توجه خاص به متغیرهای فرهنگی است، موضوعی که حتی در نظریه ژئوکالچر والرستین نیز از اهمیت به سزایی برخوردار است. شاید به جرات بتوان گفت که کمتر می‌توان ردپای متغیرهای فرهنگی را در نظریه‌پردازی‌های روابط بین‌الملل جستجو کرد. البته بیش از یک دهه است که حرکت‌هایی در این راستا آغاز شده است. برای نمونه، می‌توان به کتاب “ژئوپلتیک و ژئوکالچر” امانوئل والرستین و نیز مقالات گالتونگ، میشل فوکو و همچنین کتاب “پایان تاریخ” فوکویاما و نهایتاً ”نظریه برخورد تمدن‌های“ هانتینگتون اشاره کرد. پیشتر نیز آنتونیوگرامشی، عامل فرهنگی را در نظریه هژمونی خود مورد توجه قرار داده بود. از دیدگاه این دسته از نظریه پردازان که البته به مکاتب مختلفی نظیر واقع گرایی، و نظریه‌های مارکسیستی، وابستگی دارند، متغیرهای فرهنگی، سهم عمده‌‌ای را در ایجاد و شکل‌گیری تحولات بین‌المللی برعهده دارند.

نظریه برخورد تمدن‌های هانتینگتون نظریه‌ای واقع گرا محسوب می‌شود؛ با این تفاوت که پارادایم اصلی آن فرهنگ است. در این نظریه، دولت – ملت‌ها همچنان قدرتمندترین بازیگران در امور جهانی هستند، اما منازعات اصلی در سیاست جهانی نه میان ملل بلکه میان تمدن‌ها رخ می‌دهد. دیدگاه برخورد تمدن ها، با مولفة گسل‌های تمدنی در نظام بین الملل، تفاسیر متفاوتی را در میان اندیشمندان برانگیخته است. برخی ارائه این نظریه را ناشی از سیاست‌های تجویزی سیاستمداران آمریکایی برای پرکردن خلأ ناشی از فروپاشی اتحاد شوروی به عنوان رقیب عمده ایالات متحده دانسته‌اند. گروهی دیگر ارائه این نظریه را ناشی از واقعیت‌های ملموسی دانسته‌اند که از تحولات قومی، زبانی و فرهنگی در جهان، و به ویژه بلوک شرق سابق، ریشه می‌گیرد.[2]

نظریه برخورد تمدن‌ها بر دو اصل زیر مبتنی است: الف) در جهان آینده تعارض اصلی میان مسلمانان و غیر مسلمانان می‌باشد؛ ب) ایالات متحده خود را در منازعات موجود در دیگر تمدن‌‌ها وارد نمی‌کند، بلکه به مهار این منازعات از طریق مذاکره می‌پردازد. حمله ایالات متحده علیه رژیم طالبان، القاعده و بن لادن و درگیری این کشور در مسئله افغانستان و عراق و همچنین بحران خاورمیانه از این منظر وقایعی مرتبط با یکدیگر است. بوش از یک سو دیدگاه برخورد تمدنی میان اسلام و غرب را به طور علنی رد کرده است [3] و از سوی دیگر با رفتار و گفتار متناقض و با شعار مبارزه با تروریسم و همچنین استفاده از مفهوم فاشیسم اسلامی که در اوائل اوت 2006 مطرح ساخت به دنبال معرفی اسلام به عنوان دشمن می‌باشد. اما این تعارض به گونه‌ای دیگر، در درون تمدن آمریکایی نیز جاری شده است. در واقع، آثار اخیر هانتینگتون گویای همین واگشت تمدنی است؛ یعنی چنین به نظر می‌رسد که مشکلات در درون تمدن غربی و آمریکایی در سالیان اخیر، به میزان بیشتری توجه وی را جلب کرده است.[4]

سخن نهایی هانتینگتون آن است که آمریکا باید نسبت به زنده شدن و سپس ستیزنده شدن فرهنگ‌ها و تمدن‌ها جهانی و عمدتاً اسلام توجه نشان دهد و این آگاهی را بنیاد سیاستگذاری‌های خارجی خود قرار دهد. از نظر او زنده شدن تمدن‌های کهن و سیاسی شدن آنها علاوه بر اینکه یک واقعیت است، ‌واقعیتی ضروری و مفید نیز هست: ”اگر نسبت به آنچه که نیستیم تنفر نورزیم، نمی‌توانیم به آنچه هستیم عشق بورزیم؛ با نداشتن دشمنان حقیقی نمی‌توان دوستان حقیقی داشت“.[5] هانتینگتون به غرب می‌گوید احیای سیاسی فرهنگ‌ها را به فال نیک بگیرند و آن را همچون یک فرصت تلقی کنند. آثار اخیر درون – تمدنی هانتینگتون که بیشتر در ارتباط با حادثه 11 سپتامبر است، نقیض نظریة جنگ تمدن‌های وی نیست، بلکه اصلاح و ادامه آن است. هانتینگتون خود نیز معتقد است در خصوص حادثه 11 سپتامبر، می‌توان از طریق نظریة او به تبیین علل این حادثه پرداخت. علاوه بر هانتینگتون، بسیاری دیگر از اندیشمندان نیز بر این باورند که متغیر فرهنگ به ویژه با توجه به رویداد اخیر، به مسئله بسیار مهمی برای فهم تحولات جهان امروز تبدیل شده است.[6] از منظر برخی نظریه‌پردازان غربی، عملکرد گروه القاعده، بهترین دلیل برای حقانیت تز برخورد تمدن‌ها می‌باشد.

در مقابل نظریه برخورد تمدن‌ها، گروه دیگری وجود دارند که قائل به نظریه گفتگوی تمدن‌ها به عنوان یک برداشت پسا ساختاگرا، صلح آمیز و آرمانگرا و به تعبیری تجلی نوعی ”کانتیسم“ در روابط بین ملت‌ها و دولت‌ها هستند. از همین رو بود که ایده گفتگوی تمدن‌ها که از سوی آقای خاتمی مطرح شد، مورد استقبال فراوان قرار گرفت. آنها امید دارند که این نظریه انسان‌گرا و صلح‌‌آمیز ابعاد حقوقی و بین‌المللی نیز پیدا کند و به منشوری بین‌المللی تبدیل شود. در این نظریه، مولفة زبانی حتی از عنصر ارتباطاتی در ارسال پیام‌ها یا اطلاعات مهم‌تر تلقی می‌شود. اگرچه گفته شده است که دموکراسی‌ها با هم نمی جنگند، با وجود این نباید این حقیقت را از نظر دور داشت که دمکراسی‌های صنعتی، آسیب پذیرترین رژیم‌ها‌ هستند و در صورت بروز جنگ میان آنها، ممکن است شاهد شدیدترین نوع منازعه باشیم.[7] لذا، با توجه به موارد مذکور به نظر می‌رسد که دیدگاه برخورد بین تمدن‌ها تنها منحصر به مسلمانان نیست، بلکه همچنین منازعات درون تمدنی به ویژه منازعاتی را در برمی‌گیرد که در بطن تمدن غربی رخ می‌دهند.

تحولات سال‌های اخیر به دشواری توجیه کننده نگرشی است که دلالت بر پیروزی لیبرال دموکراسی دارد؛ نگرشی که در کتاب ”پایان تاریخ“ فوکویاما مطرح شده بود و نوید بخش پیروزی نگرش مزبور به رهبری غرب و بویژه آمریکا بود. برخلاف نظریه برخورد تمدن‌های هانتینگتون، نظریه پایان تاریخ فوکویاما که از همان ابتدا نیز برداشتی بسیار ذهنی از فروپاشی دولت‌های کمونیستی داشت و فاقد ملاک‌هایی برای ارزیابی‌ عینی آنها بود، به باور اسمیت، در آغاز قرن 21 و در برخورد با واقعة 11 سپتامبر به طور کامل مهر بطلان خورد.[8] تحولات سال‌های اخیر نمی‌تواند در چارچوب نظریه کلی فوکویاما یعنی پایان یافتن تاریخ تحولات اساسی و کیفی در زندگی نوع انسان قرار گیرد. این انتقاد از آن روست که ”پایان تاریخ“، استعاره‌ای برای آغاز دوره نوینی تلقی می‌شد که در آن از منازعات اساسی خبری نیست و ارزش‌های دموکراسی و سرمایه داری بر جهان سیطره می‌یابند. اما حمله علیه نماد تمدنی لیبرال دموکراسی در آمریکا و پیامدها و تحولات پس از آن به ویژه در خاورمیانه دیدگاه و نظم نوین جهانی مورد نظر فوکویاما را کاملاً بی‌اعتبار ساخت.[9] کارل پوپر در کتاب ”جامعه باز و دشمنان آن“ بر این باور است که جوامع مبتنی بر لیبرال دموکراسی که از بقایای قبیله گرایی ناشی از گذار به جامعه مدرن حاصل شده‌اند، خود می‌توانند به پدید آوردن جنبش‌های مرتجعی کمک برسانند که خواستار بازگشت به مبدأ خود هستند. در این وضعیت، مدرنیته و قبیله گرایی با شیوه خاص خود وارد منازعه با یکدیگر می‌شوند. از نظر پوپر، تعصب‌گرایی که محرک اعمال تروریستی است می‌تواند به واسطة تنش‌های مزبور تبیین ‌شود.[10]

پارادایم جهانی شدن در تحولات نظام بین‌الملل
زمانی که مفهوم جهانی شدن و یا جهانی‌سازی وارد گفتمان سیاسی بین‌المللی عصر ما شد، همواره دو زاویة دید کلی در این خصوص به چشم می‌خورده است: ”جهانی شدن“ به عنوان یک فرآیند (Process) که وجه توصیفی تحولات معاصر را شامل می‌شود و ”جهانی سازی“ به عنوان یک طرح (Project) که متضمن وجه تجویزی تحولات اخیر می‌باشد. این دو زاویة دید گرچه با یکدیگر مرتبط هستند، اما در تبیین صورت مسئله و نحوة برخورد با آثار، تبعات و مدیریت راهبردی آنها، در دو مسیر کاملاً متفاوت طی طریق می‌کنند. پارادایم جهانی شدن که مشروعیت خود را عمدتاً از فرآیندهای مرتبط و فراگیر اقتصادی و ارتباطی کسب می‌کند، تا حدودی نظریه تحول تاریخی را بازتاب می‌دهد، بی‌آنکه بر بنیان‌های تحلیلی این نظریه صحّه بگذارد. تأثیر ماهوی فعالیت‌های اقتصادی که با گسترش شبکه‌های ارتباطی و تبعات عصر انقلاب اطلاعات آثار قابل ملاحظه‌ای بر حیات سیاسی کشورها بر جا می‌گذارد، محدود به یک سطح و یک کشور نمی‌گردد.[11]

روند جهانی شدن، دولت محور نیست، بلکه بر یکسان سازی استانداردها و معیارهای جهانی تاکید دارد. فرآیند مزبور تنها به یک بعد منحصر نمی شود، لذا، روایت جهانی شدن تنها جنبه اقتصادی ندارد، بلکه حوزه‌ها و حیطه‌های گوناگونی را در زمینه‌های فرهنگی، حقوقی، سیاسی و حتی عدالت و خشونت در بر می‌گیرد.[12] دولت‌ها به عنوان نیروی محرکه جهانی شدن باقی می‌مانند، اما همزمان در حالی که استقلال خود را حفظ می‌کنند به هنجارهای فراملی تن در می‌دهند. با این وجود، دولت‌ها همچنان بازیگران اصلی و مسلط در مذاکره، تعریف و بیان منافع خود در سطح روابط بین‌الملل و داخلی هستند. خلاصه اینکه، حیطة فراملی گرایی، چالش‌های متناقض فراروی دولت‌ها را در عصر جهانی شدن مورد تاکید قرار می‌دهد.

علی‌رغم خوش‌باوری و یا ترس مفرط در مورد ”جهانی شدن“، هنوز انگاره‌های سیاسی کم نقص که بتوانند بر تمامی وجوه ماهیت و آثار این پدیده چنگ اندازند و افق‌های روشن‌تری را ترسیم نمایند ساخته و پرداخته نشده‌اند. انقلاب دیجیتالی و سرعت، وسعت و وحدت نشأت گرفته از آن بر دشواری بار مدیریت‌های کلان اقتصادی و سیاسی افزوده است. اینترنت و ”اقتصاد نوین“ به طور حتم روند جهانی شدن و در هم تنیدگی اقتصادی جوامع را سرعت بخشیده‌اند. این پدیده الگوهای گذشته مدیریتی را در عمل با مشکل مواجه ساخته است. گرایش غالبی از جهانی شدن اقتصادی در طول سه دهه گذشته در جهت مقررات زدایی و مدل نئولیبرالی وجود داشته است. در هم تنیدگی اقتصادی منافع مشترک را ارتقا می‌بخشد، اما آسیب‌پذیری‌های مشترکی را نیز پدید می‌آورد: به هنگام تقسیم منافع اغنیا سهم بیشتری خواهند برد و به هنگام تسهیم ضرر ضعفا فشار فزاینده‌ای را تحمل خواهند کرد. اینکه آیا وابستگی متقابل، دولت‌ها را به دست به عصا راه رفتن ترغیب خواهد کرد و یا میل به استقلال را در آنها تحریک خواهد کرد، تا حد زیادی به اوضاع و احوال سیاسی و بین‌المللی بستگی دارد که این گونه درهم تنیدگی‌ها در آن واقع می‌گردد.

در حالی که دیوار موجود میان اغنیا و فقرا هر روز در حال بلندتر شدن است، شکاف درآمدی میان یک پنجم ساکنان غنی‌ترین و فقیرترین کشورهای جهان از نسبت 30 به 1 در سال 1960 به 75 به 1 در سال 2000 افزایش یافته است. چهار پنجم جمعیت جهان در کشورهایی زندگی می‌کنند که تنها یک پنجم درآمد جهان را دارا هستند. کشورهای غنی در عصر ارتباطات با خیال آسوده‌تری در میان این نابرابری رو به تزاید به زندگی آرام خود ادامه می‌دهند. برای اروپا، آمریکا و ژاپن مهم نیست که بقیه مردم جهان از فن‌آوری‌های دیجیتالی محروم باشند. شکاف دیجیتالی پیامدهای ناخوشایندی برای کشورهای در حال توسعه دارد که خبر از نابرابری‌های فزاینده می‌دهد. گسترش بی‌سابقه شبکة ارتباطات و گردش حجم عظیم کالا وسرمایه در دو سوی اقیانوس اطلس به هیچ وجه ضامن عدم رقابت ژئوپلیتیک میان اروپا و آمریکا نمی‌باشد. تنها نیم نگاهی به رویکردهای دو سوی آتلانتیک پس از واقعة 11 سپتامبر، موجی عظیم از رقابت‌های راهبردی آشکار و پنهان میان اروپا و آمریکا را نشان می‌دهد. حتی در درون اتحادیة اروپای متصل و درهم تنیده که ادعای ظهور یک قطب جدید و واحد قدرت را دارد، علائم بارزی از تلاش‌های سلطه‌جویانه قدرت‌های بزرگ اروپا به منظور سیطره بر کشورهای کوچک‌تر به چشم‌ می‌خورد.

صرف‌نظر از آثار مثبت جهانی شدن، اینکه تصور شود انقلاب اطلاعات در شرف ایجاد جهانی برخوردار از اطلاعات هم سطح و متشکل از دموکراسی‌ها و نظام‌های سیاسی آزاد و هم فکر است اشتباه خواهد بود. این واقعیت که تنها درصد ناچیزی از جمعیت جهان به فن‌آوری جدید و پیشرفته ارتباطی دسترسی دارند، خود از آثار و پیامدهای مفید ژئوپلیتیک انقلاب ارتباطات می‌کاهد. معمولاً گفته می‌شود که انقلاب ارتباطاتی، جهان را به دهکده‌ای کوچک تبدیل کرده است،‌ اما این دهکدة کوچک از معدود مردمانی تشکیل شده که شانس زندگی در کشوری را داشته‌اند که به بازارهای جهانی مرتبط است. نکته مهمی که برای کشورهای در حال توسعه مطرح می‌باشد این است که بی‌عدالتی دیجیتالی و اشاعة نابرابر فن آوری جدید بین شمال و جنوب و همچنین در داخل واحدهای ملی تا حدودی ناشی از ”یکسان شمردن جهانی‌سازی و آمریکایی‌سازی“ است. نئورئالیست‌ها معتقدند که برعکس، تهدید اصلی ناشی از گسست رابطه جهانی‌سازی و مدیریت آمریکایی است. آنها بر این باورند که رشد اقتصادهای اروپا و آسیا عرصه اقتصاد جهانی را همچون عرصه ژئوپلیتیک به جولانگاه دو آمریکای کوچک تبدیل خواهد نمود و همچنان که عصر تک قطبی‌گری آمریکا به سردی می‌گراید، تأثیرات مثبت جهانی‌سازی نیز رنگ خواهد باخت. بنابراین، نظم اقتصادی فعلی جهان دوام چندانی نخواهد داشت و برخلاف نظر ”جهانی‌گرایان“، ملی‌گرایی و آزادیخواهی چالشی سخت را علیه جهانی شدن تدارک خواهند دید. وضعیتی که به جای جهانی‌سازی دنیا، به دورة تک قطبی‌گری خاتمه داده و در صورت عدم تحقق نظام چند قطبی احتمالا‌ً می‌تواند به وضعیت اضطراری ”بی‌نظمی“ منجر شود.[13]

وضعیت جدید جهانی: ابعاد و ویژگی‌ها

در بررسی نظریه‌های مختلف در شرایط کنونی جهان که دوران گذار را طی می‌کند، این نکته جالب توجه است که تحولات سیال نظام بین‌الملل پیچیده‌تر از آن است که با انطباق با یکی از نظریه‌ها فهم و تحلیل شود. با این حال، علی‎رغم تمامی اختلاف‎نظرهایی که میان نظریه‎پردازان روابط بین‎الملل در رابطه با کیفیت نظم جهانی وجود دارد، در این نکته که یک ”میدان جهانی تعامل“ میان واحدهای ملی، زیرملی و فراملی وجود دارد، اتفاق‌نظر هست. اکثر نظریه‎پردازان این پیش‏فرض را که رفتار یک واحد ملی در فضای جهانی وضعیت واحدهای ملی دیگر را تحت تأثیر قرار می‎دهد و از آنها تأثیر می‎پذیرد، مورد پذیرش قرار داده‎اند، اما در مورد این مسئله که واحدهای ملی تا چه حد در مرکز این تعاملات باقی مانده‎اند و یا اینکه تا چه میزان ساختارها، کلیت‎های فراگیر و یا فرآیندهای جهانی جایگاه واحدهای ملی را در مرکز این تبیین‎ها اشغال کرده‎اند، اختلاف‎نظرهای اساسی وجود دارد. واقع‎گرایان همچنان بر محوریت دولت سرزمینی در تبیین تحولات جهانی تأکید می‎کنند، در حالی که مهمترین ادعای نگرش نظام‎مند و ساختاری به تحولات جهانی و تعاملات میان واحدهای ملی این است که جوامع، نظام‎های در هم تنیده‎ای هستند که ساختارهای اجتماعی بسیار متنوعی را در دل خود جای داده‎اند. صورت‎های مختلف دولت، نظام اقتصادی و شبکه‎های گردش کالا، سرمایه و خدمات و حتی فرآیندهای تغییر را می‎توان معلول اجزای خاص این نظام دانست.

دیدگاه‎ها در ارتباط با نظام بین‎الملل، علی‌رغم یک فرض مشترک در مورد وجود یک کلیت فراگیر، در رابطه با میزان موجبیت نظام و گستره جغرافیایی و تاریخی آن، اختلاف‎نظرهای قابل توجهی با یکدیگر دارند. نظریه نظام‎ها که با ورود خود به حوزه روابط بین‎الملل مناظره جدیدی را در این حوزه شکل داد، نظام را شبکه‎ای از روابط میان بازیگران و مجموعه‎ای از متغیرهای وابسته به یکدیگر می‌داند. مفهوم نظام بین‎الملل از منظر رفتارگرایی، به لحاظ جغرافیایی، عمدتاً رفتار قدرت‎های بزرگ و میانی را مورد توجه قرار می‎دهد و میان حوزه‎های سیاسی و اقتصادی رابطه الزام‎آوری ایجاد نمی‎کند، در حالی که نظریه نظام ‎جهانی والرستین، گستره ”جهانی“ را به جای ”بین‎المللی“ چارچوبه اصلی نظام اجتماعی موجود می‎داند و نظام بین‎الدولی (Inter- State ) را تنها چارچوبه سیاسی نظام جهانی سرمایه‎داری تلقی می‎کند. در حالی که در تحلیل ”نظام بین‎المللی“ بر روابط متقابل واحدهای جدایی‏پذیر تأکید به عمل می‌آید، تحلیل ”نظام جهانی“ بر کلیتی استوار است که اجزای آن به آسانی از یکدیگر قابل تفکیک نیستند.

قابل تصور است که پذیرش هر یک از این دیدگاه‎ها، نگرش‎ ما را به سمت و سوی خاصی سوق می‎دهد و نوع نگاه ما را به جهان متفاوت می‎سازد، اما ورای این مجادلات نظری، واقعیت‎های جهان امروز محوریت دو فرآینده عمده را القا می‎کنند :

الف- اینکه ما با مجموعه‎ای از واقعیت‎های در هم آمیخته مواجه هستیم که فارغ از هر گونه برداشت پیشینی از مفهوم نظام، می‎توان نام آن را ”نظام بین‎المللی“ نهاد. نظام بین‎المللی در این تعریف بخشی از تعاملات جهانی را توضیح می‎دهد که در آن دولت‎ها بر مبنای منطق دولت (تأمین امنیت و تأمین رفاه) میزان قابل قبولی از عقلانیت را در رفتارهای خود بروز می‎دهند. براساس عقلانیت مورد نظر در نظام بین‎المللی موجود، رفتار دولت‎ها بر مبنای منافع ملی ملموس (امنیت‎ و رفاه) و از راه‎های پذیرفته شده و قانونی شکل می‎گیرد. تفاوت نظام ‎بین‎المللی موجود با نظام‎های گذشته در این است که در حال حاضر اختلاف ‎نظرها در مورد برخی قواعد، هنجارها، رژیم‎های بین‎المللی و معیارهایی که عقلایی یا غیر عقلایی بودن رفتار واحدهای ملی در گذشته بر مبنای آنها سنجیده می‎شد، کم رنگ شده است و معیارهای جدیدی جایگزین شده است (چیرگی این معیارها که در قالب مفاهیمی همچون حقوق بشر، دموکراسی، تجارت آزاد و… بیان می‎شود به اندازه‌ای است که حتی دولت‎های منتقد نظام نیز تلاش‎ می‎کنند مخالفت خود را از طریق این معیارها ابراز کنند).

ب – با این حال صرف مفهوم نظام بین‎المللی قادر به تبیین تمامی تحولات جهانی نیست. در اینجا مناسب‌تر است به نظام بین‌الملل جهانی شده اشاره داشته باشیم. در این خصوص تداوم روندهای کلان خارج از حیطه دولت‎ها (همچون جهانی شدن) و حضور بازیگران غیردولتی در صحنه روابط بین‎الملل که تعهدات ملت – دولت‎ها را بر دوش ندارند و در عین حال با رفتار خود قادر به تأثیرگذاری بر کل نظام و تعاملات جهانی هستند، موجب می‎شود فضای جهانی تنها در نظام‎ بین‎المللی خلاصه نگردد. عملکرد شبکه القاعده و عکس‌العمل در قبال این گروه در حال حاضر، واقعیتی غیرقابل انکار و در عین حال تأثیرگذار است. بنابراین، ما علاوه بر نظام بین‎المللی که متشکل از واحدهای ملی است با یک ”وضعیت جهانی“ مواجه هستیم که در آن به طور دائم تقابلی میان نیروی اصلی مدافع (تثبیت هژمونی) و جریان‎های مخالف (ضد هژمونی) وجود دارد. این تقابل الزاماً نظامی نیست بلکه حوزه اصلی این تقابل، می‌تواند ایدئولوژیک، فرهنگی و یا سیاسی باشد.[14]

علاوه بر مباحث نظری برای روشن شدن دامنه بحث نظام بین‌الملل به برخی از مفاهیم کلیدی و روندهای مؤثر در شکل‌دهی نظام بین‌الملل در ذیل خواهیم پرداخت:

1- تعریف نظام بین‌الملل

بنا بر تعریف، نظام بین‎الملل عبارت است از مجموعه‎ای از بازیگران (دولت‎ها، سازمان‎های بین‎المللی، شرکت‎های چند ملیتی و حتی اشخاص حقیقی) که در تعامل با یکدیگر هستند، کلیتی منسجم را تشکیل می‌دهند و وجود نوعی سامان (نظم) در آن آشکار می‌باشد. با وجود آنکه نظام بین‎الملل محصول کنش‎ متقابل اجزای خود می‎باشد، اما با یافتن شکل ساختاری (نهادینه شدن)، رفتار بازیگران تشکیل‌دهندة خود را تحت تأثیر قرار می‎دهد. در حقیقت، این ساختار با تبیین قواعد بازی در عرصه جهانی، عملکرد بازیگران را مشخص و محدود می‎نماید. بدین ترتیب، نظام بین‎الملل در هر مقطع تاریخی قواعد و هنجارهای خاص خود را دارد که در طول حیات آن به تدریج شکل گرفته است. به عبارتی روشن‎تر، رفتار بازیگران تحت تأثیر کیفیت نظام ‎بین‎المللی قرار دارد واین رفتار در طول تاریخ به اشکال گوناگون ظاهر شده است. بنابر این، عملکرد دولت‎ها متغیری وابسته است که از شرایط و مقتضیاتی تأثیر می‎پذیرد که نظام بین‎الملل به عنوان متغیر ثابت به وجود می‎آورد.

