علوم ارتباطات اجتماعي Mass Communication

مقالات علوم ارتباطات اجتماعی Mass Communication Articles

Archive for the ‘سیاسی’ Category

علوم سياست گذاري و دستاوردهاي آن براي ايران

Posted by ميرزاخاني در مه 13, 2011

چكيده:
اين مقاله نخست به معرفي تحليلي يكي از شاخه‌هاي علوم سياسي كه كما بيش در ايران ناشناخته مانده است مي‌پردازد و سپس دستاوردهاي احتمالي آن را براي جامعه‌ي ايران و به ويژه پژوهش‌گران علوم سياسي مطرح مي‌كند. علوم سياست گذاري عكس‌العملي است به تقاضاهاي روزافزون جامعه ونهادهاي عمومي آن از سوي سياست‌دانان براي حل مشكلات و بحران‌هاي سياسي، اجتماعي و اداري.
به نظر برخي از انديشمندان، علوم سياسي با محدود كردن خود به بحث‌هاي كلي، كمتر به حل مشكلات واضح، عيني و روزمره‌ي جامعه همت گماشته است؛ اما با ابداع علوم سياست‌گذاري در بطن علوم سياسي اين مهم جامه عمل خواهد پوشيد. گسترش علوم سياست‌گذاري پاي پژوهش‌گران علوم سياسي را در ايران، بسان ديگر كشورهايي كه اين رشته در آن‌ها توسعه يافته، به تحقيقات كاربردي و امور اداري دولتي باز مي كند و علوم سياسي را به نيازهاي واضح و روزمره‌ي جامعه متصل مي‌گرداند. از سوي ديگر، پژوهشگر علوم سياست‌گذاري مي‌تواند در زدودن ابهام از برخي انديشه‌ها در ايران كنوني و طرح مباحث واضح اجرايي كشور مؤثر واقع شود.

الف. اصطلاح «علوم سياستگذاري» و تاريخچه‌ي رشته

اقتضاي سليقه‌ي پژوهش‌گر يا اجبار موضوع پژوهش، محققان علوم سياست‌گذاري را به كاربرد واژه‌هاي گوناگون براي ناميدن اين رشته واداشته است كه از آن جمله مي‌توان به اين موارد اشاره كرد:

Policy analyses, policy research, Public policy, since des politiques,Analise des politiquesAnalise, stratgique, Administratiation du secteurpublic