از آنجا که شاهد بازی‎های گوناگون از سوی دولت‌ها، با توجه به شرایط متفاوت، برای نیل به اهداف سیاسی مورد نظرشان در نظام بین‎الملل هستیم، می‎توان به نوعی الگوی طبقه‎بندی از پویش روابط میان دولت‎ها به عنوان اصلی‎ترین بازیگران روابط بین‎المللی پی برد. در حقیقت، با توجه به وجود تفاوت‌ها به لحاظ سطوح قدرت، امکانات و موقعیت و حتی اهداف دولت‎ها، می‌توان به تقسیم‎بندی‌های گوناگونی میان بازیگران دست زد. در این صورت، نه تنها جایگاه دولت‎ها در سلسله مراتب جهانی از یکدیگر تفکیک می‌گردد، بلکه میزان انفعال و تأثیرپذیری آنها از الزامات نظام نیز با درجات مختلف مشخص خواهد شد. در این خصوص، هر یک از دولت‌ها ‎باید برحسب توانایی‎ها و ظرفیت‎های خود، در رابطه با نظام بین‎الملل، جایگاه خود را مورد شناسایی قرار دهند.

2- ماهیت نظام بین‎الملل

نظام بین‎المللی پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و پایان جنگ سرد و دگرگونی در بلوک شرق و اضمحلال پیمان ورشو وارد مرحله نوینی شده است که مهمترین ویژگی‌های آن حول سه محور در حال باز تعریف و یا شکل‎گیری مجدد می‎باشند:

الف- نظم اقتصادی: همزمان با شکست الگوی سوسیالیستی در اقتصاد جهانی، الگوی لیبرالی به عنوان الگویی عملیاتی در قالب قدرت نرم مانند اقتصاد، تکنولوژی، ارتباطات و فعالیت حکومت‌ها جایگاه خاصی در عرصه جهانی پیدا کرده است و از طریق نهادهای مختلفی همچون سازمان تجارت جهانی، بانک جهانی، صندوق بین‎المللی پول و گروه هشت کشور صنعتی، تعاملات اقتصادی جهان (از الگوهای توسعه ملی گرفته تا ساز و کارهای گردش کالا و سرمایه) را هدایت و جهت‎دهی می‎کند.

ب – موقعیت آمریکا: یکی از مشخصه‌های سهل و دشوار نظام بین‌الملل، وجود یک ابرقدرت بدون داشتن رقیبی همطراز می‌باشد. ایالات متحده آمریکا پس از پایان جنگ سرد به دلیل برتری قابل توجه اقتصادی و نظامی از موقعیت جهانی ویژه‌ای برخوردار گردید و برای رهبری بر جهان تلاش‌های زیادی به خرج داده و هزینه‌های زیادی در سال‌های اخیر متحمل شده است. با توجه به ظهور قدرت‌های بزرگ سیاسی و اقتصادی و تمایل آنها برای ایفای نقش بیشتر در نظام بین‌الملل، آمریکا برای تثبیت رهبری خود با چالش‌هایی مواجه شده است. از این‌رو، پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی با توجه به تحولات فراوان صورت گرفته و رقابت میان قدرت‌ها هنوز نظم جدیدی تعریف نشده و نظام بین‌الملل در حال طی دوران گذار می‌باشد.

ج – ایدئولوژی لیبرالیسم: ایدئولوژی لیبرالیسم که بر آزادسازی در حوزه‎های اقتصادی، سیاسی و فرهنگی تأکید می‎کند پس از ناکارآمدی ایدئولوژی کمونیستی و شکست نظام‎های سوسیالیستی در نظام بین‌الملل برتری کسب نموده است. این مسئله که آیا قدرت‌های غربی در خدمت ایدئولوژی لیبرالیسم قرار دارند یا لیبرالیسم ابزار قدرت‌های غربی است، چندان محل پرسش نیست، زیرا همواره ایدئولوژی برتر و قدرت برتر رابطه مکمل دارند.[15]

3- قدرت در نظام بین‌الملل

قدرت در نظام بین‌المللی از منظر گفتمان، ماهیت و پویش مورد توجه قرار می‌گیرد.

الف – گفتمان قدرت: مفهوم قدرت در نظام بین‌الملل سه برهه زمانی با ماهیت گفتمانی را پشت سرگذاشته است :

– گفتمان اجبار: این گفتمان قدرت را از طریق ابزار نظامی، در سطح بین‌الملل، به منظور مجازات اعمال می‌نماید.

– گفتمان پاداش‌ و تنبیه: این گفتمان مبتنی بر اعمال قدرت از طریق اعطای پاداش و یا اعمال محدودیت‌های سیاسی و اقتصادی (تحریم) می‎باشد.

– گفتمان اقناعی: در این گفتمان اعمال قدرت از طریق توجیه، اقناع و پذیرش طرف مقابل صورت می‎گیرد.

گفتمان قدرت در نظام بین‎المللی موجود گفتمان اقناعی است که مهمترین ابزار آن ارتباطات و توجه به افکار عمومی می‌باشد. با این حال، هرگاه ضرورت ایجاب کند، به گفتمان اجبار روی آورده می‌شود. بحران عراق نمونه قابل توجهی از گفتمان قدرت در سطح نظام بین‎الملل است. بسته پیشنهادی کشورهای 1+5 در ارتباط با برنامه هسته‌ای ایران، گفتمان پاداش و تنبیه می‌باشد. آمریکا با وجود توانایی‎های خود، ناگزیر به اقناع دولت‌های دیگر و افکار عمومی می‎باشد.

ب – ماهیت قدرت : ماهیت قدرت همسو با تغییر گفتمان قدرت از توانایی‎های نظامی و سیاسی به سمت توانایی‎های اقتصادی، علمی، ارتباطاتی، اطلاعاتی به عنوان مکمل نظامی و سیاسی در حال تغییر است. به عبارت دیگر، قدرت از شکل سخت‎افزاری به شکل نرم‎افزاری در حال تغییر ماهیت است.

ج – پویش قدرت : پویش قدرت در سطح نظام بین‎المللی به ترتیب زیر در حال تحول است.

1- قدرت نظامی غالب است، اما رایج و نافذ نیست.

2- قدرت اقتصادی رایج است، اما غالب و نافذ نیست.

3- قدرت فرهنگی، علمی و ارتباطی نافذ است، اما رایج و غالب نیست.[16]

4- ساختار نظام بین‎الملل

از آنجا که واحدهای ملی در نظام بین‎المللی از قدرت یکسانی برخوردار نیستند، سلسله مراتبی از قدرت در متن نظام بین‎المللی مشهود می‌باشد. در حال حاضر، آینده نظام بین‎المللی بر مبنای دیدگاه‎های مختلف، نظامی هژمونیک (مبتنی به هژمونی آمریکا)، تک قطبی و یا چند قطبی سلسله مراتبی تفسیر می‎شود. با توجه به سلسله مراتبی بودن نظام بین‎المللی، دولت‎ها را از لحاظ سیاسی می‌توان به پنج دسته تقسیم نمود: ابرقدرت، قدرت بزرگ، قدرت متوسط، قدرت کوچک و ریز قدرت.

انواع قدرت

ماهیت قدرت

دسترسی قدرت

ابرقدرت

مطلق

جهانی

قدرت بزرگ

نسبی

جهانی

قدرت متوسط

نسبی

منطقه‎ای

قدرت کوچک

نسبی

داخلی

ریز قدرت

نسبی

تحت‎الحمایه

موضوع قدرت به عنوان معیار تقسیم‌بندی دولت‎ها، صرفاً بر مبنای ظرفیت‎های نظامی قرار ندارد، بلکه توانایی‎هایی سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و حتی ایدئولوژیک نیز در این امر دخیل می‎باشند. علاوه بر این، عوامل تعیین کننده (داخلی و خارجی) و متغیر‌های بسیار زیادی (متغیرهای فیزیکی، ساختاری، انسانی وغیره) در این طبقه‎بندی نقش دارند. در خصوص توضیح جایگاه دولت‎ها در این تقسیم‎بندی، اگر در رأس هرم، ابرقدرت از بیشترین میزان تأثیر‎گذاری (در حد تسلط) بر نظام حاکم بهره‎مند باشند، در انتهای هرم دولت‎های ذره‎ای بیشترین میزان تأثیرپذیری در مقابل الزامات نظام را دارا می‎باشند. همچنین اگر قدرت‎های بزرگ از توانایی بالقوه برای رقابت و همکاری با ابرقدرت‎ها برخوردار ‎باشند و بر روی قابلیت‎های تأثیرگذاری خود بر سیستم بین‎الملل تأکید ورزند، در مقابل ظرفیت‎های قدرت‎های میانی نیز به آنها اجازه نوعی اعمال نفوذ قابل استمرار در محیط جغرافیایی اطرافشان را می‎دهد. به عبارت دقیق‎تر، قدرت‎های منطقه‎ای ایفاگر نقشی محوری در زیر سیستم‎های منطقه‎ای می‎باشند، به گونه‌ای که دولت‎های کوچک در مدار و حاشیه آنها قرار می‎گیرند. برای روشن شدن این بحث زیر سیستم‌های منطقه‌ای و نهادهای بین‌المللی را که هر کدام به نوعی بر نظام بین‌الملل تأثیرگذار می‌باشند، مورد توجه قرار می‌دهیم:

الف – زیر سیستم‎‌های منطقه‎ای: زیرسیستم‎های منطقه‎ای به عنوان متغیری وابسته به نظام بین‎الملل، مجموعه‎ای خاص از تعاملاتی مشخص را در یک حوزه جغرافیایی معین تحت پوشش قرار می‎دهند. به عبارت دیگر، اگر نظام بین‎الملل کلیه کنش‎های متقابل بین‎المللی را در برگیرد، زیر سیستم‎های منطقه‎ای قسمت‎های مشخصی از آنها را شامل می‎شود. در نظام بین‎الملل تمامی بازیگران دخیل هستند و محیط بازی کل جهان را در برمی‌گیرد، اما در زیر سیستم منطقه‎ای یک محدودة جغرافیایی خاص و تعدادی بازیگر مشخص مورد نظر می‎باشد.

یکی از مباحث مهم در علم سیاست، شناسایی و تعیین حدود زیر سیستم‎های منطقه‎ای می‎باشد؛ موضوعی که همواره مورد اختلاف اندیشمندان بوده است. هر گروه از اندیشمندان سیاسی معیارهای متفاوتی را برای شناسایی زیرسیستم‎های منطقه‎ای ارائه داده‌اند که این خود سبب تنوع و کثرت در تعریف این زیر سیستم‌ها شده است. مهمترین این معیارها که مورد وفاق همگان است عبارتند از :

– زیرسیستم‌های منطقه‎ای پیرامون یک یا چند موازنه قوای محلی شکل می‌گیرند و بیانگر نوعی رابطه پر تنش‎ تاریخی می‎باشند.

– زیر سیستم‌های منطقه‎ای معرف یک سلسله واقعیت‎های جغرافیایی، تاریخی، اجتماعی و فرهنگی هستند که براساس نوعی هویت و سرنوشت مشترک رقم خورده‌اند. در این حالت، باید نوعی تفاوت میان واحدهای درونی و بیرونی زیرسیستم قائل شد.

– در حوزه ارتباطات میان زیر سیستم منطقه‎ای و سیستم بین‌المللی، همواره زیر سیستم موضوع نزاع و رقابت میان قدرت‎های حاکم بر نظام بین‎الملل می‎باشد. در این شرایط، هر زیر سیستم منطقه‎ای از سه بخش مجزا ولیکن مرتبط با یکدیگر تشکیل شده است :

الف – بخش مرکزی که شامل بازیگران اصلی یعنی قدرت‎های بزرگ و متوسطی است که تعامل میان آنها باعث پیدایش موازنه قوای محلی شده است.

ب – بخش حاشیه‎ای (پیرامون) که بازیگران جانبی شامل دولت‎های کوچک و ذره‎ای در آن قرار داشته و معمولاً جذب بخش مرکزی گردیده‌اند.

ج – بخش مداخله‎گر که نماد دخالت و حضور سیستم بین‎الملل در زیر سیستم منطقه‎ای از طریق قدرت‎های حاکم است.

نهادهای بین‎المللی :

نهادهای بین‎المللی در ساختار نظام بین‎المللی موجود وظیفه تنظیم، تسهیل، تعدیل و تحدید روابط میان دولت‎ها را بر عهده دارند. نهادهای بین‎المللی ساختارهایی خنثی نیستند و قدرت‎های بزرگ متناسب با سهمی که از قدرت دارند، از نفوذ در این نهادها برخوردار می‌باشند. با این حال، این امر به معنای آن نیست که نهادهای بین‎المللی یکسره در اختیار قدرت‎های بزرگ قرار داشته باشند. این نهادها در موارد متعددی خط‏مشی‎های متفاوتی را دنبال می‎کنند و فرصت‎هایی را نیز برای دولت‎های منطقه‌ای و متوسط فراهم ساخته‎اند.[17] مهمترین نهاد بین‌المللی که نقش محوری در تحولات نظام بین‌الملل دارد، سازمان ملل متحد می‌باشد.

سازمان ملل در تعاملات جهانی:

هر چند پس از حادثه 11 سپتامبر ایالات متحده آمریکا بدون اعتنا به سازمان ملل متحد در جهت دست‌یابی به اهداف جهانی خود تلاش نمود که با تهدید سازمان ملل را آن گونه که مایل است تغییر دهد ولی مخالفت برخی قدرت‌های بزرگ و افکار عمومی جهانی از یک سو و ناکامی‌ها و چالش‌هایی که آمریکا با آن مواجه شد از سوی دیگر، موجب گردید که سازمان ملل متحد هنوز در محور توجهات باقی بماند. این تحولات موجب شد که کوفی‌عنان دبیر کل سازمان ملل متحد، پیشنهاد اصلاح در منشور سازمان ملل متحد برای تبیین وضعیت جدید جهانی را در سال 1382 به مجمع عمومی سازمان ملل ارائه دهد. ضرورت اصلاحات و انجام تغییرات ماهوی در منشور و ساختار ملل متحد مؤید ورود به فصلی جدید و متفاوت از حیات بین‌الملل و وداع با دوره‌ای متمایز از روابط بین‌الملل می‌باشد که با نظم دو قطبی تعریف می‌شد.[18] وجود مناقشات و بحران‌ها در نظام بین‌الملل نیز موجب نقش‌آفرینی سازمان ملل در تعاملات جهانی شده است و تصمیمات این سازمان را به معیار و ملاک تعیین کننده‎ای در جهت‎گیری افکار عمومی جهانی تبدیل کرده است. در کنار نهادهای رسمی فراملی که چارچوب روابط میان دولت‎ها را تنظیم می‎کنند، نهادهای غیررسمی بین‎المللی در نظام بین‎المللی موجود به تدریج در حال قدرت‎یابی و تأثیرگذاری هستند. افزایش قابل توجه تعداد این نهادها (از 371 سازمان در آغاز قرن بیستم به بیش از 25000 سازمان در پایان قرن)، زیر ساخت‎های یک جامعه مدنی فراملی را بنا می‌گذارند که می‎تواند به پاسخگو ساختن حکومت‎ها و نهادهای رسمی بین‎المللی منجر گردد.[19]

5- منطق تعامل در نظام بین‌الملل

به اعتقاد بسیاری از نظریه‎پردازان، نظام بین‎المللی، به ویژه پس از فرآیند جهانی شدن، وابستگی متقابل پیچیده‏ای را تجربه می‎کند. این مفهوم در وهله نخست این معنا را به ذهن متبادر می‎سازد که تمامی واحدها متناسب با جایگاه و موقعیت خود، میزانی از سود ودر برخی مواقع عدم ضرر را در فرآیند همکاری با سایر واحدها کسب خواهند کرد. در این فرآیند ”سود نسبی“ و نه ”سود مطلق“ مورد توجه واحدهای ملی قرار دارد و دولت‎ها هدف ”قابل دسترس“ را که هزینه و دستاورد مشخصی دارد به آرزوها و خواسته‎های مبهم (از جنبه دسترسی یا عدم دسترسی) که هزینه‎ها و دستاوردهای نامشخصی دارد، ترجیح می‎دهند. رفتار روسیه در قبال سیاست‌های آمریکا در آسیای مرکزی‌ و قفقاز و رویکردهای فرانسه، روسیه و چین در تحولات خاورمیانه از این منظر قابل تحلیل است. تأکید بر مفهوم همکاری و ”سود نسبی“ الزاماً به معنای فقدان رقابت و حتی چالش در سطح نظام بین‎المللی نیست. این مفروض واقع‎گرایانه که دولت‎ها به دنبال افزایش قدرت خود هستند، همواره اصل بی‎بدیل روابط میان دولت‎ها باقی خواهد ماند، اما ساختارها و الزامات نظام بین‎المللی مهار قدرتمندی بر این تمایل می‎زند. به همین دلیل رقابت، چانه‎زنی و حتی چالش‎ تا مرحله‎ای پیش می‎رود که خدشه‎ای بر ”سود نسبی“ وارد نسازد.

مفهوم وابستگی متقابل در وهله دوم بر ”نگرانی‎های مشترک“ واحدهای ملی تأکید دارد. این موضوع که واحدهای ملی نسبت به یکدیگر آسیب‎پذیر هستند موجب شده است دولت‎ها در برابر نگرانی‎های مشترک، رفتاری همسو و هماهنگ از خود بروز دهند. به عنوان نمونه، مسئله تروریسم در حال حاضر یکی از محورهای اصلی نگرانی مشترک در نظام بین‎المللی به شمار می‎رود، اما همانند مفهوم سود نسبی، نگرانی مشترک دولت‎ها، از ماهیتی یکسان برخوردار نیست و متناسب با جایگاه و موقعیت کشورها، دارای شدت و ضعف است. نکته قابل تأمل در هر دو محور این است که قدرت‎های بزرگ و به ویژه قدرت حاکم، نقش مؤثر و نافذی در تعیین میزان سود و یا طرح نگرانی مشترک بر عهده دارند.[20] در مجموع، می‌توان گفت که در دوران جنگ سرد صف‌بندی‌های میان قدرت‌های رقیب اکثراً به تقابل می‌انجامید، ولی در شرایط جدید تعامل میان قدرت‌های رقیب تلفیقی از رقابت و همکاری در عرصه بین‌المللی می‌باشد.

6- کار ویژه دولت‌ها در نظم نوین

کشورها به عنوان بازیگران اصلی نظام بین‌الملل، همواره به درجات گوناگون از ساختارها و فرآیندهای جهانی متأثر شده‌اند. به بیانی دیگر، می‌توان گفت سرشت پویای نظام بین‌الملل پیوسته کشورها را به چالشی دائمی جهت ”حفظ بقا“ و نیز ”ارتقای منزلت“ فرا می‌خواند. اهمیت سیاست خارجی یک کشور نیز به همین امر برمی‌گردد. بدین معنا که چه نوع سیاست خارجی در متن نظام بین‌الملل می‌تواند ضمن صیانت از بقای یک کشور، منزلت آن را نیز ارتقا بخشد. ویژگی نظم بین‌المللی در دوران پس از جنگ سرد به اعتقاد بسیاری از اندیشمندان ”سیالیت“ آن است؛ امری که تصمیم‌سازی برای سیاست خارجی کشور‌ها را از پیچیدگی خاصی برخوردار ساخته است. در این وضعیت، طراحی الگوهای رفتاری که در پرتو آن یک کشور بتواند به دو هدف فوق‌الذکر نائل شود، از اهمیت بسیار زیادی برخوردار است. در این راستا جایگاه متأثر واحدهای ملی در نظام بین‎المللی در شرایط جدید بسیار حائز اهمیت است. این جایگاه متأثر از دو عامل اساسی می‌باشد:

– نوع نگاه واحد ملی به نظام بین‎الملل

– نوع نگاه نظام بین‎الملل به واحد ملی[21]

نگاه واحدهای ملی به محیطی که در آن به تعامل می‎پردازند خود منبعث از دو عامل می‎باشد:

– موقعیت و جایگاه ژئوپولیتیک

– برداشت نخبگان و جامعه نسبت به این جایگاه (آنچه که هست و آنچه که باید باشد)

هر دو عامل از ویژگی تاریخی برخوردار هستند و به عبارت دقیق‎تر تاریخ را در پشت سرخود دارند. موقعیت و جایگاه ژئوپلیتیک، به مجموعه‌ای از عناصر قدرت ملی گفته می‎شود که در یک نگاه ساختاری، جایگاه کشور را در کلیت ساختار نظام بین‎المللی تعریف می‎کند. این جایگاه همواره مورد قضاوت نخبگان و جامعه داخلی قرار دارد و قشر متفکر جامعه دائماً این جایگاه را مورد ارزیابی قرار می‎دهد. برآیند این دو عامل (جایگاه واحد ملی و برداشت نخبگان و جامعه از این جایگاه) در جهت‎گیری سیاست خارجی دولت‎ها تبلور پیدا می‎کند و در واقع دولت‎ها بخش قابل توجهی از پشتوانه سیاست خارجی خود را از این دو عامل اخذ می‎کنند. با وجود استدلال‎هایی که در مورد رسوخ‌پذیر کردن حاکمیت دولت‎ها در فرآیند جهانی شدن می‎شود، دولت‎ها همچنان مهمترین بازیگران نظام بین‎المللی موجود هستند و نقش منحصر به فرد خود را حفظ خواهند کرد و تحولات نظام بین‎المللی را با رفتارهای خود شکل خواهند داد. از آنجا که میزان نقش آفرینی دولت‎ها به ویژه قدرت‌های بزرگ در نظام بین‎المللی متناسب با توانایی‎ها وابعاد مختلف قدرت ملی آنها متفاوت است، ارزیابی ‎جایگاه قدرت‎های بزرگ در شناخت نظام بین‎المللی از اهمیت زیادی برخوردار است.

الف- آمریکا : ایالات متحده آمریکا به عنوان بزرگترین قدرت جهانی فاصله قابل توجهی با سایر رقبای خود در ابعاد مختلف قدرت ملی دارد. طبق برآوردها، حجم اقتصاد آمریکا دو برابر حجم اقتصاد ژاپن (نزدیکترین تعقیب کنندة این کشور) می‌باشد (ایالت کالیفرنیا به تنهایی در مقام پنجم جهان پس از آمریکا، ژاپن آلمان و انگلیس قرار دارد). از لحاظ نظامی، بودجه نظامی آمریکا در سال 2004 از مجموع بودجه‌های نظامی 15 تا 20 قدرت بزرگ دیگر بیشتر بوده است و بودجه‌ای که برای پژوهش و توسعه (R & D ) صنایع نظامی در آمریکا تخصیص داده شده است، سه برابر بیش از مجموع بودجه اختصاص داده شده در این زمینه از سوی شش قدرت بزرگ بوده است (این هزینه به تنهایی بیش از مجموع بودجه نظامی انگلیس و آلمان است).[22] با توجه به موارد فوق، آمریکا برای دستیابی به هدف رهبری جهان و یا حفظ موقعیت کنونی خود رویکرد یکجانبه‌گرایانه و در صورت عدم توفیق همکاری با قدرت‌های بزرگ را در پیش خواهد گرفت. اما این مسئله به معنای نامحدود بودن قدرت آمریکا نیست. بحران عراق دست‌کم تاکنون اثبات کرده است که یکجانبه‎گرایی آمریکا نتوانسته است منافع و اهداف این کشور را تأمین نماید، ضمن اینکه به لحاظ نظری هر چه قدرت گسترده‎تر شود، امکان آسیب‎پذیری آن بیشتر خواهد شد.

ب – اروپا : اروپا به لحاظ داخلی همچنان گرفتار مسئله هویت است. اعضای اتحادیه اروپا هنوز در حوزه مسائل مهم و تعیین کننده خارجی نتوانسته‎اند به یک هویت و موضع واحد دست یابند و به همین دلیل از میزان توانایی آنها برای نقش آفرینی مستقل کاسته شده است. بحران عراق و اختلاف‎نظر میان اعضای اتحادیه اروپا گواهی بر این موضوع است.[23]

ج- روسیه : معضلات اقتصادی و اجتماعی ناشی از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، روسیه را از موقعیت گذشته خود دور ساخته است. روس‎ها با توجه به این معضل ترجیح می‎دهند به لحاظ راهبردی حسب مورد شریک اروپا باشند و گاهی اوقات با آمریکا همکاری نمایند.

د – چین : به نظر می‎رسد چین تلاش می‎کند تا در دنیای پرآشوب کنونی آرام و بی‎سر و صدا توانایی خود را صرف افزایش قدرت اقتصادی کند و تا زمانی که به یک قدرت بزرگ تبدیل نشود نقش منطقه‌ای خواهد داشت، ولی در عرصه بین‌الملل از هر موضع و رفتاری که به اهداف اقتصادی این کشور لطمه بزند پرهیز خواهد کرد. باتوجه به این موضوع، چین احتمالاً، نقشی را در معادلات جهانی برعهده خواهد گرفت که حالت تقابلی با قدرت‌ها نداشته باشد.

وضعیت جهانی : تداوم روندهای متناقض

علی رغم تصویر سازمان یافته و منسجمی که سعی می‌شود از وضعیت نظام بین‎المللی ارائه ‌شود، وضعیت جهانی پس از پایان جنگ سرد تنها در این تصویر خلاصه نمی‎شود. مفهوم نظام بین‎الملل، همان گونه که بیان شد، قادر به تبیین تمامی تحولات جهانی پس از پایان جنگ سرد نیست. نظام بین‎المللی بر مبنای منطق دولت (تأمین امنیت و رفاه) تعریف می‎شود. بنابراین هرکنشی که تأثیر جهانی داشته باشد، اما خارج از منطق دولت باشد از طریق توضیح نظام بین‎الملل قابل تحلیل نیست. به عبارت دیگر، اگر چه مفهوم نظام بین‎الملل تعاملات اصلی میان واحدهای ملی را توضیح می‎دهد، اما این تعاملات تمامی کنش‎های تأثیرگذار در فضای جهانی را شامل نمی‎شوند. در فضای جدید جهانی، ما شاهد روندهای متناقضی هستیم که فراتر از عقل عرفی دولت‎ها، همسو و یا ناهمسو با آن، حیات دولت‎ها را تحت تأثیر قرار می‎دهند.

1- جهانی شدن در برابر منطقه‌گرایی

جهانی شدن : جهانی شدن به عنوان یک فرآیند واقعی – که با وجود یک درک مشترک از آن، در تعریف آن اختلاف نظرهای فراوانی وجود دارد – به مجموعه‎ای از روندها و فرآیندها اطلاق می‎شود که به شکل‎گیری فضای واحد و همگون جهانی کمک می‎کنند. برای نمایش چگونگی شکل‎گیری این فضای واحد و همگون جهانی معمولاً از نزدیک شدن ارتباطات و فرهنگ مردم کشورهای مختلف، یکسان شدن استانداردها، هماهنگ شدن منابع خبری و اطلاعاتی بر اثر گسترش شبکه‎های ماهواره‎ای و اینترنت و فراگیر شدن تقاضاهای سیاسی و فرهنگی در جهت دموکراسی و لیبرالیسم فرهنگی و در نهایت پیوندهای غیرقابل انفکاک در بازارهای مالی جهانی و شبکه‎های گردش کالا و سرمایه، به عنوان عوامل تأثیرگذار یاد می‌شود. این واقعیت‎ها اگر چه غیرقابل انکار هستند، اما نباید در مورد میزان فراگیر شدن آنها و اینکه تا چه میزان واقعیت‎های محلی را کمرنگ و یا محو می‎سازند، اغراق کرد؛ ضمن اینکه نباید فراموش کرد که جهانی شدن تنها واقعیت قابل درک جهانی نیست. در کنار فرآیند جهانی شدن، فرآیندهای دیگری نیز به طور همزمان – اگر چه نه با قدرت فرآیند جهانی شدن – در حال تداوم و گسترش هستند. مهمترین این فرآیندها منطقه‎گرایی است.

منطقه‎گرایی : منطقه‎گرایی از جمله پدیده‎هایی است که در طول یک دهه گذشته روندهای حاکم بر وضعیت جهانی را تحت تأثیر قرار داده است و حتی به مدلی برای تحلیل مسائل جهانی و بین‎المللی تبدیل شده است. به اعتقاد بسیاری از تحلیلگران، منطقه‌گرایی مقاومتی آشتی‎جویانه در برابر ابهامات ذاتی فرآیند جهانی شدن و نگرانی واحدهای ملی از غرق شدن در دریایی است که عمق و گستردگی آن هنوز آشکار نشده است. به عبارت دیگر، دولت‎ها از طریق فرآیند منطقه‎گرایی، ورود به جهانی بزرگتر را به محک تجربه و آزمایش می‎گذارند.

گرایش‎های منطقه‎ای در اوائل هزاره سوم در شکل رقابت‎های بین‎ منطقه‎ای و رشد همکاری‎های سازمان یافته درون منطقه‎ای تجلی یافته است.[24] این گرایش‎ها به لحاظ گستردگی، تنوع و تأثیرگذاری نسبت به دوران جنگ سرد قوی‎تر و شدیدتر شده‌اند. اجرای طرح‎های اقتصادی کلان منطقه‎ای، گسترش تجارت درون منطقه‎ای، تقویت بنیادهای فنی، ارتباطی واقتصادی منطقه‎ای و اتخاذ سیاست‎های یکسان در قبال مسائل بین‎المللی از ویژگی‎های منطقه‎گرایی است. ظهور این گرایش‎ها به مناطق خاصی منحصر نمی‎شود. در حقیقت، می‎توان گفت که این روند از ماهیتی جهانی برخوردار است. گرایش مناطق مختلف به این روند با میزان توسعه‎یافتگی اقتصادی و تأثیرگذاری بین‎المللی آنها همبستگی مثبت دارد. اتحادیه اروپا و اتحادیه تجارت آزاد آمریکای شمالی (نفتا) و اتحادیه ملل جنوب شرق آسیا (آسه آن) در حال حاضر مهمترین بلوک‎های اقتصادی جهانی به شمار می‎روند. گروه‎بندی‎های دیگری که به طور بالقوه قابلیت تبدیل شدن به یک بلوک منطقه‎ای را دارا هستند، در سایر نقاط جهان قابل مشاهده‎اند، اما فاصله میان بلوک‎های بالقوه و بلوک‎های بالفعل بسیار زیاد است.

2- هژمونی و ضد هژمونی

در حوزه سیاست بین‎الملل نیز همانند حوزه اقتصاد بین‎الملل، با مجموعه‎ای از کنش‎ها و روندها مواجه هستیم که فراتر از منطق دولت و عقل عرفی مورد انتظار از دولت‎ها (به گونه‎ای که در منطق نظام بین‎الملل مفروض گرفته شده است) و در جهت مخالف با یکدیگر در حال تقویت و تداوم هستند. یکجانبه‎گرایی و برتری‎طلبی آمریکا که در جهت تثبیت نقش هژمونیک این دولت دنبال می‎شود، از یک سو، و تشدید جریان‎های ضد یکجانبه‌گرایی و ضد هژمونی آمریکا در جهان که در قالب‎های مختلف پیگیری می‎شود، از سوی دیگر، تعاملات اصلی وتعیین کننده را در سطح جهانی رقم می‎زنند.

هژمونی : مفهوم هژمونی در ادبیات روابط بین‎الملل هم با تعابیر خوش‎بینانه (حافظ نظم، ثبات بخش) و هم بدبینانه (سلطه، برتری جویی) به کار گرفته می‎شود. اما هر دو تعبیر اشاره به موقعیتی دارد که یک قدرت برتر از توانایی‎های خود در جهت حفظ و تثبیت نظم موجود جهانی بهره می‎گیرد. در واقع، موقعیت هژمونیک هنگامی شکل می‎گیرد که این نقش از سوی سایر قدرت‎های بزرگ جهانی مورد پذیرش قرار گیرد.[25] وضعیت حاضر به ویژه پس از حوادث 11 سپتامبر که در آن از همسویی قدرت‎های بزرگ در خصوص مسائل مهم بین‌المللی با آمریکا خبری نیست موجب شده است که پس از پایان جنگ سرد و نظام دو قطبی، نظام جدیدی شکل نگیرد و نظام بین‌الملل همچنان دوران گذار خود را طی کند.

روندهای ضد هژمونیک : همزمان با تلاش آمریکا برای تثبیت موقعیت هژمونیک خود، روندهای ضد هژمونیک نیز درحال تشدید و تقویت هستند. حادثه 11 سپتامبر نقطه اوج این روندها به شمار می‎آید. اما روندها و کنش‎های ضد هژمونیک تنها در اقدامات تروریستی خلاصه نمی‎شوند. این کنش‎ها از سه منشاء سرچشمه می‌گیرند :

1- دولت‎هایی که بر مبنای منطق دولت عمل نمی‎کنند. مانند رفتار صدام که منطق فردی داشت، رفتار صرب‎ها در یوگسلاوی که منطق نژادی داشت و رفتار طالبان که از منطق ایدئولوژیک برخوردار بود.

2- بازیگران غیردولتی مانند گروه‎های تروریستی .

3- قدرت‌های بزرگ که تحولات آتی نظام بین‌الملل را در راستای منافع خود نمی‌بینند.

رفتارهای ضد هژمونیک پنج ویژگی می‎توانند داشته باشند :

1- رفتارهای ضد قدرت مسلط

2- رفتارهای ضد ارزش‎ها و قواعد حاکم بر روابط بین‌الملل

3- رفتارهای ضد نظم اقتصادی

4- رفتارهای ضد امنیت بین‎المللی

5- عدم همکاری قدرت‌های بزرگ

رفتارهای ضد هژمون باتوجه به ویژگی‎های نظام بین‎المللی موجود با واکنش‎های شدید مواجه خواهند شد. تاکنون این رفتارها موجب بروز چهار جنگ عمده در دوره پس از جنگ سرد شده‌اند: جنگ عراق 1991، جنگ یوگسلاوی، جنگ‌های افغانستان و عراق (2003) و(2001) .

3- امنیت و ناامنی:

جهان پس از جنگ سرد، در حال یافتن شکل تازه ای بود که حادثه 11 سپتامبر و پیامدهای آن و سیاست‌های نظامی‌گری ایالات متحده آمریکا، شرایط امنیتی جدیدی را در جهان به وجود آورد. برخی معتقدند اگر 11 سپتامبر هم روی نداده بود، دستگاه صنایع نظامی آمریکا، بهانه‌هایی برای امنیتی کردن جهان و جنگ علیه عراق به وجود می‌آورد. در واقع، آنچه از رویداد مزبور حاصل شد، ”تهدیدات نامتقارنی“ بود که از جانب تحلیلگران راهبردی آمریکایی مطرح شده بود تا نقش نظامی جدیدی برای ایالات متحده در پایان جنگ سرد بیابند. با وجود این، ایالات متحده در دوران بوش بیشتر محور اخیر (نظامی) را در دستور کار سیاست خارجی خود – در چارچوب دکترین نظم نوین جهانی قرار – داده است

در حالی که پایان جنگ سرد، از بین رفتن خطر هسته‎ای و کاهش تنش میان قدرت‎های بزرگ، تصوری از جهانی امن‎تر و باثبات‎تر را القا می‎کند، وضعیت جهانی طی سال‎های گذشته بیش از دوران چهل ساله جنگ سرد با ناامنی‎های فراگیر توأم بوده است. اینک فضای جهانی با وجود افزایش روند همکاری‎های اقتصادی، امنیتی‎تر گردیده است و مسائل امنیتی در اولویت سیاست خارجی دولت‏ها قرار گرفته است.[26]

4- یکجانبه‌گرایی و چندجانبه‌گرایی

ایالات متحده آمریکا پس از حادثه 11 سپتامبر سیاست یکجانبه‌گرایانه را به عنوان راهبرد اساسی خود انتخاب نمود و تا زمانی که سیاست یکجانبه‌گرایانه آمریکا برای دستیابی به اهداف جهانی کارآیی داشته باشد از آن بهره خواهد برد، اما اگر همانند اشغال عراق، سیاست‌های آمریکا با چالش‌های داخلی و بین‌المللی مواجه شود، به تدریج سیاستمداران آمریکایی چاره‌ای جز تعدیل سیاست‌های یکجانبه‌گرایانه خود در پیش‌رو نخواهند داشت. واکنش دولت بوش در قالب حمله به افغانستان به لحاظ کیفی مبتنی بر نگرش چند جانبه‌گرایانه ‌بود، ولی در جنگ با عراق به دلیل اینکه اهداف جهانی دولت بوش در این هنگام آشکارتر شده بود، با مخالفت افکار عمومی جهانی و برخی قدرت‌های بزرگ و سازمان ملل متحد مواجه شد که در نتیجه آن آمریکا سیاست یک جانبه‌گرایانه را اتخاذ نمود.

رویدادهای 11 سپتامبر، روابط بین‌الملل را وارد مرحله جدیدی کرده است. گروهی پاسخ به این سئوال را که ماهیت پیامدهای اصلی رویدادهای 11 سپتامبر برای نظم جهانی آتی چه می‌تواند ‌باشد؟ در دو مقوله رده بندی می‌کنند:

پیامد اول اینکه ایالات متحده که در چهار سال اول ریاست جمهوری بوش به سیاست یکجانبه‌گرایانه روی آورده بود، به دلیل عدم توفیق به طور غیرمنتظره‌ای به تجربه کوتاه خود از یکجانبه گرایی پایان داده است.[27] این امر در حالی است که در چهار سال دوم حکومت بوش، روند غالب تمایل ظاهری به چندجانبه‌گرایی بوده است.

پیامد دوم که به پیامد نخست نیز ارتباط دارد، عبارت از این است که ایالات متحده به منظور مقابله با حوادث آتی و پیشگیری از آنها، تلاش خواهد نمود نفوذ خود را بر رویدادهای جهانی افزایش دهد. به طوری که نبرد علیه تروریسم، زیربنا و توجیه کنندة رهبری آمریکا و سیاست خارجی آمریکا، تحت بیرق ”مبارزه با جنایت علیه بشریت“ با مشارکت دیگر قدرت‌ها باشد.

5- آمریکاگرایی و ضد آمریکاگرایی

رویکرد دولت‌ها به رفتارهای آمریکا پس از 11 سپتامبر را می‌توان به سه دسته تقسیم کرد: گروه اول دولت‌های خنثی که به دلایل مختلف سعی داشته‌اند تا خود را کنار نگه‌دا[1]رند. گروه دوم دولت‌های مخالفی بودند که سیاست‌ها و تلاششان در جهت عدم توفیق اهداف حداکثری آمریکا در عراق ومخالفت با سیاست‌های یک‌جانبه‌گرایانه آمریکا می‌باشد. گروه سوم نیز دولت‌هایی بودند که سیاست دنباله‌روی از آمریکا را اتخاذ کردندتا به بلوک آمریکا و نهادهای بین‌المللی وابسته به آمریکا، همچون ناتو و سازمان جهانی تجارت نزدیک‌تر شوند. با این حال، دولت‌هایی که سیاست دنباله‌روی را پیشه کرده‌اند، لزوماً از حمایت افکار عمومی خود برخوردار نبوده‌اند. پس از تهاجم آمریکا به عراق تغییر عمده دیگری که در سطح جهانی شکل گرفت، شکل‌گیری ائتلافی جهانی از احساسات ضد آمریکایی بود که پیش از این از نظر‌ها پنهان مانده بود. از منظر نویسندگان لیبرال آمریکا، مخالفت با قدرت آمریکا، حتی در زمینه قدرت نرم در مواردی چون رسانه‌ها، زبان ، سبک زندگی و فناوری نیز وجود داشته است.[28] این امر سبب تغییرات عمده‌ای در ماهیت قدرت در جهان نوین و مدرن شده است.

آمریکا امروزه از سیالیت و آشوب موجود در نظام جهانی که در آن احساسات ایدئولوژیکی، مذهبی، قومی به امری فراملی بدل شده دچار آسیب گردیده است. چیزی که به ویژه امپراتوری آمریکایی را آسیب پذیر می‌کند، ترکیب منحصر به فرد و تاریخی این کشور از دارایی‌ها و بدهی‌هاست. لذا، اگر ابزار قدرت آمریکا گسترده است، محدودیت‌های قدرت آمریکا نیز قابل ملاحظه است. اما ایالات متحده، برخلاف قدرت‌‌های پیشین، نمی تواند به سادگی خود را از طریق اجبار و زور و یا دولت‌های اقماری تحمیل کند. دولت‌های چالش‌گر نیز قادرند هژمون را به مبارزه طلبند و هرج و مرج در نظام بین‌الملل نیز می‌تواند به آسانی از نقش جدید بازیگران غیردولتی منتج شود.[29]

جمع‌بندی: ارزیابی وضعیت جهانی

طی دوران چهل ساله جنگ سرد، جهان از طریق یک شکاف عظیم به دو اردوگاه شرق و غرب تقسیم شده بود. این شکاف اگر چه فاصله عمیق وخطرناکی میان دو اردوگاه به وجود آورده بود، اما قابل تشخیص بودن روندهای درونی در هر یک از دو اردوگاه و همچنین قواعد بازی میان دو ابرقدرت، این فرصت را برای تحلیل‌گران و سیاستمداران ایجاد می‌کرد که بر مبنای واقعیت‌های ملموس و قابل درک به تحلیل شرایط جهانی بپردازند. پایان جنگ سرد به یکباره و به طور غافلگیرانه این وضعیت را متحول و دگرگون ساخت و ابزارهای نظری و مفهومی موجود را به ابزارهایی ناکارآمد تبدیل کرد.

در حالی که به سادگی از فروپاشی نظم گذشته و آنچه بوده است سخن گفته می‌شود، در مورد نظم جدید و آنچه در حال رخ دادن است هنوز ابهام‌های فراوانی وجود دارد. تاکنون کوشش‌های نظری فراوانی برای تحلیل وضعیت جدید و مفهوم‌بندی عناصر آن صورت گرفته و نظریه‌های گوناگونی به منظور تبیین شرایط جدید ارائه شده است، اما این کوشش‌ها به دلیل تداوم و توسعه همزمان مجموعه‌ای از روندهای ناهمسو در جهان جدید تاکنون به نتایج مشخصی نرسیده است. بخش قابل توجهی از دلایل این ناکامی، بدون تردید، به ماهیت سیال و متغیر دوران حاضر برمی‌گردد و اینکه ما هنوز عصر دگرگونی‌ها را به پایان نبرده‌ایم و نتیجتاً از یک موضع در حال تغییر، شناسایی تغییر چندان عملی نمی‌باشد. این مسئله موجب شده است که در شرایط حاضر، شناسایی روندهای دگرگونی بیش از ارائه نظریه‌های کلان در خصوص وضعیت جدید، از اهمیت برخوردار باشد. براین اساس، با توجه به تصویر ارائه شده از وضعیت جهانی، در بررسی نظریه‌ها بعد از 11 سپتامبر تأکید بر چند نکته ضروری به نظر می‌رسد:

· نظریه‌های روابط بین‌الملل علی رغم تکامل تدریجی همچنان دستخوش نارسایی هایی در پیش بینی رویدادهای آتی می‌باشند. حملات 11 سپتامبر نشان داد که نظریه‌های مزبور، ماهیتی سکولار دارند و مهمترین ضعف آنها فقدان پارادایم دینی و نیز کم توجهی به سطح تحلیل فردی و تا حدودی نادیده گرفتن پارادایم فرهنگی می‌باشد.

· بنا بر ادعای اکثر کارشناسان و صاحب نظران روابط بین‌الملل و علوم سیاسی، حادثه 11 سپتامبر و پیامدهای آن تحول عمده ای در مفروضات نظریه‌های موجود در روابط بین‌الملل و حتی علوم اجتماعی و انسانی ایجاد کرده است، هر چند ادعای یک انقلاب در ساختار علمی، آن چنان که توماس کوهن ابراز داشته، محل تردید است.

· تحولات سال‌های گذشته نشان داد که نظم نوین آمریکایی در بطن خود دکترین دیگری تحت عنوان بی نظمی نوین جهانی می‌پروراند که پیامد آن تغییر پارادایم سیاست خارجی آمریکا در قالب یکجانبه گرایی – چندجانبه گرایی خواهد بود.

· در رهیافت حقوقی، شاهد شکل گیری روند چند جانبه گرایی تخصصی میان دولت‌ها و بازیگران غیر دولتی خواهیم بود. همچنین بر مباحث حقوقی – سیاسی (عدالت – امنیت و آزادی) در گفتمان دوران جدید، تاکید زیادی به عمل خواهد آمد.

· نهایتاً تحولات سال‌های اخیر، یک رشته فرصت‌ها و محدودیت‌های تازه‌ای به وجود آورده است؛ دولت‌ها مجبور به ورود در حوزه هایی خواهند شد که پیشتر از آنها رویگردان بوده‌اند. کند شدن روند جهانی شدن اقتصادی و همچنین تقویت جهانی شدن فرهنگی و دینی میان جوامع مختلف به واسطه آشنایی با عقاید یکدیگر و کاهش تنش در سطوح منطقه‌ای و جهانی از دیگر پیامدهای تحولات نظام بین‌المللی در این زمان است.

با توجه به رویکردهای مطرح شده، محورهای عمده در وضعیت جدید جهانی را می‌توان در موارد زیر خلاصه کرد:

1- پس از پایان جنگ سرد، تفکیک میان دو مفهوم ”نظام بین‌المللی“ که میدان تعامل واحدهای ملی است و مفهوم ”وضعیت جهانی” که فضای کلی جهانی اعم از نظام بین‌المللی و تعاملات و روندهای فرانظامی را شامل می‌شود، ضرورت دارد.

2- گفتمان حاکم بر نظام بین‌المللی، گفتمان اقتصادی و گفتمان حاکم بر وضعیت جهانی، گفتمان امنیتی است.

3- برخلاف روندها و تعاملات درون نظامی که به دلیل رفتار عمدتاً معقول واحدهای ملی امکان درک و شناسایی آنها وجود دارد، روندها و فرآیندهای فرانظامی مسیرهای متناقضی را طی می‌کنند. عمده‌ترین این روندها عبارتنداز :

الف- در حالی که جهانی شدن فرآیند مسلط در وضعیت جهانی را شکل می‌دهد، بومی‌گرایی، محلی‌گرایی و منطقه‌گرایی نیز در حال رشد می‌باشند.

ب – در حالی که تمرکز قدرت و از بین رفتن تعارضات میان قدرت‌های بزرگ، انتظار نظم و امنیت را افزایش داده است، ‌آسیب‌پذیری و منابع ناامنی نیز به دلیل ورود بازیگران جدید به عرصه تعاملات جهانی افزایش یافته است.

ج – در حاالی که پیشرفت‌های تکنولوژیک و انقلاب ارتباطات امکان تأثیرگذاری فرهنگ مسلط جهانی را بر سایر فرهنگ‌ها و خرده فرهنگ‌ها تشدید می‌کند، در عین حال همین مسئله به فرهنگ‌های غیر مسلط و خرده فرهنگ‌ها امکان تداوم حیات می‌بخشد.

د – در حالی که بنا به دلایل مختلف تصور می‌شود که حاکمیت دولت‌ها در حال فرسایش است (مسئله جهانی شدن، مداخله بشردوستانه، انقلاب ارتباطات و…)، امکان و فرصت بازیگری برای دولت‌ها همچنان به قوت خود باقی است و در برخی حوزه‌ها افزایش نیز یافته است.

پی‌نوشتها:

1- محمود واعظی، ”تحولات نظام بین‌الملل و سیاست خارجی جمهوری اسلامی ایران“، رساله رایزن یک، وزارت امور خارجه، اداره کل آموزش، 1383، ص 33.

2- علی فلاحی، ”پیامدهای 11 سپتامبر بر نظریه و دیدگاه‌های موجود در روابط بین‌الملل“، معاون سیاست خارجی، مرکز تحقیقات استراتژیک، اسفند 1380.

3 – Steve Smith 2001, “The End of the Unipolar Moment: September 11 and the Future of World Order”, p. 2-3.

4- به عنوان مثال، می‌توان به مقالات ”ارواح مرده؛ بیگانگی نخبگان در آمریکا“ و نیز ”ملتی برآمده از ملت‌های متعدد ”اشاره کرد که هر دو از سلسله انتشارات محدود معاونت سیاست خارجی مرکز تحقیقات استراتژیک می‌باشند.

[5] – S.P. Huntington (1998), “The Clash of Civilization and Remarking of World Order, (London: Touchstone), p. 21.

[6]- Mahmood Mamdani (2001) “Good Muslim; An African Perspective”, SSRC, p.1.

[7] – Peter Alexander Meyers (2001) “ Defend Politics Against Terrorism, SSRC, p.1-6.

[8] – Smith. op. cit,p.1.

[9] – Luis Rbio (2001) “Terrorism and Freedom”, ssrc, p.1-4.

[10] – Ibid, p.4.

11- رسول موحدیان، ”جهانی شدن و سیاست ما: نقدی بر پاردایم و رویکرد جهانی‌سازی“ مرکز تحقیقات استراتژیک، معاونت سیاست خارجی، گزارش تحلیلی شماره 99، فروردین 1384.

12- واعظی، پیشین، ص 37.

13- موحدیان، پیشین.

14- واعظی، پیشین، ص ص 11-109.

15- همان، ص ص 7-96.

16- حسین سیف‌زاده، اصول روابط بین‌الملل، تهران، نشر میزان 1378، ص 93.

17- واعظی، پیشین، ص ص 101 – 99.

18- محمود واعظی، ”دگردیسی بین‌المللی: باز تعریف سازمان ملل در فضای جدید جهانی“ ماهنامه همشهری دیپلماتیک، سال اول، شماره ششم، نیمه شهریور، سال 1385.

[19]- Nata C. Crawford (2002) “Argument and Change in World Politics”, Cambridge University Press.
p 25.

20- واعظی، پیشین، ص ص 3- 102.

[21]- Jackson and Sorenson (2001) “An Introduction to International Relations” Oxford University Press.
pp 35-37.

22- واعظی، پیشین، ص ص 4-103.

[23]- Fraser Cameron (2004) “The Future of Europe”, Routledge. pp 135-137.

[24]- Paul Hirst and Graham Thompson (2000) “Globalization in Question”, Polity, p 257.

25- جان. جی. ایکنبری.”تنها ابرقدرت“ ترجمه عظیم فضلی‌پور، مؤسسه ابرار معاصر، 1381، ص 35.

26- واعظی، پیشین، ص ص 8-107.

27- Smith , op. cit., pp. 1-2.

28 – Ibid, p.1-2 .

29- فلاحی، پیشین.