در زبان انگليسي دو واژه‌ي politic و policy، اولي به مفهوم علم سياست – چه نبرد قدرت و چه علم دولت – و ديگري به مفهوم يك سياست ويژه، تمايز اين دو مفهوم را سهل مي‌نمايد. اما در زبان فرانسه از آن‌جا كه واژه‌اي در برابر policy وجود ندارد و براي هر دو مفهوم فوق واژه‌ي ‌politique به كار مي‌رود، محققان وادار به بكار‌گيري politique publique يا تركيبات مشابه شده‌اند.
تا پيش از پيدايش علوم سياست‌گذاري، مطالعات سياسي به تمركز در زمينه‌هاي هنجاري و اخلاقي دولت و نهادهاي سياسي محدود شده بود. پژوهش‌گران با مطالعه‌ي آثار اساسي بزرگان فلسفه‌ي سياسي غرب در جستجوي شناخت اهداف دولت و وظايفش در رهنموني شهروندان به «زندگي بهتر» بودند. اين پژوهش‌ها غناي مباحثي چون طبيعت جامعه، نقش دولت و حقوق و مسؤوليت‌هاي شهروندان و دولت‌ها را در پي داشت؛ اما فاصله‌ي بين تئوري و عمل، پژوهش‌گران را بر آن داشت تا به جست‌وجوي راه‌هاي آشتي دادن و همگن كردن تئوري سياسي و عمل سياست‌گذاري بپردازند و از طريق تحليل تجربي سياست‌هاي جاري دولت‌ها، خلاء موجود ميان مباحث مجرد و نيازهاي عيني را پر نمايند.(1)
گرچه پيدايش علوم سياست‌گذاري ريشه در آثار « لاسول و لرنر» در اوايل دهه‌ي پنجاه ميلادي دارد،(2) اما نهادينه شدن و گسترش اين رشته در دانشگاه‌هاي غربي پانزده الي بيست سال بعد، يعني در اواسط دهه‌ي شصت و بويژه در اواخر اين دهه، آغاز شد. اين امر دو دليل عمده داشت: نخست، فشارهاي روزافزون سياسي ـ اجتماعي براي استفاده‌ي كاربردي از علوم اجتماعي در حل مسائل روزمره‌اي چون فقر، تبعيض‌نژادي، آلودگي محيط زيست و….، و دوم، ظهور و بروز اين نظريه كه نقش عوامل اقتصادي ـ اجتماعي از قبيل درآمد، تعليم و تربيت، سطح بيكاري و… در تصميم‌گيري‌هاي دولتي و در سياست‌گذاري‌ها بيش از عوامل سنتي مانند گرايش‌هاي حزبي و ايدئولوژيهاي سياسي مؤثر است.(3)
به ديگر سخن، از يكسو، دست دولتمردان و مديران جامعه از دامن انديشه‌هاي بلند جامعه‌شناسانه و حكيمانه‌ي سياست‌دانان كوتاه است ـ يا به سبب بضاعت اندك فكري مديران در تفسير عيني افكار مجرد سياست‌دانان يا به خاطر پايين نيامدن حكيمان سياسي از آسمان بلند انديشه‌هاي مجرد و نپرداختن به مشكلات چشم‌گير مادي وعملي جامعه و تدبير و تسهيل امور خلايق ـ و از سوي ديگر، دو دولت با ايدئولوژي‌هاي حزبي و گرايش‌هاي سياسي متفاوت در