منبع: فصلنامه سیاست خارجی، سال بیست و یکم، پائیز 1386.
منبع:
http://mahtabnews.blogfa.com/post-1827.aspx

Posted in نظريات ارتباطات, سیاسی | Leave a Comment »

ارتباطات مخاطره، ارتباطات بحران: زمينه‌ها، مفاهيم و نظريه‌ها

Posted by ميرزاخاني در نوامبر 17, 2010

نوشتة:دکترهادي خانيکي*
اين مقاله در هفتاد و چهارمين شماره فصلنامه رسانه چاپ شده است.
چکيده:
مقاله ” ارتباطات مخاطره؛ ارتباطات بحران؛ زمينه‌ها، مفاهيم و نظريه‌ها“ در پي آن است که با توصيف و تبيين دو مفهوم مخاطره (risk) و بحران(crisis)؛ فرايندها و ساز و کارهاي ارتباطي را که با موضوعيت اين دو مقول? مهم، هم در حوزه‌هاي طبيعي و هم در عرصه‌هاي انساني‏ـ اجتماعي به‏وجود آمده است، مطرح سازد. ”ارتباطات مخاطره“ و ” ارتباطات بحران“ دو بخش جديد و متمايز در علوم ارتباطات‌اند که به‏تدريج نظريه‌ها، رويکردها و روش‏هاي تخصصي را در حوزه‌هاي مختلف رسانه‌اي به خود اختصاص مي‌دهند. پيدايش و طرح مباحث کاربردي نظير ”روزنامه نگاري ريسک“ و ”روزنامه‏نگاري بحران“ در ادام? اين فرايند است. اين مقاله کوشيده است که زمينه‌ها، مفاهيم نظري و مؤلفه‌هاي اساسي آن بخش از ارتباطات و روزنامه‏نگاري که بر دو مقول? ريسک و بحران تمرکز دارد، مورد بررسي قرار گيرد.
کليد واژه: مخاطره‌(ريسک)، بحران، ارتباطات ‌مخاطره، ارتباطات ‌بحران، روزنامه‌نگاري بحران
مقدمه
مخاطره (risk) و بحران (‍crisis) دو موضوع مهم و جديد در مطالعات ارتباطي‌اند. در هر يک از موقعيت‏هاي مخاطره‌آميز و بحراني، چه منشأ طبيعي و چه منشأ انساني و اجتماعي داشته باشند، ارتباطات از سويي اهميت و اولويت ويژه مي‌يابد و از سوي ديگر معمولاً رسانه‌ها دچار ناکارکردي يا کژکارکردي مي‌شوند. شکل‌گيري حوزه‌هاي خاص و تخصصي در ارتباطات، نظير ” ارتباطات مخاطره“ (risk communication)، ” ارتباطات بحران“ (crisis communication)، ”روزنامه‏نگاري بحران“ (crisis journalism) و ”مديريت بحران‌هاي ارتباطي“(communication crisis) management برآمده از همين ضرورت‏هاست. در موقعيت‏هاي مخاطره‏آميز و بحراني، ايفاي نقش ارتباطات که ” انتقال و انتشار اطلاعات و آگاهي‌ها و ايجاد پيوستگي اجتماعي و اشتراک فکري و همکاري عمومي است“ (معتمد نژاد، 1371: 35) به رويکردها و روش‌هاي جديدي نياز دارد که بتوانند بر اختلال‌ها و موانع ارتباطي، چه در وجه فني و چه در وجه اجتماعي و فرهنگي، فائق آيند. پرسش اصلي در چنين موقعيت‌هايي آن است که پيام‌هاي ارتباطي چگونه شنيده، فهميده و بازنمايي مي‌شوند و آيا هر پيامي که به‏وسيل? رسانه‌ها فرستاده مي‏شود مي‏تواند واجد ويژگي‌هاي اساسي ارتباط، يعني ”مربوط بودن“، ”مشترک بودن“ و ”معمول بودن“ بشود (بوهم، 1381: 26). براي پاسخگويي به اين پرسش شايسته است در وهل? نخست زمينه‌هاي مخاطره و بحران توصيف وتبيين گردد و در مرحله بعد به تعريف و تفکيک ارتباطات مخاطره و ارتباطات بحران پرداخته شود. بر پايه اين دو رهيافت است که مي‏توان کاوش‏هاي نظري را در باب روزنامه‌نگاري بحران پي گرفت. هدف اين مقاله نيز انجام تلاش‏هايي براي تعريف مفاهيم و ارائه چارچوب‏هاي نظري در اين سه حوزه است.
بخش يکم. زمينه‏هاي ”مخاطره“ و ”بحران“
1-1 . دربار? مخاطره (ريسک)
معاني مختلفي از مخاطره (ريسک) را مي‏توان در ادبيات کنوني علوم اجتماعي و ارتباطات يافت. با وجود اين تعاريف مشخص، ريسک را معمولاً يک رويداد احتمالي با اندازه‌هاي مختلف مي‏دانند که مي‏تواند با توجه به اقدامات و شرايط محيطي مختلف، تخفيف يافته و يا شديدتر شود (Palenchar & Health, 2006: 2).
بزرگي يا ظرفيت يک ريسک در زماني که رخ مي‌هد، افراد و عناصري که بر آن تأثير مي‌گذارند، و اينکه چگونه آثار آن افزايش مي‌يابد، از جمله مسائلي هستند که بايد به‏طور علمي محاسبه شوند. علم همچنين بايد بتواند براي تغيير احتمال و بزرگي دامن? مخاطره مداخله کند؛ در حالي‏که برخي نظر دارند که علم در شمار عواملي است که مخاطره‌ها را مي‏افزايد. اگر ريسک‌ها به‏صورت پيشگيرانه‌اي کنترل نشوند، دغدغه‌هايي جدي دربار? سلامت و ايمني فرد و جامعه و وضعيت محيط زيست طبيعي و اجتماعي در صدر توجه رسانه‏ها، اجتماع و سياست هاي عمومي قرار مي‌گيرند و به موضوع فعاليت کنشگران اجتماعي و اصحاب رسانه‌ها تبديل مي‌شوند.
اخيراً در آژانس حفاظت از محيط زيست آمريکا ارتباطات مخاطره (ريسک) به عنوان زمينه‌اي براي مباحث جدي، علمي، عقلاني، آگاهي‏دهنده و‌ مسئولانه مطرح شده است که در پيوند با سلامت فردي و رفتارهاي ايمن در عرص? زندگي و کار مرتبط با فعاليت‌هاي آسيب‏زننده و مواد پرخطر قرار دارد. اين نگاه به ارتباطات مخاطره نوعاً شامل سازمان‌هاي بزرگي مي‌شود که فعاليت‌هاي آنها مي‌تواند مخاطره‌هايي را براي اعضاي جامعه به‏وجود آورد (Ibid: 2).
در حوز? علوم اجتماعي، مردم‌شناسي ريسک را به عنوان يک ”پديده فرهنگي“، جامعه‌شناسي به عنوان يک ”پديده اجتماعي“، اقتصاد به عنوان يک ”پديد? ناشي از تصميم‌گيري دربارة امنيت ثروت يا جلوگيري از ضرر“ مورد مطالعه قرار مي‌دهند. ريسک در حقوق پديده قابل قضاوت و ناشي از نقص در ”هدايت“، در روان‌شناسي به عنوان يک ”پديده رفتاري و شناختي“، در زبان‌شناسي به عنوان يک ”مفهوم“، در تاريخ به عنوان يک ”رخداد“، در هنر به عنوان يک ”پديده حسي“، در دين‏شناسي به عنوان يک ”کنش ايماني“، و در فلسفه به عنوان يک ”مسئله معرفتي“ جلب توجه کرده است.
بر اين پايه، ارتباطات مخاطره نيز در رشته‏هاي متنوع علمي و رويکردهاي مختلف کاربردي مطرح شده است. پيش‏بيني‏هاي آماري و رويکردهاي مهندسي مبتني بر تشخيص ريسک‌هاي احتمالي و نظريه‌هاي اجتماعي و فرهنگي ريسک از اين جمله‏اند (Ibid: 3).
از آنجا که در زمان ريسک، اعضاي جامعه به اطلاعات نياز دارند و اطلاعات مي‌تواند در رهايي يا خروج آنها از موقعيت مخاطره‏آميز مؤثر باشد، ”ارتباطات مخاطره“ و ”ارتباطات راهبردي مخاطره“ (strategic risk communication) در سال‏هاي اخير مورد توجه قرار گرفته است.
پالنجار (Palenchar) استاد ارتباطات و اطلاعات دانشگاه تنسي آمريکا، اين حوزه از دانش ارتباطات را چنين تعريف مي‌کند:
ارتباطات مخاطره يک فرايند ارتباطي تعاملي و نوعي زيرساخت اجتماعي بر پايه درک فراگير از مخاطره در ميان افراد و سازمان‌ها با توجه به ويژگي‌، سبب، سطح، اهميت و چگونگي کنترل آن است. ارتباطات مخاطره فرصت را براي درک و فهم متقابل دغدغه‌هاي گروه‌هاي ذينفع در ارتباط با مخاطرات به‏وجود آمده از سوي سازمان‌هاي مختلف فراهم مي‌کند تا گفت‌وگوهايي براي شناخت آنها و اعمال مناسب براي کاهش ريسک‌هاي اجتماعي صورت پذيرد و فضاي شکل‌گيري گفتمان‌هاي مؤثر و مشارکتي در فرايند کم‏شدن فاصله‌هاي نظري و افزايش هماهنگي‌هاي عملي به‏وجود آيد (Ibid :3).
ارتباطات راهبردي مخاطره نيز به حساب آوردن اطلاعات، ايده‌ها و معاني آشکار و حتي بديهي‌ در طرح‌هاي آينده‏نگرانه است. محققان و طراحان روابط عمومي و ارتباطات مخاطره گاه فراموش مي‌کنند که چگونگي اطلاع‌رساني مي‌تواند بر سلامت و ايمني فيزيکي و رواني مردم، محيط زيست آنها اثر بگذارد. در واقع توجه به تجربيات گوناگون و تحقيقات کلان و خرد در باب ارتباطات مخاطره امروز بيش از هر زماني ضروري است. پژوهش‌هاي راهبردي به برنامه‌ريزان اجازه مي‌دهد تا از ده‌ها هزار تن از افراد و گروه‌هاي ذي‌نفع بشنوند و بياموزند. مطالعات متعدد و موردي نيز نشان داده است که شکل‌گيري گروه‌ها و گستره‌هاي عمومي بر پاي? ارتباطات راهبردي مخاطره مي‌تواند در افزايش و اثربخشي اطلاعات دربار? آنچه بايد براي محافظت از خود و ديگران در موارد اضطراري انجام دهند، تأثيرگذار باشد.
در ارتباطات مخاطره، منابع اطلاعاتي بايد سطح قابل قبولي از اعتماد را در قضاوت‏هاي عمومي به‏دست آورده باشند. مردم معمولاً احساس ترس و نگراني کمتري از مخاطراتي دارند که به‏گونه‏اي به نهادها، بنگاه‏ها و يا سازمان‌هاي مورد اطمينان آنان مربوط مي‌شوند. از اين‏رو رسانه‏ها در چنين موقعيت‌هايي عهده‏دار اين اعتمادسازي مي‌شوند.
در واقع رسانه‌ها مي‌توانند ارتباطات مخاطره را براي توانمند ساختن عموم مخاطبان خود به‏کار گيرند و با کمک آنان در توسع? دانش، مهارت و ظرفيت‏هاي خويش، کنش‌ها و واکنش‏هاي موقتي و رفتاري مطلوب را براي کاهش شدت، دامنه و آثار رويدادها سامان دهند. سازمان‌هاي رسانه‏اي توانايي‌هاي بسياري دارند که بر اساس آن مي‏توانند برنامه‌هايي براي افزايش درک عمومي از فرايندها و ساز و کارهاي اجتماعي و فني، به عنوان راهبردها و روش‌هايي براي کاهش ترس از تهديدهاي شناخته و ناشناخته و افزايش سطوح اعتماد و همبستگي اجتماعي، ارائه دهند.
دانش ارتباطات مخاطره، صاحب‏نظران دانشگاهي و متخصصان رسانه‏اي و روابط عمومي را براي دستيابي به تعامل مؤثر فرا مي‌خواند و به شهروندان کمک مي‏کند تا قضاوت مثبتي، به‏رغم دشواري‌هاي مختلف، نسبت به مفاهيم و تکنيک‏هاي ارتباطي داشته باشند. هدف اصلي ارتباطات مخاطره تنها جلب حمايت‌‌هاي افزون‌تر براي دستگاه‌ها و سازمان‏هاي مخاطره‏آفرين يا کاستن از نگراني‌هاي گروه‏ها و اعضاي جامعه نيست. هدف اصلي اين‏گونه از ارتباطات علاوه بر آن موارد شکل‏دهي گفت‏وگويي سازنده و قانونمند براي شناخت، برآورد و کاهش ريسک و تبيين سياست‌ها و ارتباطات مرتبط با آن است.
ارتباطات مخاطره وسيله‌اي براي خلق ارزش‌ها و عناصر مؤثر ارتباطي است که با آگاهي‏بخشي و ايجاد رفتارها و گرايش‏هاي مرتبط با خود مخاطره نيز همراه است (Palenchar & Health, 2006: 8).
2-1 . دربار? بحران
بحران(crisis) و محيط‌هاي دربرگيرنده آن پديده‌هايي متفاوت از مخاطره و مؤلفه‌هاي آن هستند. هر مخاطره‌اي همان‏قدر مي‌تواند به بحران بينجامد که سر از بحران در نياورد؛ به عبارت ديگر هر مخاطره‌اي بحران نيست و ارتباطات ريسک هم نمي‌تواند همان ارتباطات بحران باشد. به لحاظ مفهومي بحران خود يک مفهوم بحران‌زا و بحران‌زي است که موضوع آن اساساً تعريف و بازتعريف است، نه شناخت به اين سبب بايد پذيرفت «که هر نوع تعريفي از بحران نسبي است» (تاجيک، 4:1379).
بنا به تعريفِ صاحب‏نظراني چون کاپرمن ((kupperman، ويل‏کاکس (Wilcox) و اسميت (Smith): «بحران به ديدگاه نظاره‏کنندگان آن بستگي دارد. آنچه نزد يک‌ فرد و يا يک گروه بحران قلمداد مي‌شود، ممکن است از نظر ديگري بحران نباشد» (Kupperman,1975: 405). به اين ترتيب ”ريسک“ در نگاهي بحران و در نگاهي ديگر غير بحران به‏حساب مي‌آيد و تحت تأثير نوع نگرش و سوگيري ناظران و تحليل‌گران ابعاد، دامنه‌ها و تعاريف متفاوتي را در بر مي‌گيرد.
با چنين مباني و معاني است که ”بحران“ها را نمي‌توان در قالب ”فرا روايت‌ها“، ”فرا گفتمان‌ها“ و ”فرا نظريه‌ها“ مورد مطالعه قرار داد و شناخت. به زبان ديگر تئوري‏هاي فراگير و کلان روش‌ها در بحران‏شناسي، نظريه‌هايي ناکارآمد و گمراه‏کنند‌ه‌اند. از آنجا که دال يا مفهوم بحران به مدلول يا مصداق واحد ثابتي رجوع نمي‌کند، بهتر آن است که بحران‌ها در قالب مطالعات موردي (case study) و در چارچوب ”روش‌هاي خرد“ مطالعه و بررسي شوند.
بحران‌ها را مي‌توان به اعتبار ”علل و عوامل ايجادکننده“، ” اهداف مورد تهديد“ و ”دامنه و سطوح فراگيري“ تقسيم‏بندي کرد. حادترين نوع بحران‌ها وقتي به‏وجود مي‌آيند که بحران سطوح مديريت و از جمله رسانه‌ها را فرا مي‌گيرد و کارگزاران و کنشکران بحران‏زدا را در زمر? عوامل بحران‌زا قرار مي‌دهد.
وينر و کان زمينه، عوامل و آثار بحران را چنين طبقه‏بندي مي‌کنند (Winner & Kahn, 1962: 12):
• نقطه چرخش در رويدادها و کنش‌ها و در برداشتن پي‌آمد‌هاي غيرمنتظره
• شرايط معطوف به واکنش فوري شرکت‏کنندگان
• وجود تهديد جدي نسبت به اهداف
• وضعيت مولد عدم اطمينان به آينده
• کاهش کنترل بر رويدادها
• شکل‏گيري مجموعه شرايط ناشي از کنش و واکنش چند رويداد
• افزايش فشارها و فوريت براي عمل
• کاهش اطلاعات در دسترس
• تغيير اساسي در روابط موجود بين کنشگران
• پيدايش تنش‌هاي شديد ميان شرکت‌‏کنندگان
در حوز? جامعه‏شناسي و جامعه‏شناسي سياسي، متفکراني چون ماکس‌ و‌بر بحران را در ”شرايط اقتدار“، اميل دور‌کيم در ”ضعف همبستگي‌هاي هنجاري“ آنتونيو گرامشي در ”بحران هژموني ايدئولوژيک در جامعه مدني“ و يورگن هابرماس در ”ناتواني از انجام کارکرد‌هاي مود انتظار“ تعريف کرده‌اند (تاجيک، 1379: 54 تا 59 .(تالکوت پارسونز نيز اختلال در هر يک از کارکردهاي چهارگانه جامعه يعني ”تطبيق با شرايط جديد“، ”حل تنش‌هاي اجتماعي“، ”حفظ همبستگي اجتماعي“ و ”نيل به اهداف“ را موجد نوع خاصي از بحران مي‌داند که ممکن است يک يا ترکيبي از عوامل چهارگانه ايجاد انسجام و همبستگي يعني ” ارزش‌ها“، ”هنجارها“، ”نقش‌ها“ و ”تجمع‌ها“ را فرا گيرد (کرايب، 1378: 53و54) بحران‌ها در يک طبقه‌بندي کلي با دو صورت ”بحران‌‌هاي طبيعي“ نظير سيل، زلزله، طوفان و فجايع زيست‏محيطي و ”بحران‌هاي انساني‏ـ‏ اجتماعي“ نظير جنگ، ترور، ناامني، کمبودهاي حاد اقتصادي، برخوردهاي قومي و مذهبي شورش‌هاي اجتماعي و نا‌آرامي‌هاي سياسي از يکديگر متمايز مي‌شوند.
از آنجا که در هر يک از اين دو گونه بحران به اعتبار ”شدت تهديد“، ”تداوم زماني“ و ”درجه آگاهي از آنها“ نظام و سازوکارهاي ارتباطي مختل مي‌شوند و رسانه‌ها هم به لحاظ فنون و روش‌ها و هم به لحاظ مضمون و محتوا قدرت انتقال تام و تمام پيام‌ها را از دست مي‌دهند، ” ارتباطات بحران“ اهميت و نقش ويژه‌اي پيدا مي‌کند.
اگرچه کشف و تدوين راهبردها و راهکارهاي ارتباطي در حوز? بحران‌هاي طبيعي مشخص‌‏تر و شناخته‏شده‏تر است‌، اما کاربرد اين بخش از دانش و فن ارتباطي در حوزه بحران‌هاي انساني‏‌ـ اجتماعي دشوارتر و ناشناخته‌تر است. در واقع عامليت انساني و پيچيدگي‌ها و تفاوت‌هاي اجتماعات گوناگون، وجوه تمايز اساسي بحران‌ها انساني‏ـ اجتماعي را به‏ويژه در جوامع در حال گذار نشان مي‏دهد.
بحران‌هايي نظير ”بحران هويت“، ”بحران مشروعيت“، ”بحران مشارکت“، ”بحران نفوذ“ و ”بحران توزيع“ از جمله بحران هاي سياسي و اجتماعي هستند که هر يک يا بخشي از آنها مي‌توانند نظام ارتباطات جامعه را دچار اختلال کنند و در مسير هر گونه پيام ديداري، نوشتاري و گفتاري نوعي پارازيت به وجود آورند.
بخش دوم . ارتباطات مخاطره و ارتباطات بحران
2-1 . ارتباطات مخاطره ( ريسک)
در اين بخش، کوشش مي‌شود که براي نزديک شدن به زمينه‌ها و چارچوب‏‌هاي نظري دربار? روزنامه‌نگاري بحران دو مفهوم اساسي ارتباطات مخاطره (ريسک) و ارتباطات بحران به اعتبار معيارها و تعاريف علمي تبيين شوند. اساس اين کار رجوع به جامع‌ترين و جديدترين مقاله‌هاي ارائه شده در اين باب از سوي نظريه‏پردازان ارتباطي است.
گئورگ رورمان (Georg Ruhrmann)، استاد دانشگاه جنا (Jena)، حاصل آخرين تعاريف و پژوهش‌هاي معتبر جهاني دربار? ارتباطات مخاطره را چنين طرح مي‌کند(Ruhrmann, 2008):
ارتباطات مخاطره (ريسک) يکي از زمينه‌هاي مطالعاتي ارتباطات است که از سوي روابط عمومي‌ و ساير حرفه‌هايي که با ارتباطات هدفدار ) purposive communication) در حکومت‌ و يا بخش‌ خصوصي سر و کار دارند، به کار گرفته مي‌شود. ارتباطات مخاطره را مي‌توان به عنوان روندي تعريف کرد که گزينش در برداشت و گزينش در انتقال تصميم را در ارتباطات افزايش مي‌دهد. پيامدهاي تصميم که نتيجه عدم قطعيت از سوي تصميم‌سازان است (اوتوي و اين، 1989)، وضعيتي را به‏وجود مي‌آورد که در آن اقدامات تحت شرايطي که اطلاعات ناقص و ناتمام است، انجام مي‌گيرد.
مفاهيم مهم نظري ارتباطات مخاطره بر اساس جامعه‏شناسي مخاطره (sociology of risk) و تحقيقات روزنامه‌نگاري پايه‌ريزي شده است (ويلکينز و پاترسن، 1991؛ گئورکه و رورمان، 2003).
2-1-1 . ابعاد ارتباطات مخاطره
ارتباطات مخاطره را در سه بعد مي‌توان بررسي کرد: اول، موضوع؛ دوم، ارتباط‌گر؛ سوم، مخاطب.
نخست اينکه ارتباطات مخاطره وابسته به يک ”موضوع“ حقيقي است که خود يک مقوله مخاطره‌‌اي، ارزيابي و قلمداد مي‌شود. مخاطره (Risk) يعني(R) محصولي است از احتمال آسيب(Probability of damage) يعني (P) و جديت آسيب(Seriousness of damage) يعني S)): به اين ترتيب: S ×P R = يا جديت آسيب × احتمال آسيب = مخاطره (روه،1977).
بر اين اساس مخاطره مي‌تواند بين شدت معين و آسيب‌هاي بالقوه معين تغيير کند (سلويک، 1987). انواع آسيب‌هاي بالقوه عبارت‌اند از تصادفات (مانند انفجار کارخان? مواد شيميايي)، حوادث طبيعي (مانند سونامي) و حملات تروريستي (مانند حمله تروريستي 11 سپتامبر در آمريکا).
بايد در انتخاب موضوع روشن کنيم که آيا آن به زندگي روزمره مربوط است و يا به دنياي علم.
عدم قطعيت (uncertainty) به‏طور متفاوت منتقل مي‌شود (ليندل پري، 2004؛ بارنت، 2005؛ گلدستاين 2005). در زندگي روزمره آسيب‌هاي ممکن و احتمال اينکه آسيب‌ها و اتفاقات مخاطره‌اي تحقق پيدا کنند کاملاً شناخته شده است. اما در دنياي علم موضوعات مخاطره‌اي از جمل? مسائل پيچيده و بغرنج و کاملاً ناشناخته هستند. به‏عنوان مثال مخاطره در مورد انرژي هسته‌اي و مهندسي ژنتيک در کنار هم وجود دارد.
بُعد ديگر ارتباطات مخاطره نحو? انتقال آن است. ” ارتباط‏گر“ يعني روزنامه‌نگار و يا کسي که مخاطره را گزارش مي‌کند با يک انتخاب احتمالي مواجه است. آنان به اين دليل که در مورد خطر گزارش مي‌دهند، در بسياري از مواقع ترجيح مي‌دهند سکوت کنند. البته حوادث غيرمترقبه معمولاً بلافاصله گزارش مي‌شوند، ولي با اين حال احتمال اينکه يک خطر به دلايل مختلفي گزارش يا منتقل نشود، خيلي زياد است. ممکن است اين خطر فهميده نشده باشد يا کسي در مورد آن اطلاعات دقيق و کافي نداشته باشد و يا به هر دليل صحبت‌کردن در مورد آن موجه نباشد. به عنوان مثال يک فرد ممکن است به دلايل امنيتي، اطلاعات دربار? يک خطر تروريستي را فاش نکند. در مورد حوادث قريب‌الوقوع و يا حوادثي که ديگر اتفاق نيفتاده است مي‌توان با داشتن و يا نداشتن اطلاعات در مورد خبر پيش‏بيني کرد که چگونه ارتباطات تکميلي مؤثر پذيرفته و دريافت شود. سؤالات زير بايد زماني پرسيده شود که تأثير چگونگي انتقال اين خطر مورد ارزيابي قرار مي‌گيرد:
• چگونه متخصصان مخاطره به اين سؤالات پاسخ مي‌دهند؟ منابع خبري اين خطر را با چه ويژگي‌هاي زباني اعلام کردند؟ اين گزاره چه پيشنهادي به دنبال دارد؟
• اعتماد در آژانس‌هاي خبري و ميان روزنامه‏نگاران با اين سؤالات مشخص مي‌شود:
• آيا موضوع‌هاي خبري به‏درستي انتخاب شده است؟
• آيا حقايق مورد اشاره صحت دارند؟
• آيا موارد رخداد به‏درستي به تصوير درآمده‌اند؟
• آيا آنها با ارزش‌هاي خبري تناسب دارند؟
• آيا آنها قابل اعتماد هستند؟
و مسئل? آخر اينکه، ”مخاطبان“ نقش بسيار مهمي در ارتباطات مخاطره دارند. اين مخاطبان ممکن است به خبر توجه کرده باشند يا نه، ممکن است خبر را فهميده باشند يا نه و ممکن است آن را پذيرفته و يا رد کرده باشند.
در واقع ”اعلان انتخابي“، ”برداشت انتخابي“ و ” انباشت انتخابي“، فرايندهايي است که مخاطبان مي‌توانند بر اساس آنها خبر مخاطره را به‏خاطر بسپارند و يا از ياد ببرند.
2-1-2 . ارتباطات مخاطره‌اي، برخورد و حوادث غيرمترقبه
برخورد (CONFLICT) را مي‌توان به‏عنوان عامل و حاصل ارتباطات مخاطره‌اي در نظر گرفت. برخورد مي‌تواند به سبب مبالغه در پوشش‌هاي خبري شدت بگيرد. اين برخورد‌ها مشخص مي‌کند که چه کسي طرفدار و چه کسي مخالف يک تصميم مشخص است. برخورد همچنين روشن مي‌سازد که چه کسي از گفت‌وگو و بحث دربار? آن دوري مي‌کند. برخورد را مي‏توان با ابعاد و ساختار ارتباطي، مشخص و تقسيم‏بندي کرد:
يکم. در سطح حقيقي، رويارويي با رخدادهاي خبري به صحت گفتارها و حقيقت آنها ارتباط دارد، اين مسئله مي‌تواند برخورد را پيچيده‌تر سازد؛ به عنوان نمونه اگر موقعيت‌هاي موجد برخورد با مباحث جديدي مورد تأييد قرار گيرد، احتمالاً مدت برخورد به طول مي‌انجامد. مسئل? مهم ديگر در مورد صحت خبر اين است که معمولاً کارشناسان دربار? نحو? استفاده صحيح و تکنيکي از زبان رسانه‌اي همديگر را نفي مي‌کنند.
به همين سبب ”عقل‌گرايي“ را مي‌توان کوششي براي توصيف رخداد‌ها و مخاطره‌هاي فرضي در توسعه دانست. رخدادها و پيش فرض‌هايي که تهديدآميز، نامطمئن و مبهم‌اند و اين توصيف‌ها مي‌توانند اطلاعات سياسي، اقتصادي، علمي را دربار? آنها شامل شوند.
نقش عقل‏گرايي اين است که مخاطره‌‌هاي غير قابل درک را ارزيابي و محاسبه کند و مشروعيت بخشد.
دوم. در سطح اجتماعي برخورد زماني کاملاً مشخص مي‌شود که برنده‌‌ها و بازنده‏ها معلوم شوند و اقدام‌ها و تصميم‌هاي هر دو گروه بر اساس اين ساختار شکل بگيرند. به‏عنوان مثال، زماني که پنداشت مخاطره‏آميز فردي از نظر فرد ديگر کاملاً غيرعاقلانه شمرده مي‌شود، پوشش خبري مبالغه‌آميز مي‌تواند در آنجا که مناقشه‌ها به‏صورت کاملاً احساسي بيان مي‌شود، يک منازعه را شکل دهد. اين مسئله مي‏‌تواند باعث افزايش شدت برخورد نيز شود. علاوه بر آن نقض قوانين بر فضاي احساسي خبري تأثير مي‌گذارد.
اين بسيار مهم است که فارغ از احساسات نهفته در طرز تلقي گروه‏هاي مؤثر در برخورد، بتوان در جهت کاهش درگيري‌هايِ در شرف وقوع ارتباط برقرار کرد.
سوم. سطح گذرا، بازتوليد افق زماني رويدادهاست، جايي که ارتباطات مخاطر? گذشته بازآفريني مي‌شود. و اين موقعيت‌ جديدي است که در آن بيش از گذشته اطلاعات دربار? ريسک وجود دارد. اين اطلاعات که در گذشته خطر به‏حساب مي‌آمده است، در زمان حال فرضيه‌ها و احتمال‌هاي ريسک به حساب مي‌آيد و بر همين پايه آينده هم کاملاً به صورت تهديد‌آميز درک و مشاهده مي‌شود.
هرکس در چنين شرايطي مي‌پندارد که تصميمات جاري و آينده رقيب ، قدرت انتخاب و تصميم‏گيري او را از بين خواهد برد (کامب، 2007).
ريسک‌ را نمي‌توان هميشه به عنوان رخدادهاي آسيب‌زا، قابل محاسبه، قابل مديريت فني و قابل پيشگيري و کنترل در نظر گرفت. چنان‏که نمي‏توان ريسک را فقط به وضعيت‌هاي مناقشه‏آميز سياسي محدود کرد (ليندال و پري، 2004(.
براي حوادث طبيعي توصيف خاصي که از اصولي پيروي کند و پاسخگوي خسارت‌ها باشد وجود ندارد. با اين همه مي‌توان فرض کرد که در جوامع صنعتي غربي و جوامع کمتر توسعه‏يافته، رسانه‌هاي جمعي به‏تدريج حوادث طبيعي را به‏عنوان حوادث اجتماعي و در شمار مخاطره‌ها ارائه مي‌کنند. امنيت پديده‌اي‌ است که در ساختار اجتماعي شکل مي‏گيرد (لوهمن، 2005). به عنوان مثال مرگ‌ومير ناشي از حواث غيرمترقبه نظير سيل و يا زلزله سرانجام در کنش‌هاي انساني بروز مي‌يابد. برا‌ي نمونه بناي ساختمان‏هايي که در معرض سيل قرار دارند، خسارت‌هاي اين گونه حوادث را بيشتر مي‌سازد. به اين ترتيب حوادث طبيعي را مي‌توان صرفاً بحران‌هاي آني دانست.
مشکل پذيرش اين‏گونه حوادث از زماني رخ مي‏دهد که مسئولان به دليل ناتواني در انجام اقدام‌هايي آني مورد سرزنش قرار بگيرند. اگر مديريت مخاطره و ارتباطات مخاطره در معرض ارزيابي قرار بگيرد، گزارشي که از سوي کارشناسان و کميسيون‏هاي تخصصي اعلام مي‌شود عمدتاً عبارت خواهد بود از ضعف کمک رساني، پيش‏بيني‏‌هاي نا‌کافي، ناتواني‌ در تصميم‏گيري، عدم اطلاع‏رساني مناسب (مرکز کنترل و پيشگيري از بيماري‌ها، 2002).
شکست‏‌هايي از اين دست باعث ايجاد و تشديد بحران‌هاي جدي در ارتباطات و ميزان پذيرش مخاطبان مي‌شود، به‏ويژه اگر ارتباطات ملّي در قبول اين شکست‌ها ناتوان باشد و نتواند از اين‏گونه تجربيات به اندازه کافي برخوردار شود.
2-1-3 . پذيرش و ارتباطات مخاطره‌اي
پذيرش مخاطبان نتيج? روند انتخابي براي بهره‌مندي از اطلاعات علمي، اقتصادي، سياسي و فرهنگي در ارتباطات مخاطره‌اي، دريافت ريسک و ارزيابي ريسک است (ليندل و پري، 2004). پذيرش مخاطبان معمولاً به‏عنوان نگرش مثبت به توصيف‌هاي واحد مطرح مي‌شود. علاوه برآن مقبوليت نيز دلايل ارتباطاتي و جريان پذيرش را تبيين مي‌کند. در مورد بحران و حادثه زمان بسيار اندکي در ارتباطات وجود دارد (مرکز کنترل بيماري‏ها و پيشگيري، 2002). براي تصميم‌گيري در پذيرش بالقوه در فرايندهاي ارتباطي پنج پيش‏فرض پيشنهاد شده است:
يکم. هيچ‏کس نمي‌تواند پذيرش کلي آينده را تحت تأثير رفتار کنوني افراد پيش‌بيني کند. در واقع با افزايش فعاليت نهادهاي روابط عمومي و تبليغات تفاوت‌هاي مشخصي بين ارجحيت‌هاي عنوان شده و اولويت‌هاي مورد پذيرش مردم وجود دارد.
دوم. به سبب وجود آثار و نتايج طولاني‏مدت در مواجهه با رخدادها نمي‌توان پذيرش انفعالي ريسک‌ها و تصميم‌‌هاي مناقشه‌آميز را پذيرش مخاطبان قلمداد کرد.
سوم. فقدان اعتراض جمعي و نبود و يا شکست جنبش‌هاي اجتماعي در قبال مخاطره‏هاي فرضي در توسعه لزوماً نشان‏دهند? پذيرش مخاطبان نيست.
چهارم. پذيرش تلويحي ريسک توسط زيرگروه‌هاي مشخصي از مردم که احتمالاً تحت تأثير نهادهاي روابط عمومي قرار گرفته‌اند، نشانگر پذيرش و تمايل هم? گروه‌ها نيست.
پنجم. نگرش‌ها و علايق مي‌توانند به‏عنوان منشوري براي توصيف خواسته‌ها و مطالبات به‏حساب آيند. بنابراين مقبوليت و پذيرش به صورت انفرادي يکديگر را نفي مي‌کنند. يکي از دلايل اين پديده مي‏تواند آن باشد که بعضي اوقات ارتباطات مخاطره‌اي به جاي تبليغات در نظر گرفته مي‌شود (اولمر، 2007).
پذيرش ارتباطات مخاطره‌اي تنها در پيش‏فرض‌ دراز مدت مقبوليت انجام مي‌گيرد و اين پذيرش عمدتاً بر پايه ارتباطات مؤثر و هدفمند بنا مي‌شود Wolfgang Donsboch, 2008: 4415-4418)).

2-2 . ارتباطات بحران
تيموثي کومبز (Timothy Coombs) استاد ارتباطات دانشگاه ايلينوي شرقي آمريکا در مقال? جامع و جديدي که برآخرين آرا و پژوهش‌هاي جهاني دربار? ارتباطات بحران مبتني است به اين بخش از دانش ارتباطات به صورت فشرده چنين مي‌پردازد (کومبز، 2008): موضوع ارتباطات بحران توجه بسياري از محققان را در حوزه روابط عمومي و ارتباطات صنفي (corporate communication)، بازاريابي و مديريت به خود جلب کرده است. ميزانِ همواره روبه‌رشدِ تحقيق هم يک فرصت و هم يک دشواري به‏شمار مي‌رود. حجم بزرگي از اطلاعات وجود دارد که يک وجه مثبت به‏شمار مي‌رود. اگرچه، اين فهم موجود ميان ده‌ها هزار جلد کتاب و مجله پراکنده است و براي مديران بحران کشف آنها دشوار است. به علاوه اينکه نقص‌هاي مهمي در ادبيات مربوط به اين حوزه وجود دارد.
2-2-1 . تعاريف کليدي
مديريت بحران معمولاً با اينکه چگونه مديريت به يک بحران پاسخ مي‌دهد، در پيوند است. به‏گونه‏اي تأکيد بر روي اين مطلب است که سازمان در برابر بحران چه مي‌کند؟ و چه مي‏گويد؟ بر اين پايه تمرکز بر روي بيانيه‌هاي عمومي و کنش‌هاي سازمان است. اين باور وجود دارد که شيو? ارتباط برقرارکردن يک سازمان در جريان يک بحران دو مسئله را در پي دارد، يکي اينکه گروه‌هاي ذينفع چگونه سازمان را در بحران مشاهده مي‏کنند، چيزي نظير تصوير و اعتبار سازمان؛ و اينکه چگونه با سازمان در آينده تعامل برقرار مي‌کنند. اگرچه عناصر مهمي از ارتباطات بحران در درون زمين? گروه بحران نفوذ مي‏کند، اما گروه بحران بايد اطلاعات را به منظور تصميم‌گيري دربار? چگونه پاسخ‌دادن به بحران گردآوري و پردازش کند. از اين‏رو، ارتباطات بحران به دو شاخ? گسترده تقسيم مي‌شود: ارتباطات بحران عمومي و ارتباطات بحران خصوصي.
يک بحران، مشاهد? يک رويداد غيرقابل پيش‌بيني است که توقع‌هاي مهم گروه‌هاي ذينفع را تهديد مي‌کند، آثار مهمي بر روي عملکرد سازمان دارد و يا پيامدهايي منفي‌اي را ايجاد مي‌کند. به‏طورکلي، ” ارتباطات بحران“ بدن? پيام‌هايي است که در مورد يک بحران ايجاد مي‌شود. ”ارتباطات بحران عمومي“ ترکيبي از پيام‌هايي (اعم از کلمات و کنش‌ها) است که به‏طور مستقيم از سوي گروه‌هاي ذينفعي که بيرون از گروه بحران قرار دارند، صادر مي‌شود. براي مثال مي‌توان به آژير هشدار، آگهي ‌ارجاع به يک محصول، اعلاميه‌هايي دربار? قطع زنجيره‌هاي تأمين و جزئيات پايه‌اي دربار? رويداد بحران اشاره کرد که گروه‌هاي ذي‌نفعِ به‏نوعي درگير در بحران ازجمله مشتريان، جوامع، سرمايه‏گذاران، تأمين‌کنندگان، نهادهاي دولتي، رسانه‌هاي خبري و کارکنان آنها هستند. البته کارکنان بخشي از سازمان هستند اما پيام‌هاي ارسالي به ‌آنها دربار? بحران اغلب به صورت عمومي منتشر مي‌شود و درکنار ساير ذينفعان ديده مي‌شوند. مثلاً مي‌توان به مطالب ارسالي بر روي وب‌سايت يک سازمان اشاره کرد.
” ارتباطات بحران خصوصي“ ترکيبي است از پيام‌هايي که ميان اعضاي گروه بحران رد و بدل مي‌شود و پيام‌هايي که به‏طور خصوصي به کارکنان ارسال مي‌شود. جمع‌آوري و پردازش اطلاعات و تصميم‏گيري گروه بحران، هست? اصلي ارتباطات بحرانِ خصوصي را شکل مي‌دهد. پيام‌هاي محدوديت دسترسي که به کارکنان ارسال مي‌شود، نظير سيستم‌هاي پاسخ خودکار و ارسال پيام‌هايي بر روي شبک? داخلي را مي‌توان در زمر? ارتباطات بحران خصوصي درنظر گرفت. پيوندي طبيعي ميان ارتباطات بحران خصوصي و عمومي وجود دارد؛ با اعلاميه‌هاي عمومي که در جريان يک بحران صادر مي‌شود نتيج? بحث‌ها و دقت‌نظرهاي خصوصي گروه بحران است.
2-2-2 . خاستگاه ارتباطات بحران عمومي
بدن? گسترد? پژوهش دربار? ارتباطات بحران عمومي را مي‌توان به سه سنّت گسترده تقسيم کرد: يکم، يافته‌هاي حرفه‌اي (practitioner)؛ دو، يافته‌هاي بياني (rhetorical)؛ سوم، يافته‌هاي اجتماعي.
هر سنّت مفروضات و روش تحقيق خود را دارد. پژوهش‌ محدود در مورد ارتباطات بحران خصوصي بر روي پردازش اطلاعاتِ تصميم‌گيري تمرکز دارد.
بحث‌هاي ابتدايي ارتباطات بحران توسط حرفه‌اي‏هايي تدارک ديده‌شده است که يافته‌هايي را از تجربيات خود در زمين? بحران مطرح کردند. روش تحقيقي جز مشاهداتي از تجربيات آنها وجود نداشت. اين يافته‌ها بر روي صورت‌هاي پايه‌اي پاسخ به بحران متمرکز بودند: سريع باش، دقيق باش، باز باش، هرگز گمانه‌زني نکن و هرگز نگو «نظري ندارم». مديران بحران بايد در يک ساعت يا کمتر پاسخ دهند، اما بايد دربار? دقت اطلاعاتي که ارائه مي‌دهند مطمئن باشند. ”باز بودن“ نيز به اين معني است که به استعلام گروه‌هاي ذي‌نفع توجه شود و اطلاعاتي که در بحران به‏دست آمده است، گزارش شود. ”گمانه‌زني نکردن“ نيز به اين دليل است که ممکن است گمانه‌زني‌ها اشتباه از آب درآيد و شرکت را ناشايست و فريب‌کار معرفي کند. پرهيز از به‏کاربردن عبارت «نظري ندارم» نيز به اين دليل است که گروه‌هاي ذي‌نفع آن را اين‏گونه برداشت مي‌کنند که سازمان به دنبال مخفي کردن چيزهايي است. اين آموزه‌ها منطقي است و تحقيق‌هاي بعدي ارزش‌هاي آنها را نشان داده است. اما اين آموزه‌هاي اوليه نتوانستند از سطح عبور کنند و به عمق بروند و به مديران بحران کمک کنند که ديناميسم ارتباطات بحران را بفهمند. تحقيق‌هاي کاربردي در ارتباطات بحران براي رمزگشايي از اين ديناميسم توسعه يافتند.
2-2-3 . سنت بياني
سنّت بياني ( Rhetorical) ريشه در دفاع از يک توجيه (apologia)‌ دارد. دفاع ادبي ژانري است که چگونگي پاسخ مردم به حملات شخصيتي يا دفاع از خود را مي‌سنجد. فردي به دست داشتن در يک عملي غيرمتداول متهم مي‌شود، آپولوژي مفروض مي‌دارد که چهار راهبرد بياني در پاسخ به اين اتهام وجود دارد: ردکردن (denial)، تقويت کردن (bolstering)، تمايزگذاري (differentiation) و برتري (transcendence).راهبرد ”رد کردن“ (تکذيب) مدعي مي‌شود که فرد هيچ کار اشتباهي انجام نداده است. راهبرد ”تقويت کردن“ فرد را به چيزهاي ديگري که مي‌توان به آنها مثبت نگاه کرد مرتبط مي‌کند. راهبرد ”تمايزگزاري“ تلاش مي‌کند که عمل را از موقعيت کنوني‌اش،‌ زمين? منفي، دور کند. ايد? اين راهبرد اين است که زمينه منفي است و نه خود عمل؛ و اين واکنش نامطلوب گروه‌هاي ذينفع را به همراه دارد. راهبرد ”برتري“ تلاش مي‌کند که عمل [انجام شده] در چارچوب وسيع‌تري قرارگيرد که رويداد را مطلوب‌تر نشان دهد. ديونيزوپولوس (Dionisopolous) و ويبرت(Vibbert) نخستين کساني بودند که در سال 1988 مطرح‌کردند سازمان‌ها مي‌توانند درگير آپولوژي يا توجيه و دفاع رسمي شوند. آنها معتقد بودند سازمان شخصيتي عمومي (يک تصوير از سازمان) دارد، که ممکن است مورد تهاجم قرارگيرد و نياز به دفاع دارد؛ سازمان‌ها مي‌توانند حملات شخصيتي را تجربه کنند و پاسخ دهند. بخشي از کتابِ آنها پارامترهاي دفاع يا آپولوژي شرکتي را بدون کاربرد خاصي در مديريت بحران مطرح مي‌کند. کيث هيريت (Keith Hearit) پژوهشگري است که آپولوژي شرکتي را به عنوان شاخ? جداگانه‌اي از پژوهش مطرح کرد. هيريت چشم‌انداز واحدي را براي دفاع شرکتي يکپارچه در ارتباطات بحران مطرح مي‌کند. مشروعيت اجتماعي، سازگاري ميان ارزش‏هاي سازماني و ارزش‏هاي گروه‌هاي ذينفع، به نقطه کانوني تبديل شده است. يک بحران مي‌تواند يک سازمان را نالايق نشان دهد ( مثلاً آزادشدن مواد شيميايي خطرناک) و يا توقع‌هاي گروه‌هاي ذينفع را نقض کند (مانند رفتارهاي نادرست کارگري) و بدين‏گونه مشروعيت اجتماعي را تهديد کند. نقض مشروعيت اجتماعي صورتي از حمل? شخصيتي است و ارتباطات بحران مي‌تواند براي دفاع از شخصيت سازمان به‏کار رود.
ويليام بنويت (W. Benoit) [به کمک نظريه خويش] به نام ”نظريه اعاده تصوير“ (Image Restoration Theory) مي‌گويد که يک تصوير ذهني داراي اهميت است و ارتباطات مي‌تواند براي دفاع در برابر حمله به يک تصوير به‏کار رود. اين نظريه مطرح مي‌کند که ارتباطات هدفمدار است و ايجاد يک تصوير مثبت از سازمان هدف مرکزي ارتباطات است. نظري? اعاده تصوير مي‌تواند زماني استفاده شود که يک تصوير توسط عملي نامطلوب تهديد مي گردد و شخص براي اين عمل مسئول شناخته مي‌شود. نظري? اعاده تصوير به‏طور اختصاصي براي مديريت بحران طراحي نشده است، اما بنويت و ديگران آن را براي حوز? گسترده‌اي از موارد بحران، شامل خطوط هوايي، سرگرمي و صنايع شيميايي به‏کار برده‌اند. زماني که سازمان به يک رفتار قابل اعتراض متهم است، يکي از حالت‌هاي آن ”بحران“ است. از آنجايي‏که چنين حالتي مي‌تواند تصوير سازمان را از بين ببرد، ارتباطات مي‌تواند براي شرح رفتار انجام شده و ترميم چهر? سازمان به‏کار رود.
پژوهش دربار? سنّت بياني به‏طور طبيعي به تحقيق موردي و کيفي گرايش دارد. نتيج? نهايي اين است که نتايج تحقيق فقط پيشنهاد هستند نه توصيه‌هاي آزموده شده. نظري? اعاده تصوير يک مثال است. اين نظريه به‏عنوان پاسخي براي هر بحراني با پذيرش عمومي روبه‏رو شد. مديريت به دليل هزينه‌هاي مالي هميشه به دنبال انجام اين نظريه نيست. به علاوه تحقيق‌هاي کمّي نشان داده‌اند که پذيرش عمومي هميشه بهترين گزينه نيست و بسياري از پيشنهادهاي برآمده از نظريه اعاده تصوير درست نبوده‌اند.
وابستگي بسيار به تحقيق موردي در سنّت بياني مشکل‌ساز شده است. تحقيق‌هاي موردي کمتر پاسخي به پرسش‌ در مورد چگونگي واکنش گروه‌هاي ذينفع به بحران يا ارتباطات بحران عمومي دارند. همان‏گونه که داولينگ (Dawling) اشاره مي‌کند تاکنون مطالعات علمي اندکي دربار? اينکه چگونه يک بحران بر چهره و تصوير يک سازمان اثر مي‌گذارد، وجود دارد. بسياري از چيزهايي که فکر مي‌کنيم مي‌دانيم بر پاي? عقيده و نظر است و نه بر اساس يک پژوهش خوب. براي مثال، ‌بسياري از مديران شرکت زماني که براي اولين بار با يک بحران جدي روبه‏رو مي‌شوند، فکرمي‏کنند که يک چهر? شرکتي خوب مي‌تواند به‏عنوان نوعي سياست بيمه‌اي عمل مي‌کند.
2-2-4 . سنّت روان‌شناسانه اجتماعي
سنّت روان‌شناسان? اجتماعي ريشه در نظري? اسنادي ((Attribution Theory دارد. اين تئوري ادعا مي‌کند که مردم به‏دنبال دليل رويدادها هستند، مخصوصاً رويدادهاي غيرمنتظره و منفي هستند. مردم يک دليل را به يک فرد درگير در رويداد يا به عوامل خارجي نسبت مي‌دهند. نسبت‌دادن علّي مردم بر روي احساس و رفتار آنها در مورد عامل مؤثر است. بيش از آنکه ما يک فرد را در مورد عملي مسئول بدانيم، بيشتر به‏طور منفي به او نگاه مي‌کنيم و اين بر تعامل‌هاي بعدي ما اثر مي‌گذارد.
پيوند ميان بحران و نظري? اسنادي (Attribution) منطقي به‏نظر مي‌رسد.گروه‌هاي ذي‌نفع دربار? دليل يک بحران (يک رويداد منفي) با ارزيابي مسئوليت‌ بحران، نسبت‌هايي مي‌دهند که آيا بحران نتيج? عوامل موقعيتي است و يا چيزي بوده که سازمان انجام داده است؟ در واقع، تحقيق‌هاي موجود پيوندي را ميان تئوري اسنادي و بحران برقرار مي‌کند. نسبت ‌دادن مسئوليت بحران از سوي گروه‌هاي ذينفع نتايج رفتاري و ادراکي براي يک سازمان دارد (کامب و هولادي، 2005). اگر سازمان مسئول شناخته شود، چهره سازمان (به عنوان کليد درک و شناخت يک سازمان) آسيب مي‌بيند. گروه‌هاي ذينفع همچنين ممکن است درگير شايعات منفي دربار? سازمان شوند و رابط? خود را با سازمان قطع کنند (نظير فروش سهام و يا توقف خريد). نسبت‌دادن مسئوليت يک بحران، تهديدي براي يک سازمان است.
نکت? اصلي در استفاده از نظري? اسنادي فهم آن چيزهايي است که نسبت‌دادن مسئوليت بحران از سوي ذينفعان را شکل مي‌دهد، حتي زماني که اطلاعات اندکي دربار? بحران وجود دارد. نشانه‌هاي متنوعي براي نسبت‌دادن مسئوليت بحران استفاده مي‌شود. فهميدن اين نشانه‌ها به مديران کمک مي‌کند به‏طرز مؤثري به بحران پاسخ گويند. نظري? ارتباطات بحران موقعيتي (Situational Crisis Communication Theory: SCCT) چارچوبي را براي پيش‌بيني اينکه ذينفعان بحران را به چه نسبت مي‌دهند و اينکه چه عکس‌العملي نشان مي‌دهند،‌ ارائه مي‌کند. اين نظريه دربار? اين صحبت مي‌کند که با فهم تهديدي که يک موقعيت بحراني ايجاد مي‌کند، مديران بحران مي‌توانند مشخص کنند کدام راهبرد يا راهبردهاي پاسخ به بحران بيشترين محافظت را از چهره و شهرت سازمان مي‌کند و رفتارهاي منفي احتمالي را مي‏کاهد.SCCT سنّت‌هاي بياني و روان‌شناسانه اجتماعي را درهم‏ مي‌آميزد. سنّت روان‌شناسانه اجتماعي کمک مي‌کند تا تهديد شناسايي شود و سنّت بياني راهبردهاي با ارتباطاتي را فراهم مي‌آورد.
SCCT به نوع بحران، تاريخچ? بحران و چهر? پيشين به‏عنوان نشانه‌هاي کافي براي محاسب? مسئوليت بحران توجه مي‌کند. نوع بحران عبارت است از اينکه چگونه بحران چارچوب‌بندي مي‌شود. چارچوب‌بندي نشانه‌هايي هستند که ذينفعان براي تفسير يک بحران استفاده مي‌کنند. نوع بحران به‏عنوان چارچوبي به‏کار مي‌رود که مشخص مي‌کند چگونه مردم بايد رويدادهاي بحران را تفسير کنند. رويداد يک تصادف، خرابکاري و يا يک اِهمال مجرمانه بوده است؟ تحقيق‌هايي که از SCCT استفاده مي‌کند، نشان مي‌دهد که انواع بحران بر مبناي ارزيابي از مسئوليت بحران‏ها به سه شاخه تقسيم مي‌شود: يکم. «قرباني»: نسبت‌دادن خيلي ضعيف مسئوليت بحران؛ دوم. «تصادفي»: نسبت‌دادن حد‌اقلي مسئوليت بحران؛ سوم. «قابل جلوگيري»: نسبت‌دادن خيلي قوي مسئوليت بحران (کامب و هولادي، 2002).
تاريخچه بحران و چهر? اوليه براي تشديد پيوند ميان اسناد و نوع بحران به‏کار مي‌روند. تاريخچ? بحران به اين مي‌پردازد که آيا سازماني در گذشته مشکل مشابهي داشته است يا خير؟ چهر? اوليه نيز به اين مي‌پردازد که خوب يا بد، سازمان چگونه در زمينه‌هاي ديگر ذي‌نفع‌ها را تهديد کرده است. يک تاريخچ? بحران و يا چهر? اوليه منفي نسبت‌دادن مسئوليت بحران [به سازمان] را تشديد مي‌کند. با کاربرد اين مسئله در مديريت مي‌توان گفت که با وجود يک تاريخچ? بحران [مشابه] و يا يک چهر? اوليه نامطلوب يک ”قرباني بحران“ به اندازه يک ”بحران تصادفي“ و يک ”بحران تصادفي“ به اندازه يک ”بحران عمدي“ تهديد ايجاد مي‌کند.
توصيه‌هاي عمومي SCCT از اين قرار است: فراهم آوردن اطلاعات آموزنده براي قرباني بحران (نظير اينکه به ذي‌نفعان بگوييم چگونه خود را در برابر بحران محافظت فيزيکي کنند) و ابراز نگراني براي قربانيان؛ در بحران‌هاي تصادفي، صدور يک بيانيه با تأکيد بر اينکه بحران يک حادثه بوده است و ارائ? اطلاعات آموزنده و ابراز نگراني؛ و براي بحران‌هاي عمدي پذيرش عمومي مسئوليت بحران و يا ارائه غرامت به قربانيان به علاو? اطلاعات آموزنده و بيان نگراني‌ها.
به زبان ‌ساده اينکه در هم? زمان‌ها تنها از همسازگرانه‏ترين پاسخ‌ها استفاده کنيم. اما بحث هزينه و بازده نقطه مقابل اين رويکرد است. با انتخاب راهبردهاي همسازگر هزينه‌ها افزايش مي‌يابند. علاوه بر اين،‌ استفاده از راهبردهاي بيش از اندازه متناسب سود بيشتري را نسبت به اينهايي که SCCT پيشنهاد مي‏کند ايجاد نمي‌کند. براي مثال پذيرفتن مسئوليت يک بحران تصادفي سود بيشتري براي چهره سازمان نسبت به تأکيد برتصادفي بودن رويداد و ابراز نگراني ندارد. مديريت بيشتر براي مسئوليت هزينه مي‌پردازد، اما به همان اندازه در ترميم چهر? سازمان سود نمي‌برد. علاوه بر اين، ‌استفاده از راهبردهاي بيش از اندازه همسازگر مي‌تواند آثار بومرنگي هم داشته باشد. ذينفعان ممکن است تعجب کنند که چرا سازمان بيش از اندازه درگير شده است. آنها همچنين وقتي بحران از اندازه تصورشان بزرگ‌تر شود،‌ تعجب مي‌کنند.
يک مشکل در سنّت روان‌شناسان? اجتماعي، ناکامي در توسع? آن فراتر از ايالات متحده است. محققان بررسي کاربردهاي آن را در چين و نقش‏مداراي مبهم را در ارزيابي مسئوليت بحران آغاز کرده‌اند. مارين تيلور (Maureen Taylor) به‏درستي مي‌گويد که به کاربرد مفاهيم ميان‌فرهنگي، نظير آنچه هافستد (Hofsted) مي‌گويد، در ارتباطات بحران نياز داريم. متغيرهاي فرهنگي نظير مداراي مبهم (ambiguity tolerance) و فاصل? قدرت بايد در درون تحقيق سنّت روان‌شناسانه اجتماعي اعمال شود تا کاربرد بين‌المللي يافته‌ها امکان‌پذير گردد.