عمل مي‌توانند يا مجبورند كه از يك سياست خاص پيروي كنند و واژه‌هاي چپ و راست كه در برهه‌هاي مختلف زماني و بسترهاي گوناگون مكاني معاني متفاوت دارند ارزش علمي و عيني ثابتي ندارند. دولت‌ها بيش از آن‌كه سياسي باشند كاربردي و اداري هستند. دولت‌مرد زنداني شرايط است و نه حاكم بر وقايع؛ گرايش‌هاي كلي سياسي وي، او را در يارگيري سياسي كمك مي‌كنند و نه در يادگيري سياست‌گذاري يا راهنمايي در اداره و عمل.
در دهه‌ي هفتاد برخي دولت‌ها، به ويژه دولت آمريكا، گرايش قابل توجهي در بكارگيري فارغ‌التحصيلان دانشگاهي در اين رشته از خود نشان دادند تا ايشان آن‌ها را در سياست‌گذاري‌ها ياري دهند. اين امر به ويژه در اداره‌ي امور بهداشتي، حمل و نقل و تعليم و تربيت آشكارتر است.(4) يكي از دلايل اين گرايش را مي‌توان به تكاپوي دولت‌هاي غربي در جست‌وجوي نوعي «مشروعيت علمي» براي دخالت‌هاي روزافزونشان در اداره‌ي امور جامعه نسبت داد.(5)
برخي از پژوهشگران علوم سياست‌گذاري بر آن هستند كه اين رشته مي‌تواند بي‌طرفانه به تعيين جهت سياست‌گذاري‌ها بپردازد و «چه بايد كردها» و «چگونه بايد كردها»يي ارائه دهد كه از تأثير گرايش‌هاي گروهي و حزبي در امان‌اند. در صحت و سقم اين ادعا سخن بسيار رفته است و بر خدشه‌پذيري و استحكام آن دلايلي قابل تأمل اقامه شده است، اما حكايت همچنان باقي است. به هر حال، دولت‌هاي پيشرفته‌ي غربي از اين ادعا حداكثر استفاده را كردند و مطالعات پژوهش‌گران علوم سياست‌گذاري را، كه اغلب از سوي خود آنان به كار گماشته شده بودند، به عنوان سند مشروعيت علمي عمل دولت ارائه دادند و البته انصاف در اين است كه بگوييم در اين راه، هم خود سود بردند و هم علوم سياست‌گذاري گسترش يافت و در عين حال بسياري از اين سياست‌ها در عمل سودمند واقع شد.
از دهه‌ي هفتاد به اين سو ميزان آثار منتشره در زمينه‌ي علوم سياست‌گذاري تنوع و گسترش بسيار يافته است. با پذيرش نظر «پل سبتيه» مي‌توان اين فعاليت‌ها را به چهار دسته تقسيم كرد:
1. تحليل حوزه‌هاي مشخص سياست‌گذاري مانند بهداشت، حمل و نقل، منابع طبيعي، سياست‌گذاري در امور خارجي و…
2. ارزيابي سياست‌ها و مطالعه‌ي نتايج آن‌ها
3. فرآيند سياست‌گذاري‌ها و عواملي كه بر تنظيم و اعمال سياست‌ها تأثير مي‌گذارند و
4. پيش‌بيني سياست‌هاي جايگزين و مطالعه‌ي كارايي انواع ابزارهاي ممكن در عرصه‌ي عمل سياسي(6)

ب. علوم سياست‌گذاري؛ اهداف، تعاريف و روش‌ها

چنان‌كه پيش از اين اشاره شد علوم سياست‌گذاري يكي از شاخه‌هاي علوم سياسي است كه به مطالعه‌ي سياست‌ها و عملكردهاي مشخص دولت در زمينه‌هاي گوناگوني چون سياست كشاورزي، سياست تكنولوژيك،‌ سياست بهداشتي…، و همچنين زيرمجموعه‌هاي گوناگون هر يك از اين موارد مي‌پردازد.
علوم سياست‌گذاري مي‌كوشد شناخت عملي ما را در زمينه‌ي سياست‌هاي بخش عمومي گسترش دهد؛ محتوا و جوهره‌ي «ژست»‌ها و دخالت‌هاي دولتي در امور جامعه را باز شناسد؛ و در يك كلام، از فعاليت‌هاي بخش عمومي به صورت خرد سخن گويد: دولت چه جنبه‌هايي از امور عمومي را به عهده گرفته است؟ سياسي يا اداري؟ منطقه‌اي يا ملي؟ چگونه؟ در پاسخ به چه مسئله‌اي؟ با چه ابزاري؟ با چه نتايجي؟ و براي كي؟ علوم سياست‌گذاري از امنيت عمومي، آموزش كادرهاي دولتي، پيش‌بيني فعاليت‌هاي دولت، امور مالي، حمل و نقل، برنامه‌ريزي شهري و خلاصه، از تدبير امور جامعه سخن به ميان مي‌آورد.(7)
علوم سياست‌گذاري بخشي از جنبش عقلايي كردن زندگي بشري و عقلايي عمل كردن بشر است كه به كمك آن انسان سعي مي‌كند به تسلط روزافزوني بر زندگي اجتماعي خويش دست يابد. «تحليل سياست‌هاي عمومي» حلقه‌ي مفقوده‌اي است كه پژوهش‌گران را در شناخت تجربي پيچيدگي قانون‌گذاري حكومتي و ماهيت آن ياري مي‌دهد(8) و بالاخره، به بياني فني‌تر، علوم سياست‌گذاري عبارت است از تركيبي از علم، مهارت، هنر؛
علم: بدنه‌ي تئوريك، مفاهيم و روش‌هاي اساسي آن است؛
مهارت: مجموعه‌ايست از تكنيك‌هاي كاربردي، قواعد عملي و روش‌هاي عملياتي «استاندارد»؛
و هنر: عبارت است از مشي، سبك و حالتي كه كاري انجام مي‌شود. (9)
براساس آنچه گذشت يكي از وظايف پژوهش‌گر علوم سياست‌گذاري مي‌تواند آن باشد كه مسائل جامعه را به طور عيني و خرد تحليل و بر پايه‌ي آن توصيه‌هايي كاربردي به سياست‌مداران ارائه نمايد و بدين‌سان دولت‌مردان را در جهت انتخاب بهترين راه‌حل‌ها ياري كند.
«لاسول» يكي از پايه‌گذاران علوم سياست‌گذاري، سه ويژگي براي اين رشته برمي‌شمرد چند رشته‌اي،(Multi disciplinary) راه حل ياب(Problem-solving) و به وضوح هنجاري (ارزشي).(Explicity normative)
مقصود وي از چند رشته‌اي يا چند جانبه بودن علوم سياست‌گذاري آن است كه علوم سياست‌گذاري بايستي خود را از قيد و بند مطالعات محدود نهادها و ساختارهاي سياسي رها سازد و به جاي آن خود را به شاخه‌هاي ديگري چون جامعه‌شناسي، اقتصاد و حقوق پيوند زند. ويژگي راه‌حل ياب بودن را براي پيوند زدن علوم سياسي با مسائل واقعي جهان(Real world objectivity) و نه فقط باقي ماندن آن در حصارهاي آكادميك وضع مي‌كند و در پايان، با به وضوح هنجاري خواندن علوم سياست‌گذاري، «لاسول» بر آن است كه سياست‌گذاري نبايد بر عينيت علمي(Scientifitic objectivity) پاي فشارد، بلكه بايستي بپذيرد كه جدا كردن اهداف از ابزارها، يا ارزش‌ها از تكنيك‌ها در مطالعه‌ي فعاليت‌هاي دولتي امكان‌پذير نيست.
وي معتقد است كه علوم سياست‌گذاري به همگوني و ايجاد پيوند بين تخصص‌هاي گوناگون گرايش دارد. از سويي، با بكارگيري روش‌هاي علوم اجتماعي و روانشناسي به مطالعه‌ي فرآيند تصميم‌گيري مي‌پردازد و از سوي ديگر، با هدف بهبود محتواي اطلاعات و تفاسير فني سياست‌گذاران و دولت‌مردان، پاي خود را از مرزهاي علوم اجتماعي و روانشناسي فراتر مي‌گذارد.(11)
علوم سياستگذاري از علوم سياسي سنتي فاصله مي‌گيرد هم به لحاظ تعاريف و روش‌ها و هم به لحاظ مسائلي كه مورد مطالعه قرار مي‌دهد. از لحاظ تعاريف، علوم سياست‌گذاري از تعريف سياست به عنوان علم قدرت يا دولت به تعريف سياست به عنوان علم يا هنر اداره‌ي جامعه عدول مي‌كند. اولي به فرايندهاي قدرت سياسي و دومي به سياست‌هايي مي‌پردازد كه قدرت سياسي در پيش مي‌گيرد. هر چند پيوستگي و درهم تنيدگي اين دو به اندازه‌اي است كه نمي‌توان مرزبندي دقيقي از اين دو به دست داد.(12) اما در عرصه‌ي پژوهش، اين تمايز بسيار كاراست. علوم سياسي به مباحث كلي و مجردي چون آزادي، جنگ و صلح، نظريات سياسي و… مي‌پردازد؛ ولي علوم سياست‌گذاري ما را به عرصه‌ي فعاليت‌هاي خرد و اداري دولت كه نمود عيني‌تري دارند مي‌كشاند.
به نظر «پاتريس ديوران» علوم سياست‌گذاري با ارجحيت دادن به مطالعه‌ي مسائل عمومي كه در درون خود حضور بسياري از متغيرهاي جامعه‌شناختي را (كه با ساخت اجتماعي با فرهنگ يا با روش‌هاي برهاني پيوسته‌اند) همگون مي‌كند به وضوح از علوم سياسي كه با چشم‌اندازي كاملا نهادي تعريف مي‌شود فاصله مي‌گيرد و خود را به عنوان بستر ويژه‌اي در جامعه‌شناسي مطرح مي‌نمايد.(13)