5-2-2. ارتباطات بحران خصوصي: پردازش اطلاعات و تصميم‏گيري
آگاهي موقعيتي (situational awareness) نقط? مرکزي ارتباطات بحران خصوصي است (کلفسچوتن و اپلمن ،2006). در کل، آگاهي موقعيتي زماني است که گروه بحران احساس مي‌کند اطلاعات و دانش کافي براي تصميم‌گيري دارد (کلفسچوتن و اپلمن ،2006). دانش پيامدِ پاياني پردازش اطلاعات است. اطلاعات ماده خام و دانش خروجي آن است. براي گروه بحران، آگاهي موقعيتي مشخص مي‌کند که يک ملاحظه و فهم از موقعيت بحران، توانايي پيش‌بيني آثار آن‌ و مشخص‌کردن اينکه چه اعمالي براي توجه به آن مورد نياز است، وجود دارد.
گروه بحران بايد اطلاعاتي را که نياز دارد و منابعي که اين اطلاعات را در اختيار دارند مشخص سازد و آنها را پردازش کند تا به دانش تبديل شوند. محققاني نظير اگلهوف (Egelholf) و سِن(Sen) به ارزش پردازش اطلاعات توجه کرده‌اند و وانگ (Wang) و بلاردو(Belardo) بر مديريت دانش به عنوان مسئله کانوني در ارتباطات بحران تأکيد کرده‏اند. اگر‌چه پژوهش‌هاي اندکي هستند که پردازش واقعي اطلاعات و مديريت دانش را در گروه‏‌هاي بحران بررسي کرده باشند، و چيزهايي دربار? مشکلاتي که پردازش اطلاعات و دانش به آن دچار است روشن کرده‏اند، اما بيش از آن چيزي معلوم نيست. اين حوزه‌اي است که نياز به مطالعات بيشتر دارد. ما بايد جزئيات بيشتري را دربار? مشکلاتي که گروه‏‌هاي بحران براي رسيدن به آگاهي موقعيتي و فائق آمدن بر اين مشکلات با آنها روبه‏رو هستند بدانيم.
آگاهي موقعيتي پيش‌درآمد تصميم‌گيري است. زماني که گروه‏‌هاي بحران احساس کنند اطلاعات کافي دارند، ‌تصميماتي را دربار? چگونگي پاسخ‌ به بحران مي‌گيرند. در گروه‌هاي سازماني کارهاي زيادي بر روي تصميم‌گيري انجام شده است. از اين پژوهش توصيه‌هايي براي تصميم‌گيري هوشمندانه بيرون مي‌آيد. اين هوشياري انديش? انتقادي را با تأکيد بر نياز به دقت از طريق تحليل تمام اطلاعات مربوط به تصميم، براي تصميم‌گيري گروهي به‏کار مي‌گيرد. چهار کارکرد تصميم‌گيري هوشمندان? انتقادي به فرايند تصميم‌گيري کمک مي‏کند: ”تحليل مشکل“، در استانداردهايي براي انتخاب‌هاي جايگزين، ”فهم مؤلفه‌هاي منفي“ و ”فهم انتخاب‌هاي جايگزين“. هر کدام از اين کارکردها به تصحيح عواملي کمک مي‌کند که مي‌توانند منجر به تصميم‌گيري شوند.
پژوهش‌ براي بررسي اينکه گروه‏‌هاي بحران در واقع چگونه تصميم‌گيري مي‌کنند، تصميم‌گيري مبتني بر مسير طبيعي (Naturalistic Dicision Making: NDM)، آغاز شده است. NDM تصميم‌سازان را در ميدان عمل ارزيابي مي‌کند. گروه‌هاي بحران در محيط بسيار پوياي اطلاعات که با ابهام، فشار، مخاطره و فشار زمان مشخص شده‌اند، عمل مي‌کنند. با توجه به محيط تصميم‌گيري، گروه‌هاي بحران هميشه نخواهند توانست براساس مدل‌هاي طبيعي عمل کنند. محققان به‏تازگي تحقيق بر روي اين موضوع را آغاز کرده‌اند که گروه‌هاي بحران در واقع چگونه تصميم‌گيري مي‌کنند، و شيو? صحيح عمل را مشخص کرده‌اند. بار ديگر، به بسياري از پژوهش‌ها نياز است تا بفهميم چگونه گروه‌هاي بحران تصميم‌گيري مي‌کنند و براي تسهيل در تصميم‏گيري مؤثر گروه‌ها چه بايد کرد (Wolfgang donsbgch, 2008: l054-l058).
بخش سوم. نظريه‌هاي ارتباطات و روزنامه‌نگاري ريسک و بحران
3-1. دربار? نظريه‌هاي ارتباطات و ويژگي‌هاي مخاطبان
ازآنجا که در تجربي‌ترين رويکردهاي ارتباطي نياز به نظريه منتفي نمي‌شود، ضرورت توجه به بنيان‌هاي معرفتي و روش‌هاي جامع‌نگر ايجاب مي‌کند که ارتباطات مخاطره و ارتباطات بحران نيز در چارچوب نظريه‌هاي ارتباطي مورد مطالعه قرار گيرند. از درون چنين ضرورتي است که روزنامه‏نگاري مخاطره(risk journalism) و روزنامه‏نگاري بحران (crisis journalism) سر بر مي‌آورد.
مؤلفه‌هاي اساسي اين دو گونه روزنامه‏نگاري را مي‌توان از انواع چهارگانه نظريه‌هاي ارتباطي که دنيس مک‏کوايل(Denis MacQauail) عرضه کند، استخراج کرد. مک‌کوايل نظريه‌هاي ارتباطي را به چهار گروه نظريه‌هاي توصيفي يا علمي و اجتماعي (Social- Scientific theories)، نظريه‌هاي هنجاري (Normative theories)، نظريه‌هاي کاربردي (Working theories) و نظريه‌هاي عرفي (common sense Theories) تقسيم مي‌کند. نظريه‌هاي توصيفي به سرشت، کارکرد، ويژگي‌ها و آثار ارتباطات جمعي مي‌پردازد. نظريه‌هاي هنجاري، وظايف، مسئوليت‌ها و بايد‌ها و نبايدها را در ارتباطات مطرح مي‌سازد. نظريه‌هاي کاربردي به فنون، سازوکارها و تکنيک‌هاي ارتباطي توجه دارد و نظريه‌هاي عرفي معطوف به مباني عرفي نوع توجه عمومي به وسايل ارتباط جمعي ‌است.
با نگاهي به آنچه در دو بخش گذشت? اين مقاله دربار? ريسک و بحران و نيز ارتباطات مخاطره و ارتباطات بحران آمد، به‏سادگي روشن مي‌شود که به تناسب نيازها و الزام‌هاي اين دو گونه‌ از ارتباطات بايد و مي‏توان روزنامه‌نگاري ريسک و بحران را در متن اين چهار گروه از نظريه‌ها پي‌گرفت. به عبارت ديگر روزنامه‏نگاري ريسک و يا روزنامه‏نگاري بحران را نمي‌توان محدود به گونه‌اي خاص از نظريه‌هاي ارتباطي کرد، چون هر يک از انواع و گروه‌هاي نظري مي‌توانند حاصل معاني و مؤلفه‌هاي خاصي از روزنامه‏نگاري بحران و ريسک باشند.
روشن است که در روزنامه‌نگاري بحران يا روزنامه‏نگاري ريسک هم رسانه و هم مخاطب پيام‌هايي را در موقعيت‌هاي مخاطره‏آميز و يا بحراني ارسال و دريافت مي‌‏کنند، از اين رو در آنها زمينه‌ها، چگونگي و سازوکار ارسال، دريافت و درک پيام اهميت بيشتري پيدا مي‌کند.
روان‏شناسي جديد درک را فرايند پيچيده‌اي مي‌داند که طي آن افراد حتي محرک‌هاي حسي را گزينش مي‌کنند، سازمان مي‌دهند و به تصويري معني‌دار و منسجم از جهان تفسير مي‌کنند. در اين تعريف مخاطب که عمل درک را انجام مي‌دهد، چيزي را به عمل درک عرضه مي‌کند، درست همان‏گونه که موضوع مورد درک نيز چنين مي‌کند. به بيان ديگر، درک تحت تأثير شماري از عوامل روان‏شناختي از جمله تصورات استوار بر تجربه‌هاي گذشته، انتظارات فرهنگي، انگيزش و نيازها، خلقيات و نگرش‌هاست (سورين و تانکارد، 1381: 94 و 95). طبيعي است که شدت و دامن? تأثيرگذاري اين عوامل در محيط‌ها و موقعيت‌هاي بحراني بيشتر مي‌شود.

3-1-1 . بروز رويدادهاي معين
اين نکته که نقش رسانه‌ها در بروز رويدادهاي معني‏دار و مهم در سطح کل جامعه مي‌بايد مورد مطالعه دقيق قرار گيرد را لانگ و لانگ (1981) با شيوايي تمام توضيح داده‌اند و خود ايشان آنچه را که گفته‌اند در مورد سقوط پرزيدنت نيکسون (لانگ و لانگ، 1983) به‏کار برده‌اند. قطعاً دلايل متقن و کافي وجود دارد که ديگر تأثير رسانه‌ها را پيامد علت و معلولي يک متغير مستقل بر متغيرهاي وابسته، چه در کوتاه مدت و چه در بلند مدت، به‏شمار نياوريم. درسي که از فهم متعارف و مشاهدات روزمره و همين‏طور از تحقيق مي‌گيريم، اين است که هرگز فراموش نکنيم که رسانه جمعي نهادي عمومي است که به‏ندرت ممکن است به تنهايي آغازگر تحولي باشد بلکه اغلب تأمين‏کنند? مجاري، ابزارها و صحنه‌هايي براي جريان يافتن فرايندهايي در سطح کل جامعه است که در آنها بسياري بازيگران و منافع، اکثراً در رقابت با يکديگر، ايفاي نقش مي‏کنند. ممکن است اولين آماج تأثير نه خود رسانه‌هاي جمعي بلکه ساير گروه‌هاي ذي‌نفع سازمان‏يافت? خاص نخبگان، افراد موثر و غيره باشند (مک‏کوايل، 1382: 410). اين رهيافت مي‏تواند اساس روزنامه‏نگاري ريسک و بحران قرار گيرد. در واقع رسانه‌ها هم مجراهاي افقي (به‏ويژه ميان نخبگان) ايجاد مي‏کنند و هم مجراهاي عمومي و در اين مجراهاي عمومي اطلاعات مي‏تواند هم به طرف بالا انتقال يابد و هم رو به پايين.
مي‌توان به برخي ويژگي‌هاي ضروري تحقيقات مربوط به نقش رسانه‌هاي جمعي در بروز رويدادهاي همزمان با آنها اشاره کرد. اين ويژگي‌ها عبارت‌اند از: معني‏داري، عموميت، ماهيت، جمعي داشتن، درازمدت و گسترده بودن. مطلوب‌ترين وضعيت اين است که بازيگران اصلي و عوامل ديگر در موضوع (متمايز از رسانه‌ها و عام? مخاطبان ) شناخته شوند، انگيزه‌هاي ايشان و وسايلي که در دسترس‌شان قرار دارد مورد بررسي قرار گيرد. کنش و واکنش‌هاي ميان آنها و ترتيب حوادثي که درآن مشارکت دارند، ثبت شود و بالأخره استنباط مردم از بازيگران و رويدادها مورد ارزيابي قرار گيرد (همان: 411). به نظر مي‌رسد مصداق عيني اين سخنِ مک‏کوايل را در پيدا کردن نقاط اتصال ميان روزنامه‏نگاري ريسک و بحران با نهادهاي غيردولتي (NGO) و نيز اتخاذ رويکردهاي ترکيبي در ارتباطات که در آنها هم روزنامه‏نگاري کلاسيک، هم روزنامه‏نگاري برخط (Online) و هم روزنامه‏نگاري شهروندي (Citizenship Journalism) نقش‌آفرين باشند، يافت. پاي? روزنامه‏نگاري بحران و ريسک بر کنشگري و مشارکت مخاطبان، اعتبار منبع و تعاملي بودن رسانه نهاده شده است و دستيابي به موفقيت در اين سه فرايند وقتي ميسر است که در جريان تعاملي ارتباط، نهادها و گروهاي مرجع نظير شبکه‌هاي اجتماعي و مؤسسات عام‌المنفعه و بنيادهاي مردم‏نهاد دخيل و سهيم باشند.
هنوز هم مفيد مي‏‌نمايد که اشکال در حال دگرگوني و گسترش ارتباط را با استفاده از اصطلاح عام مخاطب بررسي کنيم و آن را براي اشاره به افرادي که يک رسانه ارتباطي به آنها مي رسد ــ بدون توجه به ماهيت دقيق درگيري آنها با رسان? مورد نظر ـــ به کار بريم. براي مقصود حاضر رسان? ارتباطي را مي‌توان هر شکل يا وسيله سازماني دانست که با تسهيلِ دادن، گرفتن، مشارکت، مبادله، يا ذخير? معاني ايجاد شده است (مک‏کوايل، 1380: 216). واژه مخاطب در معناي مرسوم هميشه پيام‏ـ محور بوده است، حال آنکه نظريات و تجربيات حاکي از اين هستند که اهميت تقريباً برابر ابعاد رفتاري و نيز اجتماعي، اقتصادي و عاطفي استفاده از رسانه را هم بايد در نظر گرفت. اينها همان لذت‏ها و رضايت‌هاي نهفته در فرايند استفاده از رسانه‌ها در زمينه‌هاي متفاوت هستند (همان: 217). نظريه‌ها و پژوهش‌هاي مربوط به مخاطبان، ما را مجاز مي‌دارد تا برخي ابعاد اصلي و محدود را به‏دست دهيم تا بتوان بر اساس آنها انواع مخاطبان را نمايش داد. ابعاد مربوط به انواع مخاطبان همان متغيرهاي احتمالي براي مطالعه تجربي رفتار مخاطبان نيز هستند. هر چند همزمان با گسترش رسانه‌ها و تغيير اهميت نسبي متغيرهاي قديم، متغيرهاي جديد هميشه مطرح مي‌شوند، ابزار مفهومي به‏کار رفته در نظريات و پژوهش‌هاي مخاطب‌شناختي از استمرار زيادي برخوردار هستند (همان: 218).
نقش و مقياس تعيين‏کنند? مخاطبان در روزنامه‌نگاري ريسک و بحران ايجاب مي‌کند که ابعاد و ويژگي‌هاي اصلي مخاطبان و سازوکارهاي رسانه‌اي و غيررسانه‌اي مؤثر در ارتباط را به‏درستي مد نظر قرار دهيم. مک‏کوايل اين‏گونه ويژگي‏هاي مخاطبان را در يازده متغير خلاصه کرده است:
1. ميزان فعال يا منفعل بودن
2. ميزان دو سويگي و قابليت جايگزيني
3. اندازه و استمرار
4. مکان‏مندي در فضا
5. ويژگي گروهي (هويت اجتماعي / فرهنگي)
6. همزماني تماس با منبع
7. ناهمگني ترکيب دروني
8. روابط اجتماعي بين فرستنده و گيرنده
9. تعريف پيام‏ـ محور در برابر تعريف اجتماعي/ رفتاري موقعيت
10. ميزان ”حضور اجتماعي“
11. اجتماعي بودن شرايط استفاده کننده (مک کوايل، 1380: 218)
البته اين تأکيد بر فعال بودن مخاطب، يا به زبان فني، عامليت (agency) مخاطبين هميشه از پذيرش برخوردار نبوده و به‏درستي توجيه نشده است. شخصيت کارتوني نوجوان معتاد به تلويزيون که روبه‏روي دستگاه گيرنده روي زمين افتاده تصويري است که در ذهن بسياري از والدين در مورد کودکان‏شان وجود دارد و واقعيت ترسناکي را در بر دارد، اينکه بسياري از کاربران رسانه‌ها در تمام ساعات بيداري با دستگاه واک‌من، يا شبکه‌هاي اينترنتي مشغول‏اند و در همان حال به فواصل زماني‏اي که بيش از چند ثانيه از توجه آنها را نمي‏طلبد از اين کانال تلويزيوني به کانال ديگر مي‌پرند، بخشي از واقعيت‌هاي ارتباطي روزگار ماست که در آنها مخاطب عملاً کنشگري منفعل است (اينگليس، 1377 :213).
3-1-2 . پرسش‌هاي کاربردي در خبررساني
به اعتبار وجوه تمايزي که در دو بخش نخست در باب ارتباطات ريسک و ارتباطات بحران گفته شد نمي‌توان بخشي از آن مؤلفه را در قالب مدل‌ها و مفاهيم ارتباطي ارائه شده از سوي مک‏کوايل به صورت پرسش‌هاي کاربردي براي خبررساني بحران پي گرفت.
ويژگي‌هاي اصلي. مقول? بسيار بزرگي از برنامه‌هاي رسانه‌اي است که تقاضاي گسترده، معين و مستمر اما کلي براي آن همواره موجود است و معمولاً به‏طور غيرعمدي براي برآورده ساختن اين نياز توسط ارسال‏کننده عرضه مي‌شود. ساز و کار اخبار نهايتاً به علاق? دريافت‌کننده بستگي دارد. با وجود اين، نحو? توجه به اخبار معمولاً همراه است با درگيري فکري کم و توجه سطحي و گزينشي بر اساس استنباط از اهميت موضوع. به‏علاوه اخبار مي‌تواند دربرگيرند? تبليغات ”اطلاعات سوء“ ، اطلاعات تحريف شده و يا ”غيراطلاعات“ باشد اما اين موارد خارج از توجه تحقيقات معمول قرار دارد (مک‏کوايل، 1382 :412). اين مسئله در روزنامه‏نگاري بحران برجسته‌تر است پس بهتر آنکه به آن مهم با پرسش‌هايي از اين دست بپردازيم:
يکم. آيا اخبار تأثير مي‌کند؟ در مورد موضوع بسيار حياتي اثرگذاري اخبار به‏ويژه در بحران‏ها متأسفانه کمبود شديد شاهد و مدرک به چشم مي‌خورد (که تا حدودي ناشي از فقدان هدف‌مندي است). اگر پاسخ کوتاه مدنظر باشد بايد بگوييم بلي، اثر مي‌کند اما نه به نحوي مؤثر و کارآمد. مهم‌ترين شواهد موجود مربوط‌اند به آزمايش‌ها و پيمايش‌هاي انجام شده در مورد فراگيري اخبار که سطح پايين يادآوري و درک اخبار را در بحران و مخاطره‌ها نشان مي‌دهند، و همين‏طور مطالعات کلي در مورد معلومات عمومي مردم دربار? رويدادها و مطالب مندرج در اخبار.
دوم. چه نوع تأثير‌هايي مشاهده مي‌شود؟ عمدتاً فراگيري کوتاه‏مدت اطلاعات مربوط به واقعيات است. اما بازنمايي و شکل‏دهي مجدد به تصوير رسمي از حوادث در چارچوب‌هاي مديريت رويداد و اخبار به دستوري بودن فرايند خبررساني گرايش دارد و براي شکل دادن يا تقويت ارزش‌ها و باور‌هاي ويژه‏اي طراحي شده و به‏کار مي‌آيد.
سوم. چه سازوکارهايي براي اثر‌گذاري در کار است؟ اساس يادگيري از طريق اخبار و قدرت اطلاع‏رساني آن در پاداش‌هاي فردي نهفته است که هر فرد مي‌تواند توقع داشته باشد که در صورت داشتن اطلاعات مفيد يا جالب توجه عايدش شود و همين‏طور در قدرت کارشناسي و خبرگي که به منابع خبري نسبت داده مي‌شود. اين پاداش‌ها عبارت‌اند از امکانات گسترده‌تر مشارکت اجتماعي و کاهش عدم قطعيت‌ها. شرايط تأثيرگذاري که همراه آنها مي‌آيند عبارت‌اند از يک ذخير? کافي و سهل‌الوصول، توانايي ارتباطي (مشتمل بر آگاهي از پيش)؛ حمايت ميان‏فردي از آگاهي و مشارکت در مباحثات مربوط به مسائل عمومي و نيز جلب مشارکت نهادهاي غيردولتي و شبکه‌هاي اجتماعي مقبول و مشروع.
چهارم. چه درس‌هايي براي سياستگذاري مي‌توان گرفت؟ گذشته از مطالب مربوط به تمهيدات سازماني و کيفيت خبر، به نظر مي‌رسد اصلي‌ترين درس‌هايي که مي‌توان از يافته‌هاي ارتباطي گرفت به اين موارد مربوط مي‌شود: لزوم اهميت موضوعي و فايد? عملي بحران و ريسک اخبار براي دريافت‌کنندگان؛ عملکرد بالاي رسانه‌هاي چاپي در انتشار و انتقال اطلاعات بحران و ريسک خبري نسبت به تلويزيون؛ تضاد بالقوه ميان ارزش‌هاي مربوط به توليد و نحو? ارائه و اهداف مربوط به فراگيري و درک (مک‏کوايل، 1380 :413).

3-1-3 . تبليغات ، روابط عمومي و روزنامه نگاري بحران
ويژگي‌هاي اصلي. پيام‌هاي ارتباطي از نظر تبليغات و روابط عمومي حتي در موقعيت‌هاي بحراني و مخاطره‏آميز عمدتاً مديريت شده است و عرضه انبوه دارد. براساس منابع و علايق فرستنده و نه دريافت‏کننده ارسال مي‌شود، طراحي شده و هدف‌مند است، جهت‌گيري مخاطبان در اين حوزه بيشتر به صورت برخورد فکري پايين است.
اثر گذاري. پاسخ مخاطبان‌ گاه مثبت اما همراه با عدم قطعيت است و گاه نيز اثرگذاري کارآيي کافي ندارد. در بحران‌ها شواهد نيز از همين نکته است، گاهي بيانگر برخي همبستگي‌ها هستند و گاهي مبين وضع اقتضايي ارتباطات. دشواري براي پاسخگويي روشن به پرسش‌هاي موجود در خصوص کنش روابط عمومي و تبليغات را نمي‌توان از کل فرايند ‌ارتباطي و اعتبار منبع جدا کرد.
نوع تأثير‌ها. معمولاً تأثيرات کوتاه‏مدت و گاه رفتاري هستند (واکنش‏هاي عاطفي). در مورد آثار جنبي پيش‌بيني نشده‌اي مثل جامعه‏پذيري و تربيت‏شدن در جهت تعاون، مدارا و همبستگي نيز فرضياتي وجود دارد.
سازوکارهاي تأثير. توقع واکنش شخصي از تبليغات و اقدامات روابط عمومي، احتمالاً مبناي اصلي ارتباط است، اما گاه روابط عمومي به مباني ديگر اثرگذاري متوسل مي‌شود: اجبار نمادين (متوسل شدن به ايجاد ترس يا اضطراب)؛ اعتبار معرفين (توسل به تأييد شخصيت‌هاي ذي‌نفوذ)، اعتبار آگاهان (متوسل شدن به کارشناسان). گاه نيز بر انگيزه‌هاي عميق روان‏شناسانه انگشت مي‌گذارند. هم توازن ميان فرايند‌هاي شناخت، نگرش‏سازي و ايجاد تغيير در رفتار و هم ترتيب وقوع اين فرايند‌ها مي‌تواند اشکال گوناگوني به خود بگيرد. به‏نظر مي‌رسد که اثربخشي کار روابط عمومي در موقعيت‌هاي بحراني در درج? اول به فراواني دفعات در معرض پيام قرار گرفتنِ مخاطبان بستگي دارد و در درج? دوم به ميزان توجهي که به پيام نشان داده مي‌شود. ميزان توجه گاه شرط کافي، ولي هميشه يکي از شروط لازم اثرگذاري پيام است. شرايط ديگر را عمدتاً مي‌توان در مشخصات منبع، مجرا و پيام و نه دريافت‏کننده (برخلاف اخبار) جست‌وجو کرد. اما چنين مي‌نمايد که شبک? تماس اجتماعي مي‌تواند نقش منفي يا مثبت ايفا کرده و درگيري فکري پايين بيشتر مفيد است تا مضر. مکان‏پذيري عمل براساس پيام نيز در اينجا شرط لازم است (مک‌کوايل، 1382 :415).
3-1-4 . مبارزات اطلاع رساني عمومي
ويژگي‏هاي اصلي. همانند تبليغات، اين مورد نيز به مقول? ارتباطات برنامه‌ريزي‏شده متعلق است و ويژگي‌ اصلي آن، حداقل ظاهراً، در اين است که بيشتر با توجه به علايق دريافت‏کننده طراحي مي‌شود تا فرستنده. و البته سهم آن در توليدات رسانه‌اي بسيار ناچيز است و مي‌توان آن را برحسب ”گروه هدف“ مورد نظر به شکل زير طبقه‏بندي کرد: خطاب به عموم مردم (اطلاعات مورد نياز عموم شهروندان)؛ خطاب به زيرگروه‌هاي خاص (گروه سني يا شغلي معين) خطاب به يک اقليت ويژه که به دشواري قابل تشخيص است (رانندگاني که الکل مصرف مي‌کنند، آنها که ماليات نمي‌پردازند).
3-1-5 . اطلاع‏رساني بحران و رسانه‌هاي‌ نو
سخن از ارتباط به‏ويژه در موقعيت‌هاي مخاطره‏آميز و بحراني بدون توجه به تحولات رسانه‌اي نوين، ناقص و ناکارآمد است. گسترش روزافزون اينترنت، ارتباطات سيار، رسانه‌هاي ديجيتال و تعدد نرم‏افزارهاي علوم اجتماعي به توسع? شبکه‌هاي افقي ارتباطات تعاملي که ”محله“ را به ”جهان“ پيوند مي‌دهد، سرعت بخشيده است. نظام ارتباطي جامع? صنعتي پيرامون رسانه‌هاي جمعي (توزيع انبوه يک پيام يک طرفه از يک فرد به تعداد زيادي از افراد) شکل گرفت. اما بني? ارتباطي جامع? شبکه‌اي (Network Society) شامل تارنماي جهاني از شبکه‌هاي ارتباطي افقي است که در آن پيام‏هاي تعاملي تعداد زيادي از افراد به صورت همزمان و ناهمزمان (Asynchronous) به تعداد زيادي از افراد ديگر منتقل مي‌شود. البته اينترنت يک فن‏آوري قديمي است که ابتدا در سال 1969 به‏وجود آمد، اما فقط در همين ده? گذشته آنچنان گسترش يافت که توانست بيش از يک ميليارد کاربر را جذب کند. اين در حالي است که ارتباطات سيار توانست مشترکان تلفن همراه را از 16 ميليون در سال 1991 به بيش از دو ميليارد مشترک در سال 2006 افزايش دهد تا آنجا که حتي در کشورهاي فقير و در حال توسعه و در مناطقي که برق وجود ندارد اما پوشش ماهواره‌اي تلفن همراه جواب مي‌دهد(Castells 2007 :246). با همپوشاني ميان اينترنت و ارتباطات سيار و گسترش تدريجي ظرفيت پهناي باند [مخابرات]، قدرت ارتباطي اينترنت در تمام بخش‏هاي زندگي اجتماعي، همانند زماني که پيدايش برق و موتور برقي باعث تحول انرژي در جامعه صنعتي گرديد، درحال افزايش است. مردم نيز با بهبود اشکال جديد ارتباطات توانسته‌اند نظام ارتباطي جمعي براي خود از طريق پيامهاي کوتاه (sms)، وبلاگ‌ها، ولگ‌ها(Volgs) (وبلاگ‌هايي که با خود ويدئو نيز همراه دارند)، ويکي‌ها (Wiki) و پادکست‌ها (Podcasts) به‏وجود آورند. به شراکت گذاشتن فايل‌هاي اينترنتي و شبکه‌هاي اينترنتي فرد به فرد، کاربران را قادر ساخته‌ تا محتوايي را که به صورت ديجيتالي شکل‏بندي شده است را رد و بدل و ويرايش کنند. تمايل روز افزون رسانه‌هاي مشارکتي به شکل‏هاي اينترنتي در واقع بيانگر پيدايش شکل جديدي از ارتباطات اجتماعي شده به نام ”ارتباطات خودگزين“ (Mass Self Communication) شده است (Ibid, 248). ارتباطات خودگزين نوع جديد و متفاوتي از ارتباطات جمعي است زيرا با استفاده از شبکه‌هاي فرد به فرد و ارتباط اينترنتي پيام خود را به انبوهي از مخاطبان بالقوه مي‌رساند. اين نوع جديد از ارتباطات همچنين ”چندمدلي“ است زيرا محتواي آن ديجيتالي است و به همين دليل مي‌توان آن را به هر صورت دلخواه درآورد و از طريق شبکه‌هاي بي‏سيم پخش کرد. علاوه بر دو ويژگي بالا خودـ ارتباطي جمعي در محتوا ”خودـ توليد“، در پخش ”خودـ گردان“ و در دريافت توسط جمع ”خودـ انتخاب“ مي‌شود. ما به‏راستي در قلمرو جديدي از ارتباطات و به‏دنبال آن نوع جديدي از رسانه که شبکه‌هاي کامپيوتري ستون فقرات آن، فن‏آوري ديجيتال زبان آن و فرستادگان آن به صورت جهاني توزيع و متعامل شده‏‌اند، به‏سر مي‌بريم. اين رسانه و حتي رسانه‌اي که تا اين حد دستخوش تغيير باشد، نمي‌تواند محتوا و تأثير پيام‏هاي خود را تعيين کند. اما قادر است متنوع باشد و سر منشأ بيشتر جريان‏هاي ارتباطي که ثانيه به ثانيه شکل‏گيري محلي و بين‌المللي معني در افکار عمومي را ساخت و بازساخت (بازسازي) مي‌کند، باشد. حداقل پديد? ‌جديد ”روزنامه‏نگاري شهروندي“ که به هر کس اجازه مي‌دهد در هر جا و به کمک يک ابزار ساده مثل تلفن همراه خبرنگار و عکاس حوادث باشد محصول پيدايش چنين نوعي از ارتباطات است، چنانکه پيام‌هاي کوتاه(sms) نيز نوع ديگري از ”خبرها“ي جديد به‏حساب مي‌آيد.
آيا روزنامه‌نگاري بحران مي‌تواند ”موضوع“، ”ارتباط‌گران“ و ”مخاطبان“ خود را بيرون از اين حوز? جديد بجويد؟
در واقع ارتباطات خودگزين منجر به پيدايش رسانه‏‌اي خارق‏العاده براي نهادهاي مدني، جنبش‏هاي اجتماعي و کنشگران فعال مي‌شود تا به‏واسط? آن نقش‏آفرين شوند و در مقابل ساختارها و نهادهاي رسمي جامعه با روش‏هاي خود بايستند. به‏طور طبيعي اين‏گونه نهادهاي مدني و جنبش‏هاي اجتماعي از فن‏آوري نشئت نمي‌گيرند بلکه از آن ”کمک“ مي‌گيرند. اما فن‏آوري‌هاي جديد ارتباطي يک ابزار نيستند: فن‏آوري خود يک رسانه است؛ يک ساختار اجتماعي با تأثيرات مربوط به خود. به علاوه توسعه فن‏آوري ارتباطي خودگزين نيز محصول فرهنگ جديد است؛ فرهنگي که بر استقلال فردي و کنشگري فعالانه‌ترِ بازيگرِ اجتماعي تأکيد دارد. در واقع نهادهاي مدني و جنبش‏هاي اجتماعي عصر اطلاعات و اشکال جديد تحرکات سياسي و اجتماعي تحت اين پارادايم فرهنگي و فن‏آورانه در حد وسيعي از رسانه‌هاي خودگزين استفاده مي‌کنند، اگرچه در تلاش براي نفوذ بر افکار عمومي، در رسانه‌هاي جمعي مسلط نيز دخالت دارند(Ibid: 249) . اين شواهد نشان مي‌دهد که ارتباطات بحران و روزنامه‏نگاري بحران اولاً از رسانه‌هاي نو و ثانياً از شبکه‌هاي نهادها و گروه‏هاي فعال اجتماعي نمي‌تواند برکنار باشد. کنش‌ها و جنبش‌هاي اجتماعي در عصر حاضر از زندان ”مکان‏هاي گسسته“ خود آزاد شده‌اند و به فضاي جهاني ”جريان‌ها“ پيوسته‌اند و با استفاده از تجرب? ‌محلي خود و زمينه‌هاي فعاليت هدف نهايي و جديد خود را پي گرفته‌اند. هدف نهايي کنش‌ها و جنبش‌هاي اجتماعي، استقرار مجدد معنا در فضا و زمان جديد است که متشکل از جريان‏ها، مکان‏ها و تعامل اين دو است. اين متغير جديد، مقول? مهم مطرح در روزنامه‌نگاري بحران است که بايد آن را شناخت و به‏کار بست.
3-2 . روزنامه‏نگاري بحران و مسائل پيش رو
روزنامه‏‌نگاري بحران به‏عنوان بخشي از دانش جهان ارتباطات هم در حوزه‌هاي نظري و هم در عرصه‌هاي تجربي مراحل جنيني و تکويني را پشت سر مي‌نهد. بحران‌ها از آن‏رو که ريشه در مخاطره‌ها دارند هم فرصت‌اند و هم تهديد. اگر به‏موقع، به‏درستي و به‏کمال شناخته شوند خود عاملي براي تحول نظري و تحرک عملي به‏حساب مي‌آيند، چنان‏که اگر مورد غفلت، ساده‏نگري و ساده‏سازي قرار گيرند، موجب اختلال در فرايندهاي توسعه‌اي جامعه خواهند بود. بحران مي‏تواند روندها و ساختارهاي ارتباطي را اصلاح کند، همان‏گونه که مي‌تواند شبکه‌هاي ارتباط جامعه را از کار بيندازد. نقط? ‌کانوني مطالعات ارتباطي در زمينه روزنامه‏نگاري بحران توجه به اين مسئله است که اگرچه روزنامه‏نگاري بحران در زمر? ارتباطات برنامه‌ريزي شده به‏حساب مي‏آيد، اما هم? عناصر آن الزاماً ارتباطي نيست. روزنامه‏نگاري بحران را نمي‏توان تنها در حوز? روزنامه‏نگاري حرفه‌اي مورد مطالعه قرار داد. چنان‏که در بخش‏‌هاي پيشين اين مقاله آمد اين بخش از روزنامه‌نگاري حداقل در حوزه‌هايي نظير روابط عمومي ”جامعه‏شناسي ريسک“، ”جامعه‏شناسي بحران“ و ”مديريت بحران“ زمينه دارد. به اين اعتبار بايد نظريه‏هاي کاربردي روزنامه‌نگاري بحران را در اين حوزه‌ها نيز دنبال کرد.
بخش چهارم. همه مشکلات، مشکلات ارتباطي نيستند
در واقع اگر ارتباط برنامه‌ريزي شده با شکست مواجه مي‌شود يکي از دلايل آشکارش اين است که با مشکلي که ارتباطي نيست مانند مشکل ارتباطي رفتار مي‌شود. براي نمونه سياستمداري شکست خود را در يک مبارزه انتخاباتي چنين بيان مي‌کند: «ما پيام خود را به مردم نرسانديم. يا مي‌گويد مردم آنچه را واقعاً مورد نظر ما بود نفهميدند. معني اين اظهارات اين است که نفسِ سياستِ سياستمدار اشکال و ايراد نداشته است. اين سياستمدار اگر بيشتر واقع‏بين بود، بايد مثلاً چنين مي‌گفت: «من يک سياستمدار ضعيف با ظرفيت‌هاي فکري و تماس‌هاي محدود هستم يا سياست‌ها و خط مشي‌هاي من به‏طور ضعيفي تفهيم شدند. چنين گفته‌هايي در مبارزات سياسي، تا آنجا که ما شاهد بوده‌ايم شنيده نشده است. از اين قبيل است توضيحات رسمي يک مقام شهرداري در خصوص تصادفات پياپي در يک بخش از شهر، که به‏دنبال آن شهرداري خواهان درج آگهي در روزنامه محلي مي‌شود تا به رانندگان آگاهي دهد. حال آنکه مشکل واقعي اين است که راه و جاد? مورد بحث فرسوده است و در نتيجه براي هر کس در هر شرايطي خطرناک است.
به بيان ديگر وقتي موضوعي را مشکل ارتباطي مي‌ناميم به يکي از اين دو مطلب نظر داريم. اول اينکه مشکل مذکور برخاسته از فقدان ارتباط يا وجود نوع نادرستي از آن است. به اين معني که ارتباط يا فقدان آن باعث مشکل شده است. دوم اينکه مشکل وقتي ارتباطي است که امکان برطرف کردن آن به کمک ارتباط وجود داشته باشد. طرز فکر مقام رسمي شهرداري نمونه‌اي است از اين مورد: ميزان تصادف ممکن است با ارائه اطلاعات (درج آگهي در يک روزنامه)پايين بيايد.
از نظر يک برنامه‏ريز ارتباطي سؤال طبيعي اين است که چگونه مي‌توان مشکل مطرح شده را حل کرد. پاسخ يکي از موارد زير است: يکم. تنها با تلاش‏هاي ارتباطي؛ دوم. با استفاده از ارتباط در کنار ابزارهاي ديگر؛ سوم. فقط با ابزارهاي ديگر.
بسته به اينکه پاسخ چه باشد، برنامه‏ريز تا حد معيني مي‌تواند دست به انتخاب بزند اما تنها مشکلاتي را که به راه حل اول نياز دارند مي‌توان مشکلات ارتباطي واقعي نام نهاد (ويندال، اولسون، سيگنايزر، 1376 :60و 61)
به‏ندرت ارزيابي درستي از يک مشکل صورت مي‌گيرد و اغلب اوقات براي مشکلات تنها راه حل‌هاي ارتباطي پيشنهاد مي‏شود، حتي وقتي که اين راه‏حل‌ها با مشکل مورد نظر تناسب نداشته باشند. اين مسئله موضوعي مهم در حوز? ارتباطات بحران و روزنامه‏نگاري بحران است. با نگاه به اين ضرورت به‏نظر مي‌رسد که بايد در فرايند تدوين و تبيين نظريه‏ها و شيوه‌هاي روزنامه‏نگاري بحران در ايران به سه موضوع اهميت داد:
اول. گردآوري و تنظيم مطالعات موردي و تجربه‏هاي ويژ? روزنامه‏نگاري در خلال بحران‌هاي طبيعي و اجتماعي؛
دوم. توجه به جايگاه روزنامه‏نگاري بحران و در ميان نظريه‌هاي ارتباطي؛
سوم. کاوش در باب نسبت ميان بحران و ارتباطات بحران با نهادها و شبکه‏هاي اجتماعي، فرهنگي، اقتصادي و … (حوزه‌هاي غير ارتباطي).
نتيجه‏گيري
روزنامه‌نگاري بحران بيش از آنکه تا ‌کنون بر پايه رهيافت‌هاي نظري پيشرفته باشد بر مطالعات موردي و تجربه‌هاي پراکنده محلي، ملّي و منطقه‌‌اي استوار بوده است.
اين‏گونه از روزنامه‏نگاري هنوز داراي سبک خاصي نيست، ولي مي‌توان مباني نظري و شيوه‌هاي تخصصي آن را ميان طيف وسيعي از نظريه‌هاي هنجاري، توصيفي، کاربردي و عرفي در حوز? ارتباطات مشاهده کرد. اين‏گونه روزنامه‌نگاري بيشتر بر تکنيک يا فن تکيه داشته است تا فرايند‌هاي ارتباطي و ويژگي‌هاي مخاطبان در موقعيت‌هاي بحراني و به همين سبب نسبتِ آن با ساير حوزه‌هاي تأثيرگذار در ارتباط با اجتماع، فرهنگ، اقتصاد، سياست و مديريت به‏درستي تبيين نشده است. روزنامه‌‌نگاري بحران به دليل پيچيدگي و پردامنگي مقوله بحران از سويي و دشواري برقراري ارتباطات تعاملي از سوي ديگر به ساده‌گزيني نيز مبتلا بوده است. گرايش بيشتر روزنامه‏نگاري بحران به پرداختن به بحران‌هاي طبيعي تا بحران‌هاي اجتماعي و انساني بخشي از کاستي‌هاي متأثر از همين فقدان يا ضعف نظري و تکنيکي است. به اين اعتبار تدوين و تبيين نظريه‌ها و رهيافت‌هاي تجربي و توليد و تقويت ادبيات تخصّصي براي روزنامه‌نگاري بحران با توجه به ضرورت و تفکيک و تمايز ميان مفاهيم مشابه نظير ارتباطاتِ ريسک و ارتباطات بحران امري لازم است که مي‌تواند اين مباحث را هم درعرصه‌هاي تجربي و هم در حوزه‌هاي دانشگاهي موجوديت و غنا بخشد.
*عضو هيات علمي گروه ارتباطات دانشگاه علامه طباطبايي
منابع
معتمدنژاد، کاظم (1371). وسايل ارتباط جمعي، جلد يکم، چاپ دوم، تهران: انتشارات دانشگاه علامه طباطبايي.
بوهم، ديويد (1381). دربار? ديالوگ، تدوين لي نيکول، ترجمه محمد علي حسين نژاد، تهران: دفتر پژوهش‌هاي فرهنگي.
کرايب، يان (1378). نظريه اجتماعي مدرن: از پارسونز تا هابرماس، ترجمه عباس مخبر، تهران: نشرآگه.
تاجيک، محمدرضا (1379). مديريت بحران، نقدي بر شيوه‌هاي تحليل و تدبير بحران در ايران، تهران: فرهنگ گفتمان.
سورين، ورنر و تانکارد، جيمز (1381). نظريه‌هاي ارتباطات، ترجمه عليرضا دهقان، تهران: انتشارات دانشگاه تهران.
مک‏کوايل، دنيس (1380). مخاطب شناسي، ترجمه مهدي منتظرقائم، تهران: مرکز مطالعات و تحقيقات رسانه‌ها.
مک‏کوايل، دنيس، (1382). درآمدي بر نظريه ارتباطات جمعي، ترجمه پرويز اجلالي، تهران: مرکز مطالعات و تحقيقات رسانه‌ها .
اينگليس، فرد، (1377). نظريه رسانه‌ها، ترجمه محمود حقيقت کاشاني، تهران: مرکز تحقيقات و مطالعات و سنجش برنامه‌اي صدا و سيما.
ويندال، سون و اولسون، جين، سيگنايزر (1376). کاربرد نظريه‌هاي ارتباطات، ترجمه عليرضا دهقان، تهران، مرکز مطالعات و تحقيقات رسانه‌ها.

Palenchar M.J and Heath, R.L (2006), Strategic Risk Communication; Adding Value To Society, Public Relation, Review.doi: 1016/j.pubrev.2006.11.014.
Kupper man R.H, Wilcox, R.H, and Smith, H.A (1975), “Crisis Management, Some opportunities”, Science No. 187, Feb. 1975
Wolfgang Donsboch (2008), The International Encyclopedia of communication, Vol. III, Blackwell, U.K.
Wolfgang Donsboch (2008), The International Encyclopedia of communication, Vol. X, Blackwell, U.K.
Castells, Manuel, (2007), “Communication Power & Counter-Power in the Network Society”, International Communication, No. 1, 2007.

Posted in نظريات ارتباطات, ارتباطات, روزنامه نگاری | برچسب‌ها: , , , , , , | Leave a Comment »

جامعه‌ اطلاعاتي‌ و دين‌ (با تأكيد بر جهان‌ اسلام‌)

Posted by ميرزاخاني در سپتامبر 28, 2010

كريم‌خان‌محمدي‌*

انقلاب‌ اطلاعات‌ و فناوري‌ رايانه‌اي‌ و ارتباطات‌، جامعه‌ جهاني‌ را به‌ واسطة‌ توسعه‌ پيشرفت‌ در حوزه‌ وسايل‌ ارتباطي‌، در دو بُعد زمان‌ و مكان‌ متراكم‌ كرده‌ است‌. حاصل‌ اين‌ توسعه‌ و پيشرفت‌ تشكيل‌ دهكده‌ جهاني‌ است‌ كه‌ در آن‌، انسان‌ها هرچند بسيار به‌ هم‌ نزديك‌ شده‌ و از ناامني‌ بي‌خبري‌ رهايي‌ يافته‌اند، اما در مقابل‌ به‌ خاطر ظهور پديده‌ «جهاني‌شدن‌» به‌ ويژه‌ در حوزه‌ فرهنگ‌، با ناامني‌ جهاني‌ مواجهند. زيرا هويت‌ فرهنگي‌ و ديني‌ جوامع‌ از سوي‌ تهاجم‌ فرهنگي‌ تهديد مي‌شود. كاستلز جهان‌ آينده‌ را صحنه‌ كارزار دو قدرت‌ معتبر يعني‌ جهاني‌شدن‌ و هويت‌ مي‌داند (افتخاري‌، 1380: 33) . جهاني‌ شدن‌ ابعاد مختلفي‌ دارد كه‌ همه‌ آنها در سايه‌ فناوري‌ اطلاعات‌ به‌ منصه‌ ظهور رسيده‌ است‌ (داوري‌، 1381: 213). و آنچه‌ در اين‌ مقاله‌ موردنظر است‌ بُعد ارتباطي‌، امكان‌ و سهولت‌ ارتباطات‌ جهاني‌ است‌.