علوم سياست‌گذاري مي‌تواند «پادزهري براي تكنوكراسي» باشد. فعاليت‌هاي دولتي در چهارچوب فنون، تكنيك‌ها و تخصص‌ها شكل مي‌گيرد و از اين رو، چنين مي‌نمايد كه عمل دولتي بايستي در بند تكنوكراسي باشد. دانشور فني با داشتن تخصص در يك زمينه‌ي خاص مدعي مشروعيت سياست‌گذاري در آن زمينه است، اما مشروعيت سياست‌گذاري برآمد تخصص‌ها در مجموعه‌اي از فنون است كه با هم در يك سياست‌گذاري دخيل‌اند.
مديريت، رياست و وزارت در حيطه‌ي تخصص محض نيست، بلكه مقوله‌اي است كه مجموعه‌اي از تخصص‌ها را با خود به كار مي‌گيرد. تخصص وجهي ويژه و خرد از يك مقوله را مي‌نمايد، ولي اقتضاي مديريت، چند وجهي و كلان بودن منظر است. از اين رو، دولت‌مرد و كارپرداز سياسي از مجموعه‌اي از مشاوره‌هاي تخصصي بهره‌ مي‌گيرد تا كار سياست‌گذاري و سياست‌مداري خويش را پيش برد و اين خود كاري تخصصي است كه علوم سياست‌گذاري بر آن كمر همت مي‌بندد؛ چرا كه از اين ديدگاه، سياست، علم يا فن تصميم‌گيري است.
بدين سان، سياست‌گذاري صنعتي در حيطه‌ي صلاحيت علم مهندسي نيست؛ بلكه در صلاحيت مجموعه‌اي متشكل از مهندسي، جامعه‌شناسي، اقتصاد و سياست است كه در علوم سياست‌گذاري قابل جمع است. سياست‌گذاري بهداشتي در انحصار و در صلاحيت علم پزشكي نيست، چرا كه موضوع علم پزشكي جسم انسان است و نه مديريت انساني ـ تجهيزاتي دستگاه بهداشتي كشور. تشخيص اين‌كه يك كشور در يك برهه‌ي خاص نياز به خريد دستگاه‌هاي پيشرفته پزشكي دارد يا نياز به گسترش كلينيك‌هاي درماني در روستاها، يك انتخاب سياسي است و نه يك انتخاب پزشكي. اين سياست‌گذاري پيوند مجموعه‌اي از پزشكي و مديريت گرفته تا جامعه‌شناسي و اقتصاد را ايجاب مي‌كند كه علوم سياست‌گذاري و هنر تصميم‌گيري مي‌تواند اين «پيوند مجموعه‌اي» را محقق كند.
در همين جا يادآوري اين نكته ضروري است كه سخن فوق نبايد بدين معنا تأويل شود كه پس بايستي امر تصميم‌گيري و وزارت و رياست به غير متخصصان سپرده شود. چنين معنايي سوء برداشت از بيان ماست. تفاوت ميان «تخصص مجموعه‌اي» وعدم تخصص، تفاوت ميان هنر و بي‌هنري است. سخن در آميزگاري فنون است و نه در پرهيزگاري از علوم؛ سخن در جمع ميان ژرفاي تخصصي و وسعت منظر است و نه در سطحي‌نگري و تنگ‌نظري. هدف، همگوني تخصص‌ها و هماهنگي فن‌پيشگان است و نه هماوردي علم و جهل. فرصت‌طلبي سياسي‌كاران بي‌هنر هر جامعه‌اي مي‌تواند عامل چنين سخن غيرعلمي و سفسطه‌آميزي باشد.
در اين رهگذر، يكي از وظايف اساسي، جمع‌بندي و طبقه‌بندي علمي تجربه‌هاي روزمره‌ي دولت‌مردان و مديران است تا بتوان اين تجارب از هم گسيخته و پراكنده در بستر مكان و گذر زمان را به سيستمي تبديل كرد كه تجارب آن به سهولت قابل انتقال به ديگران باشد و از سلسله‌ي سعي و خطاي دائمي كارگزاران حكومتي پرهيز نمود و به جاي آن فرآيند سعي و خطا را در مجموعه‌اي منظم قرار داد تا آزموده‌ها را دوباره نيازماييم و تجربه‌هاي اجرايي را به مديران جديد انتقال دهيم. تنها در اين صورت است كه دستگاه اجرايي به كارگاه آموزش ضمن خدمت مديران بي‌تجربه تبديل نمي‌شود و دولت‌مردان و برنامه‌ريزان تازه‌كار با نشستن بر سر خوان تجربه‌هاي تلخ و شيرين پيشينيان تجربه را با نوگرايي در هم مي‌آميزند و اين همه،‌ نيازمند ضبط و ثبت و نگارش و طبقه‌بندي علمي تجربيات حكومت‌گري است كه علوم سياست‌گذاري مي‌تواند ادعاي به انجام رسانيدن آن را داشته باشد.
بدين ترتيب، علوم سياست‌گذاري پاي خود را از حوزه‌ي سنتي قدرت فراتر مي‌گذارد و به شكل جالب توجهي خود را به بسياري از حوزه‌هاي اجتماعي و اداري پيوند مي‌زند و بالمآل و بالاجبار با بسياري از شاخه‌هاي علوم رابطه برقرار مي‌كند.(14) در اين ديدگاه، نقش بخش عمومي بيشتر در تركيب و سازماندهي اعمال و عقول انسان‌ها تبلور مي‌يابد؛ چرا كه تمدن فني بشري حاصل و تركيبي از عقول متوسط انسان‌ها و مديريت بهينه‌ي استعدادهايشان است و نه نتيجه‌ي مستقيم نبوغ نخبگان.
و اما روش‌ علوم سياست‌گذاري علوم سياسي را از آسمان كليات به زمين جزئيات فرود مي‌آورد؛ از اين رو، الزاما جزئي‌نگر و محدوديت‌گرا و در عين حال چند جانبه و چند بعدي است. محدود است از اين لحاظ كه حوزه‌هاي مشخصي را در جامعه مطالعه مي‌كند و چند بعدي است از اين بابت كه در همين حوزه‌ي مشخص و محدود، به جنبه‌هاي مختلف سياسي، اقتصادي، اداري، حقوقي و… مي‌پردازد. از آنجا كه بسياري از عوامل در يك پديده‌ي اجتماعي و در يك سياست‌گذاري خاص مؤثرند، علوم سياست‌گذاري توجه خود را به شمار وسيع‌تري از عوامل كه در تصميم‌گيري يك سياست‌مدار دخيل هستند معطوف مي‌كند كه «بوروكراسي» قانون‌گذاري، گروه‌هاي فشار، تخصص‌هاي حرفه‌اي و محدوديت‌هاي فني از آن جمله‌اند.(15)
در همين‌جا يادآوري اين نكته ضروري است كه برخلاف برخي از پژوهش‌گران(16) نبايستي چنين پنداشت كه علوم سياست‌گذاري ميراث‌بر فيزيك تجربي در علوم اجتماعي است يا پديده‌هاي اجتماعي خصلت مكانيكي دارند؛ اما بايستي بر اين نكته پاي فشرد كه در تحليل سياست‌هاي دولتي استفاده از روش‌هاي كمي و محاسبات آماري (علاوه بر روش‌هاي كيفي و مباحث ارزشي و نظري) گريزناپذير است. مرزبندي قياس و استقراء و مواجه‌ي «آناليز» كمي و كيفي در علوم سياست‌گذاري نه تنها قطعي و پايان يافته نيست، بلكه گرايشي قابل توجه به استفاده از هر دو روش در محافل علمي به چشم مي‌خورد.(17) در علوم سياسي سنتي، پديده‌هاي اجتماعي به وسيله‌ي وارسي فرضيه و تئوري مطالعه مي‌شوند؛ اما پژوهش‌گر علوم سياست‌گذاري خود را درگير فرآيندي مي‌كند كه در آن روابطي متقابل بين اطلاعات و داده‌ها از يك‌سو و مدل فرضي از سوي ديگر وجود دارد و اين روابط پيوسته در حال تغيير متقابل‌اند.