از اين‌ روي‌ گرچه‌ موضوع‌ تحت‌عنوان‌ «جهاني‌شدن‌» قرار مي‌گيرد اما براي‌ مشخص‌ كردن‌ بُعد موردنظر، عنوان‌ «جامعه‌ اطلاعاتي‌» را برگزيديم‌ (جهت‌ اطلاع‌ مارجري‌ فرگسن‌، 1383: 77) طبق‌ تعريفِ «جهاني‌ شدن‌ از برخي‌ جهات‌ نوعي‌ انقلاب‌ ارتباطي‌ است‌.» (محسني‌، 1380: 121) امروزه‌ احساس‌ زندگي‌ در يك‌ جهان‌ تا حد زيادي‌ نتيجه‌ برد بين‌المللي‌ رسانه‌هاي‌ ارتباطي‌ است‌. برنامه‌هاي‌ خبري‌ تلويزيون‌، مجموعه‌ گوناگوني‌ از تصاوير بين‌المللي‌ ارائه‌ مي‌كنند و يك‌ نظام‌ جهاني‌ اطلاعاتي‌ به‌ وجود آمده‌ است‌ (گيدنز، 1376: 589) . مفهوم‌ محوري‌ ديگري‌ يعني‌ «دين‌» نيز در پارادايم‌ جهاني‌ شدن‌ كمتر به‌طور مستقل‌ مورد بحث‌ قرار گرفته‌ است‌. مباحث‌ عمدتاً تحت‌عناوين‌ «فرهنگ‌»، «هويت‌»، «سنت‌» و «مليت‌» و نسبتشان‌ با جهاني‌ شدن‌ مورد بحث‌ است‌. البته‌ مي‌دانيم‌ كه‌ عملكرد «دين‌» در جامعه‌ اطلاعاتي‌ گرچه‌ به‌ لحاظ‌ روشي‌ مشكل‌ است‌ ولي‌ دستيابي‌ به‌ ايده‌ نظري‌ متفكران‌ در اين‌باره‌ به‌ دليل‌ اهميت‌ دين‌ براي‌ آنها آسان‌ است‌ (تامپسون‌، 239: 1380) . در اين‌ مقاله‌ سعي‌ مي‌شود از خلال‌ مباحث‌ كلي‌ مذكور، ايده‌هاي‌ مربوط‌ به‌ جايگاه‌ دين‌ به‌ ويژه‌ دين‌ اسلام‌ (در صورت‌ امكان‌ با قرائت‌ شيعي‌) مورد كنكاش‌ قرار گيرد. «هر چند جهاني‌ شدن‌ در برخي‌ از زمينه‌هاي‌ زندگي‌ روزمره‌ بديهي‌ و آشكار به‌ نظر مي‌رسد، اما در همه‌ حوزه‌ها موضوعي‌ كاملاً روشن‌ و مشخص‌ نيست‌. فرهنگ‌ پديده‌اي‌ پيچيده‌ و ابهام‌آميز است‌ و مي‌تواند جلوه‌هاي‌ بسيار متفاوتي‌ به‌ خود گيرد» (محسني‌، 1380: 120) . به‌هر حال‌، با همه‌ پيچيدگي‌هاي‌ مفهوم‌ دين‌ (Riligon) و همچنين‌ سكولارشدن‌ (Secularization) و تعدد مفهومي‌ آن‌ از قبيل‌ زوال‌ دين‌، سازگاري‌ دين‌ با اين‌ جهان‌، جدايي‌ دين‌ از جامعه‌ و اختصاص‌ به‌ قلمرو شخصي‌، جايگزيني‌ صورت‌هاي‌ مذهبي‌ به‌ جاي‌ باورها، تقدس‌زدايي‌ از جهان‌ و در نهايت‌ حركت‌ از جامعه‌ «مقدس‌» به‌ «جامعه‌ سكولار» (هميلتون‌، 1377: 289) اين‌ سؤال‌ مطرح‌ مي‌شود كه‌ در جامعه‌ كنوني‌ دين‌ چه‌ جايگاهي‌ دارد؟ آيا دين‌ در جامعه‌ اطلاعاتي‌ تضعيف‌ شده‌ است‌؟ به‌ عبارت‌ دقيق‌تر آيا همبستگي‌ مثبت‌ ميان‌ اطلاعاتي‌ شدن‌ جامعه‌ و سكولاريزاسيون‌ وجود دارد؟ دين‌ در آينده‌ چه‌ جايگاهي‌ خواهد داشت‌؟ به‌ صورت‌ ويژه‌ آيا با رشد ارتباطات‌ با پديده‌ سكولاريزاسيون‌ مواجه‌ خواهيم‌ شد؟ سكولاريزاسيون‌ با كدامين‌ معني‌؟ * تحديد ابعاد موضوع‌ كربي‌ در تعيين‌ پرسش‌ از وضعيت‌ آيندة‌ دين‌ در جامعه‌ اطلاعاتي‌، به‌ دو بُعد آينده‌ يعني‌ «بُعد توصيفي‌» (Descriptive) و «بُعد تجويزي‌» (Prescriptive) اشاره‌ مي‌كند. بُعد توصيفي‌، واقعيت‌ عيني‌ مذهب‌ را توصيف‌ مي‌كند در حالي‌ كه‌ بُعد تجويزي‌ موقعيت‌ مطلوب‌ ترسيم‌ مي‌نمايد و هر كدام‌ از ابعاد به‌ شيوه‌ «امكاني‌» (Possible) و «احتمالي‌» (Probable) پاسخ‌ داده‌ مي‌شود. در شيوه‌ امكان‌، صور متصور ترسيم‌ مي‌گردد، ليكن‌ در شيوه‌ احتمالي‌ صور محتمل‌ پيش‌بيني‌ مي‌شود در اين‌ مقاله‌ هدف‌ پيش‌بيني‌ موقعيت‌ احتمالي‌ دين‌ (به‌ ويژه‌ اسلام‌) همگام‌ با رشد ارتباطات‌ است‌. (ريچارد كربي‌، 2002: اينترنت‌) يكي‌ از ابعاد مهمي‌ كه‌ بايد بررسي‌ شود اين‌ است‌ كه‌ به‌ چه‌ روشي‌ مي‌توان‌ موقعيت‌ مذهب‌ را پيش‌بيني‌ كرد؟ دانشمندان‌ از چه‌ شيوه‌هايي‌ سود جسته‌اند؟ اصولاً آيا جامعه‌ بشري‌ اطلاعاتي‌تر مي‌شود؟ يعني‌ آيا ارتباطات‌ رشد فزاينده‌ و يكنواختي‌ دارد؟ چگونه‌ مي‌توان‌ اين‌ روند را سنجيد؟ اكثر متفكران‌ همچون‌ استفانو پيس‌ (Stefano Pace) فرايند رشد ارتباطات‌ جهاني‌ را به‌ ويژه‌ با توجه‌ به‌ پديده‌ اينترنت‌ مفروض‌ گرفته‌ و درصدد بررسي‌ جايگاه‌ دين‌ در آينده‌ جامعه‌ بشري‌ هستند (استفانو، 2004: اينترنت‌) . البته‌ شتاب‌ ارتباطات‌ جهاني‌ قابل‌ درك‌ بوده‌ و نياز به‌ پژوهش‌هاي‌ تجربي‌ ندارد. پس‌ براي‌ بررسي‌ وضعيت‌ دين‌ در جامعه‌ اطلاعاتي‌ به‌ ويژه‌ پيش‌بيني‌ چشم‌انداز آينده‌، دو پرسش‌ بايد بررسي‌ شود: اول‌، ارتباطات‌ جهاني‌ به‌ كجا ختم‌ مي‌شود؟ دوم‌، دين‌ همگام‌ با رشد ارتباطات‌ چه‌ وضعيتي‌، پيدا مي‌كند؟ براي‌ پاسخ‌ به‌ اين‌ پرسش‌ها دو رويكرد نظري‌ ترسيم‌ مي‌شود؛ رويكرد «درون‌ ديني‌» و مطالعه‌ متون‌ مقدس‌ Studing Sacred Text و رويكرد «برون‌ ديني‌» و عملي‌ كه‌ خودش‌ متضمن‌ چندين‌ روش‌ است‌ (ريچارد كربي‌، 2002، اينترنت‌) . اين‌ روش‌ها همچون‌ «فرافكني‌ روند» (Extraprojection) ، نگرش‌ سنجي‌، تحليل‌ انعكاس‌ دين‌ در رسانه‌ها و استدلال‌ مفهومي‌ ـ ذاتي‌ (ناچمياس‌ها، 1381، 441) به‌ هنگام‌ بررسي‌ هر كدام‌ از نظريه‌ها توضيح‌ داده‌ خواهد شد. ابتدا رويكرد درون‌ ديني‌ معطوف‌ به‌ آينده‌، با توجه‌ به‌ متون‌ شيعي‌ مورد بررسي‌ قرار مي‌گيرد. * رويكرد درون‌ ديني‌ در متون‌ اسلامي‌، از يك‌ جامعه‌ جهاني‌ خبر داده‌ شده‌ است‌ كه‌ در آن‌ ارتباطات‌ به‌ اوج‌ مي‌رسد. شايد تصور چنين‌ جامعه‌اي‌ كه‌ در احاديث‌ اسلامي‌ به‌ تصوير كشيده‌ شد، چند دهه‌ پيش‌ خيال‌پردازانه‌ به‌نظر مي‌رسيد. اما امروزه‌ با توجه‌ به‌ رشد تكنولوژي‌، تحقق‌ عيني‌ آن‌ وعده‌ها، نويدبخش‌ به‌ نظر مي‌رسد. ابوربيع‌ شامي‌ مي‌گويد: از امام‌ صادق‌ (ع‌) شنيدم‌ كه‌ فرمود، «زماني‌ كه‌ قائم‌ ما ظهور نمايد، خداوند گوش‌ها و چشمان‌ شيعيان‌ ما را به‌ گونه‌اي‌ تقويت‌ مي‌كند كه‌ ميان‌ آنان‌ و قائم‌ (ع‌) نياز به‌ پيك‌ نيست‌، آن‌ حضرت‌ با آنان‌ سخن‌ مي‌گويد و آنان‌ سخن‌ او را مي‌شنوند، در حالي‌ كه‌ وي‌ در جايگاه‌ خويش‌ قرار دارد او را مي‌بينند» (اصول‌ كافي‌، ج‌ 8:240) . اين‌ حديث‌ «نظريه‌ امتداد» مك‌ لوهان‌ را تداعي‌ مي‌كند كه‌ راديو را امتداد شنوايي‌ انسان‌ و هر يك‌ از رسانه‌ها را امتداد يكي‌ از حواس‌ انسان‌ تلقي‌ مي‌كند (ساروخاني‌، 1372: 43) در جامعه‌ جهاني‌ نويد داده‌ شده‌ از سوي‌ متون‌ ديني‌، شرق‌ و غرب‌ عالم‌ به‌ هم‌ وصل‌ مي‌شود. به‌ تعبير امام‌ صادق‌ (ع‌) «در زمان‌ قائم‌ (ع‌) مومن‌ كه‌ در شرق‌ است‌ برادر خود را كه‌ در غرب‌ وجود دارد خواهد ديد، و نيز مومني‌ كه‌ در مغرب‌ است‌ برادر خويش‌ را در مشرق‌ مي‌بيند.» (علامه‌ مجلسي‌، ج‌ 52: 391) . علم‌ و فناوري‌ در جامعه‌ موعود به‌ اوج‌ شكوفايي‌ مي‌رسد. امام‌ صادق‌ (ع‌) در روايتي‌ مي‌فرمايند: «علم‌ و دانش‌ 27 بخش‌ است‌، تا زمان‌ ظهور دو بخش‌ را مردم‌ كشف‌ مي‌كنند، 25 بخش‌ بقيه‌ را قائم‌ (عج‌) در ميان‌ مردم‌ منتشر مي‌سازد. و علم‌ و دانش‌ به‌ كمال‌ خود مي‌رسد.» (علامه‌ مجلسي‌، همان‌، 336) . همزمان‌ با رشد و فناوري‌ و دانش‌، دين‌ نيز به‌ كمال‌ خود مي‌رسد، دين‌ حقيقي‌ كه‌ حتي‌ ائمه‌ هدي‌ (ع‌) نيز موفق‌ به‌ تحقق‌ كامل‌ آن‌ نشدند به‌ منصه‌ ظهور مي‌رسد. امام‌ حسين‌ (ع‌) تشكيل‌ دولت‌ كريمه‌ و كمال‌ آن‌ را به‌ زمان‌ ظهور موكول‌ نموده‌ و مي‌فرمايند: «براي‌ هر مردمي‌ دولتي‌ است‌ كه‌ به‌ انتظارش‌ مي‌نشيند و دولت‌ ما در آخرالزمان‌ ظهور پيدا مي‌كند» (همان‌، ج‌ 51: 141) . با مطالعه‌ متون‌ ديني‌ دربارة‌ جامعه‌ موعود جهاني‌ در مكتب‌ تشيع‌ اين‌ نتيجه‌ حاصل‌ مي‌شود كه‌ از نگاه‌ درون‌ ديني‌، رشد ارتباطات‌ و فناوري‌ نه‌ تنها با دين‌ تعارض‌ ندارد بلكه‌ كاملاً همبسته‌اند و هر دو از شاخص‌هاي‌ عمده‌ دولت‌ كريمه‌اند. * رويكرد برون‌ ديني‌ از نگاه‌ برون‌ ديني‌ و جامعه‌شناختي‌، براي‌ كشف‌ رابطه‌ جامعه‌ اطلاعاتي‌ و دين‌ رهيافت‌هاي‌ مختلفي‌ اتخاذ شده‌ است‌ كه‌ در اين‌ بخش‌ مورد مطالعه‌ قرار مي‌گيرد. گونه‌بندي‌ نظريه‌ها در اين‌ مقاله‌ برحسب‌ روش‌ مورد استفاده‌ است‌. البته‌ سعي‌ بر اين‌ است‌ به‌ جاي‌ نگاه‌ به‌ گذشته‌، چشم‌انداز آينده‌ مورد توجه‌ قرار گيرد. براي‌ هر انسان‌ موفقي‌ به‌ ويژه‌ براي‌ كساني‌ كه‌ تعلق‌ ديني‌ دارند، اين‌ دغدغه‌ وجود دارد كه‌ به‌ هر حال‌ آيندة‌ دين‌ (= اسلام‌) چه‌ سرنوشتي‌ خواهد داشت‌. به‌ لحاظ‌ اهميت‌ روش‌، علي‌رغم‌ فقدان‌ جامعيت‌ و طرد متقابل‌ كه‌ هر دو از ويژگي‌هاي‌ گونه‌شناسي‌ هستند، در اين‌ مقاله‌ مطالب‌ براساس‌ روش‌ گونه‌بندي‌ شده‌ است‌. الف‌. روش‌ فرافكني‌ روند يكي‌ از روش‌هاي‌ اساسي‌ براي‌ درك‌ گذشته‌ و پيش‌بيني‌ آينده‌ «فرافكني‌ روند» (Exteraprojection) است‌ (ساروخاني‌، 1377: 199) كه‌ كربي‌ نيز در مقاله‌ «آينده‌ مذهب‌» به‌طور خاص‌ تحت‌عنوان‌ «برون‌فكني‌ روندها» (Extrapolating Trends) به‌ اين‌ روش‌ اشاره‌ مي‌كند. در اين‌ روش‌ با مطالعه‌ فرايند تغييرات‌ يا ثبات‌ يك‌ پديده‌ در گذشته‌ جهت‌ حركت‌ و مسير آينده‌ را پيش‌بيني‌ مي‌كنند. البته‌ پيش‌بيني‌ در اين‌ روش‌ احتمالي‌ است‌، ماسيمو انترورين‌ مدير مركز مطالعات‌ مذاهب‌ جديد در تورين‌ ايتاليا (Center For Studies On new Religions=CESNUR) در مقاله‌اي‌ تحت‌عنوان‌ «آينده‌ مذهب‌ و آينده‌ مذاهب‌ جديد» به‌ پيش‌بيني‌ مذهب‌ در جامعه‌ رسانه‌اي‌ مي‌پردازد. اين‌ مقاله‌ از دو جنبه‌ اهميت‌ دارد. اولاً تحليل‌هاي‌ او پيرامون‌ سمينار ساليانه‌ «بنياد جانسون‌» (ژوئن‌ 2001) در اوستا/ انگليس‌ است‌ كه‌ عده‌ زيادي‌ از محققان‌ مذهبي‌، ديپلمات‌ها، دست‌اندركاران‌ امور بين‌الملل‌ و روزنامه‌نگاران‌ در آن‌ سمينار حضور داشتند. دوم‌ اين‌كه‌ او با برش‌ دادن‌ سه‌ مقطع‌ زماني‌ يعني‌ قرن‌ نوزدهم‌ (دوره‌ بدبيني‌ به‌ مذهب‌) دهة‌ 1970 و سال‌ 2001 به‌ بررسي‌ فرايند مذهب‌ پرداخته‌، و آينده‌ را پيش‌بيني‌ مي‌كند. البته‌ وي‌ نيز همانند ساير انديشمندان‌، رشد فزاينده‌ ارتباطات‌ را به‌طور تلويحي‌ مفروض‌ مي‌گيرد. ماسيمور مي‌گويد: «من‌ (فكر مي‌كنم‌ بيشتر همكاران‌ من‌ در مطالعات‌ مذهبي‌) آينده‌ مذهب‌ به‌ ويژه‌ مذهب‌ جديد را در 20سال‌ آينده‌ چه‌ به‌ صورت‌ سازمان‌ يافته‌ و چه‌ به‌ صورت‌ غيرسازمان‌ يافته‌ پيش‌رونده‌ مي‌بينم‌. مذهب‌ در رسانه‌ها قوي‌تر از آنچه‌ اكنون‌ هست‌ حضور خواهد يافت‌. دستگاه‌ رسانه‌ ممكن‌ است‌ رشد ثابت‌ را پرتوافكني‌ كند و در مذاهب‌ بنيادگرا و محافظه‌كار با توجه‌ به‌ تنوع‌ آنها، برخي‌ در مذاهب‌ جديد يا كهنسال‌ مثل‌ مورمون‌ها يا گواهان‌ يهودي‌، احتمالاً چنان‌ رشد پيدا كنند كه‌ جزو جريان‌ اصلي‌ قرار بگيرند.» گرچه‌ ممكن‌ است‌ برخي‌ از مذاهب‌ پيروان‌ خود را از دست‌ بدهند اما اين‌ عده‌ درصد كوچكي‌ از كل‌ جمعيت‌ خواهد بود و مذاهب‌ ديگري‌ ظاهر خواهد شد. پنتي‌ كاستاليزم‌، (Pentecostalism) اصول‌ مذهب‌ كاتوليك‌ و اسلام‌ جهاني‌ شده‌ ممكن‌ است‌ فاتح‌ نهايي‌ (Ultimate Wimners) باشند. (انترودين‌، 2001). انترودين‌ مي‌گويد در دهه‌ 1970 محققان‌ سه‌ پيش‌بيني‌ انجام‌ دادند كه‌ هيچ‌كدام‌ كاملاً اشتباه‌ نبود. 1. (Secularization) جامعه‌شناسان‌ (عمدتاً در اروپا نه‌ در آمريكاشمالي‌) سكولاريزم‌ را سناريوي‌ مذهبي‌ مناسب‌ براي‌ پايان‌ قرن‌ تعبير مي‌كردند. آنها مي‌گفتند فرايندي‌ كه‌ در عصر روشن‌انديشي‌ شروع‌ شده‌ تداوم‌ خواهد داشت‌. عده‌اي‌ با جرأت‌ (همانند متفكران‌ قرن‌19) افول‌ سرنوشت‌ تكاملي‌ مذهب‌ را پيش‌بيني‌ مي‌كردند. در دهه‌ 1990 توافق‌ جامعه‌شناسي‌ بر اين‌ قرار گرفت‌ كه‌ تئوري‌ سكولاريزم‌ اشتباه‌ بوده‌ است‌. جامعه‌شناسان‌ آمريكايي‌، به‌ ويژه‌ طرفداران‌ تئوري‌ «انتخاب‌ عقلاني‌» نتيجه‌ گرفتند كه‌ سكولاريزاسيون‌ صرفاً يك‌ اشتباه‌ اروپايي‌ بوده‌ و تعميم‌ نارواي‌ وضعيت‌ بخشي‌ از اروپا (به‌ ويژه‌ فرانسه‌ و آلمان‌) به‌ كل‌ جوامع‌ است‌ (همان‌،2001) . آزمون‌هاي‌ آماري‌ نشان‌ داد با وجود رشد ارتباطات‌ در سال‌ 2000، تعداد كساني‌ كه‌ خودشان‌ را «مذهبي‌» مي‌دانستند نسبت‌ به‌ دهه‌ 70 افزايش‌ يافته‌ است‌. پوشش‌ رسانه‌اي‌ پديده‌هاي‌ مذهبي‌ از پاپ‌ گرفته‌ تا بنيادگرايي‌ اسلامي‌ افزايش‌ يافته‌ بود. 2. پيش‌بيني‌ دوم‌ در دهه‌ 1970 اين‌ بود كه‌ مذهب‌ سازمان‌ يافته‌ كاهش‌ پيدا مي‌كند. اين‌ پيش‌بيني‌ نسبت‌ به‌ اولي‌ به‌ ويژه‌ در اروپا از اشتباه‌ كمتري‌ برخوردار بود. زيرا گرچه‌ منتقدانِ مذهب‌ زياد شده‌ بود اما تعداد كساني‌ كه‌ مذهب‌ در تصميم‌گيري‌هاي‌ هفتگي‌ آنها تأثير داشت‌ كاهش‌ نشان‌ مي‌داد. 3. سومين‌ پيش‌بيني‌ در دهه‌ 70 كه‌ در دهه‌ 80 با جسارت‌ بيشتري‌ مورد تأكيد قرار گرفت‌ اين‌ بود كه‌ كليساي‌ (Cults) اصلي‌ با كاهش‌ روبه‌رو خواهد شد اما اغلب‌ كشورها با انفجار كيش‌ها و يا فرقه‌ (Sects) مواجه‌ خواهند شد. اين‌ پيش‌بيني‌ از يك‌ سو درست‌ بود، زيرا بيش‌ از هزار جنبش‌ مذهبي‌ در آمريكاي‌ شمالي‌، اروپا و آسيا شكل‌ گرفت‌. از سوي‌ ديگر غلط‌ بود، زيرا اگر چه‌ جنبش‌ها زياد مي‌شد اما فزوني‌ جنبش‌ها دليل‌ افزايش‌ پيروان‌ نبود. از سوي‌ ديگر جنبش‌هاي‌ جديد كمتر از 2درصد جمعيت‌ كشورهاي‌ جهان‌ را در بر مي‌گرفت‌. ماسيمو با عطف‌ توجه‌ به‌ گذشته‌ با اذعان‌ به‌ اين‌كه‌ اثبات‌ اين‌ مطالب‌ با داده‌هاي‌ آماري‌ مشكل‌ است‌، معتقد است‌، مذهب‌ ممكن‌ است‌ در دهه‌ 2010 در جامعه‌ و رسانه‌ مهم‌ باقي‌ بماند، اما تصميمات‌ اساسي‌ سياسي‌ ـ فرهنگي‌ به‌ وسيله‌ آن‌ تعيين‌ نمي‌شود. او در مورد جوامع‌ اسلامي‌ استثنا قائل‌ است‌ و مي‌گويد: «در كشورهاي‌ اسلامي‌ سكولاريزم‌ كيفي‌ [ البته‌ كيفي‌ نيز ] وجود ندارد، بنيادگرايي‌ پديده‌ پيچيده‌اي‌ است‌. موضوعات‌ سياسي‌ و مذهبي‌ را تركيب‌ مي‌كند و ممكن‌ است‌ في‌نفسه‌ به‌ پارسايي‌ فزاينده‌ منجر نشود.» (همان‌). ب‌. نگرش‌ سنجي‌ در اين‌ روش‌، از مردم‌ يا صاحب‌نظران‌ پرسيده‌ مي‌شود در جامعه‌ اطلاعاتي‌ دين‌ چه‌ وضعيتي‌ پيدا خواهد كرد. در اين‌ روش‌ فرض‌ بر اين‌ است‌ كه‌ ايستارهاي‌ ذهني‌ افراد تحقق‌ پيدا خواهد كرد. به‌نظر مي‌رسد اين‌ روش‌ از تأييد ديني‌ نيز برخوردار است‌. به‌ تعبير قرآن‌ كريم‌ «ان‌اللّه‌ لا يُغّير ما بقوم‌ حتي‌ يُغيّر و ما بانفسهم‌» (رعد6 آيه‌ 11) طبق‌ اين‌ آيه‌ تغيير نگرش‌ مردم‌ مقدمه‌ تغيير وضعيت‌ است‌ (شهيد صدر، 1369: 180) . علي‌ (ع‌) مي‌فرمايد: «ادجاف‌ العامه‌ بالشي‌ دليل‌ علي‌ مقدمات‌ كوفه‌» (بحارالانوار، ج‌ 17: 111) يعني‌ جنبش‌ و آمادگي‌ مردم‌ نسبت‌ به‌ چيزي‌، پيش‌ در آمد به‌ وجود آمدن‌ آن‌ چيز است‌. در اواخر قرن‌ در آمريكاي‌ شمالي‌ و حتي‌ اروپا تعداد كساني‌ كه‌ خودشان‌ را مذهبي‌ مي‌دانستند، رو به‌ فزوني‌ گذاشت‌. براساس‌ اين‌ روش‌ همين‌ ارزيابي‌، نشانه‌ رشد و تداوم‌ مذهب‌ است‌. نگارنده‌ در سال‌ 83 ديدگاه‌ تعدادي‌ از جامعه‌شناسان‌ دين‌ را در جامعه‌ اطلاعاتي‌ جويا شد. چكيدة‌ پاسخ‌ انديشمندان‌ ايراني‌ اين‌ بود كه‌ دين‌ ممكن‌ است‌ غيرسياسي‌ بشود، در وضعيت‌ مناسكي‌ آن‌ دگرگوني‌ ايجاد بشود و تمركز سازمان‌هاي‌ تفسير تضعيف‌ شود. اما دين‌ نه‌ تنها به‌ قوت‌ خود باقي‌ خواهد ماند بلكه‌ به‌ خاطر پديده‌ جهاني‌ شدن‌، تقويت‌ خواهد شد، زيرا جهاني‌ شدن‌ هويت‌هاي‌ قومي‌، سرزميني‌، ملي‌ و… را تضعيف‌ مي‌كند و نياز به‌ بازيابي‌ هويت‌، انسان‌ها را به‌ سوي‌ دين‌ جذب‌ مي‌كند. * هيچ‌ كدام‌ از متفكران‌، زوال‌ مذهب‌ را پيش‌بيني‌ نمي‌كنند بلكه‌ بر تداوم‌ آن‌ تأكيد دارند. تحليل‌ پژوهش‌ «ارزش‌ها و نگرش‌هاي‌ ايرانيان‌» مي‌تواند فرايند پيش‌بيني‌ مذهب‌ در آينده‌ جامعه‌ ايران‌ را تسهيل‌ نمايد. مطابق‌ اين‌ پژوهش‌ 6/96 درصد ايرانيان‌ معتقدند اعمال‌ خوب‌ و بد در روز جزا محاسبه‌ مي‌شود. 1/53 درصد معتقدند به‌ كتاب‌هايي‌ كه‌ با عقايد ديني‌ تضاد دارد، نبايد اجازه‌ چاپ‌ داد. 47 درصد با اين‌ ايده‌ كه‌ اگر دين‌ از سياست‌ جدا باشد، پاك‌تر مي‌ماند مخالفند. بيش‌ از 90 درصد مردم‌ ايران‌ خودشان‌ را مذهبي‌ مي‌دانند فقط‌ يك‌ درصد خودشان‌ را اصلاً مذهبي‌ نمي‌دانند. 9/2 درصد خيلي‌ كم‌ و 3/6 درصد خودشان‌ را كم‌ مذهبي‌ مي‌دانند. حال‌ يك‌ سؤال‌ صريح‌ درباره‌ آينده‌نگري‌ دين‌ را مورد تجربه‌ و تحليل‌ قرار مي‌دهيم‌: فكر مي‌كنيد مردم‌ در جامعه‌ ما در پنج‌ سال‌ آينده‌، مذهبي‌تر خواهند شد يا غيرمذهبي‌ و يا فرقي‌ نخواهد كرد؟
تعداد پاسخ‌گويان مذهبي‌تر فرقي‌ نخواهد كرد غيرمذهبي‌تر
16295 1/16 6/29 3/54
13. شهيدصدر، محمدباقر، سنت‌هاي‌ تاريخي‌ و فلسفه‌ اجتماعي‌، ترجمه‌ حسين‌ منوچهري‌، مركز نشر فرهنگ‌ رجا، چاپ‌ اول‌، 1369. 14. فركسن‌، مارجري‌، اسطوره‌شناسي‌ جهاني‌شدن‌، فصلنامه‌ ارغوان‌، شماره‌ 24، تابستان‌ 1383. 15. داوري‌، فصلنامه‌ كتاب‌ نقد، مجموعه‌ مقالات‌ جهاني‌سازي‌، زمستان‌ 1381، شماره‌ 25 و24. 16. فهمي‌ هويدي‌، انقلاب‌ ارتباطات‌ و جهان‌اسلام‌، نشريه‌ ترجمان‌ سياسي‌، شماره‌ 230. 17. قرآن‌ كريم‌. 18. گيدنز، جامعه‌شناسي‌، ترجمه‌ منوچهر محسني‌، تهران‌، ني‌، چاپ‌ سوم‌، 1376. 19. مجلسي‌، محمدباقر، (1307ـ1111 ه . ق‌)، بهارالانوار، ج‌ 52، تهران‌، انتشارات‌ علمي‌ 20. محسني‌، منوچهر. جامعه‌شناسي‌ جامعه‌ اطلاعاتي‌، تهران‌، ديدار، چاپ‌ اول‌، 1380. 21. موريس‌، برايان‌. مطالعات‌ مردم‌ شناختي‌دين‌، ترجمه‌ سيّدحسين‌ شريف‌الدين‌، محمد فولادي‌، قم‌، زلال‌ كوثر، چاپ‌ اول‌، 1383. 22. ناچمياس‌ها، چاوافرنكفورد/ديويد نچمياس‌،؟ ترجمه‌ دكتر فاضل‌ لاريجاني‌، تهران‌: سروش‌، چاپ‌ اول‌، 1381: استدلال‌ ذاتي‌ ـ مفهومي‌ از ايشان‌ اخذ شده‌ است‌. 23. هميلتون‌، ملكلم‌، جامعه‌شناس‌ ديني‌، تهران‌: تبيان‌، چاپ‌ اول‌ 1377. 1. Kendall Diana: 2000: Sociology In our timese; U.S.A 2. Massimo Introrigne; The Future of Riligion and the Future of New Riligions;http://www.Sesnur. org/2001/mi-june.3.htm. 3. Richard. Skiby and E. Gary; Sep 2002: The future of religion FAQ. nttp://www.Wnrf. org/cms/faq.shtml. 4. Stefano pace 2004; Miracles or love? How Religius leaders Communicate trustwortniness througn the web:\religion\The Journal of Religion and Popular culture. htm. * نوار مصاحبه‌ با دكتر غلامعباس‌ توسلي‌، دكتر آزاد ارمكي‌، دكتر عماد افروغ‌، حجة‌الاسلام‌ حميد پارسانيا، دكترحسين‌ كچوئيان‌، دكترناصر فكوهي‌، دكترسيّدكاووس‌ سيّد امامي‌، دكترحميد مولانا، نزد نگارنده‌ موجود است‌. *اين مقاله در شصت و دومين شماره فصلنامه رسانه به چاپ رسيده است.

Posted in فناوری اطلاعات, فرهنگ, نظريات ارتباطات, ارتباطات, جامعه شناسی | 1 Comment »