راهبردها

از آنجا كه سياست‌ها و «برنامه‌ي عمل دولت‌ها» واحد تحليل علوم سياست‌گذاري را تشكيل مي‌دهند، تنوع و تعدد اين برنامه‌ها زمينه‌ي پژوهش و پژوهشگري را در علوم سياست‌گذاري بسيار وسيع و گسترده مي‌نمايند و همين گستردگي است كه راه پيوند سياست و ديگر رشته‌هاي علمي از فيزيك، مكانيك و شيمي گرفته تا تعليم و تربيت، اقتصاد، حقوق و كشاورزي را هموار مي‌كند.
راهبردهاي مطالعه‌ي سياست‌هاي دولتي توسط علوم سياست‌گذاري جنبه‌هاي مديريتي، اداري، و سازماندهي را در بر مي‌گيرد. در انجام اين امر از راهبردهاي مختلفي استفاده شده است كه به سبب محدوديت صفحات مقاله تنها به راهبرد فرآيندهاي سياست‌گذاري(policy process) اشاره مي‌كنيم.
پژوهش‌گراني كه از اين روش استفاده مي‌كنند هشدار مي‌دهند كه يك فرآيند واحد و همگاني كه همه‌ي سياست‌گذاري‌ها را تحليل نمايد وجود ندارد و لذا، «هيچ تئوري كلي و يك دست علوم سياست‌گذاري نيز وجود ندارد.(18)
«جيمز اندرسون» و همكارانش شش مرحله‌ي مختلف را در فرآيند سياست‌گذاري بازشناسي مي‌كنند:

1- مسئله؛ وضعيتي كه در آن نيازي، محروميتي يا نارضايتي‌اي ايجاد مي‌شود و هدف راه‌حل‌يابي قرار مي‌گيرد؛
2- تشكيل فهرستي از مسائل كه لازم است دولت براي آن چاره‌جويي نمايد (دستور كار دولت)؛
3- ارزيابي پيشنهادهاي مختلف براي راه‌حل‌يابي («فرموله» كردن)؛
4- انتخاب (تصميم‌گيري)؛
5- اتخاذ يك سياست؛
6- اجراي سياست؛ قوانين، مقررات و انتظاماتي كه دولت تدوين نموده و در پيش مي‌گيرد؛ و
7- ارزيابي نتايج سياست اجرا شده.(19)

مراحل فوق با تفاوت‌هايي توسط بسياري از پژوهش‌گران مورد استفاده قرار گرفته است.(20) برخي نيز چون كينگ‌دان راهي معكوس در پيش گرفته و معتقدند سياست‌گذاران در ابتدا منافع خاص خود را (اصطلاحي كه وي به كار مي‌برد «راه حل» است و نه «منافع خاص»). شناسايي مي‌كنند و سپس براي آن، مسئله‌اي شكل مي‌دهند و به اجراي سياست‌گذاري براي دستيابي به آن منافع مبادرت مي ورزند.(21)

ج. دستاوردهاي علوم سياست‌گذاري براي جامعه‌ي ايران

1. مطالعات نظري و مجرد، كه البته در سودمندي آن ترديدي روا نمي‌توان داشت، پژوهش‌گر را از مسائل روز جامعه ونيازهاي آني فرمانداران و فرمانبرداران دور نگاه مي‌دارد. اما اتصال به نيازهاي روز و عيني‌تر، هم جامعه را به اصلاح مستمر، منظم و علمي رهنمون مي‌سازد وهم جويبار علم را كه به اين درياي نياز وصل است به تكاپوي دائم وا مي‌دارد و پايندگي و پويندگي آن را تضمين مي‌كند. از سوي ديگر، اتصال به نيازهاي جامعه، به غناي مادي پژوهش و پژوهندگان و مآلا به پيشرفت سريع علم كمك مي‌كند. بدين سان، تضاد و تعارضي سنتي كه بين «دو دشمن آشتي‌ناپذير» علم (خصوصا علوم انساني) و ثروت بر برخي اذهان سايه افكنده به تفاهم، تعامل و تعادلي قابل تبديل است كه در آن علوم (و از جمله علوم انساني) با كارايي عيني در حل نيازهاي جامعه مركز ثقل ثروت قرار مي‌گيرند. تغيير روش ثروتمندي و جابه‌جايي در ثروت منجر به جابجايي ثروت مي‌گردد.(22) اين، نه زراندوزي دانشمندان است و نه كاسب‌كاري عالمان؛ بلكه، توليد ثروتي است كه نتيجه‌ي مستقيم آن گسترش و غناي دانش و دانشوري است.
براي نشان دادن عرصه‌هاي كاربردي شدن علوم سياسي در ايران و زمينه‌هايي كه يك پژوهش‌گر ورزيده‌ي علوم سياست‌گذاري مي‌تواند در آن مثمرثمر باشد مثال‌هاي زير قابل توجه‌اند. تكنولوژي و توسعه‌ي صنعتي و فرآيند ابتكار و خلاقيت تنها در آزمايشگاه‌هاي مهندسان صورت نمي‌گيرد، بلكه اين امر ريشه در فرآيندي اجتماعي، فرهنگي و سياسي دارد. از اين رو، نقش نهادهاي سياسي و اجتماعي در توسعه‌ي ابتكارات تكنولوژيك و صنعتي مي‌تواند حياتي باشد. اين امر زمينه‌اي وسيع براي علوم سياسي و به ويژه علوم سياست‌گذاري فراهم مي‌كند تا به گونه‌ي واضح، عيني و علمي به تجزيه و تحليل روش‌هاي مختلف نهادهاي سياسي در جهت توسعه‌ي صنعتي و ابتكارات تكنولوژيك بپردازد و توصيه‌هايي كاربردي به نهادهاي عمومي جامعه ارائه نمايد.(23) تغييرالگوي مصرف سوخت از هيزم به نفت و از نفت به گاز و از گاز به انرژي خورشيدي يا ديگر اشكال انرژي و گاه ترسيم خطوط كلي جوانب فني آن، اساسا يك انتخاب سياسي است كه به وسيله‌ي دولت‌مردان و با توجه به «مجموعه‌اي عوامل» صورت مي‌گيرد كه مطالعه‌ي علمي اين «انتخاب مجموعه‌اي» در صلاحيت علوم سياست‌گذاري است. ارتقاي سطح علمي خيل بيكاران كشور از ديپلم متوسطه به كارشناسي از طريق دانشگاه آزاد نه يك حركت آموزشي محض و در حيطه‌ي صلاحيت يك گروه ويژه‌ي تخصصي يا خودسري و تك‌روي يك مجموعه‌ي آموزشي، بلكه يك انتخاب سياسي است كه علوم سياست‌گذاري در تعيين عواقب سياسي ـ اجتماعي آن به صورت علمي نقش حياتي مي‌تواند داشته باشد.
بدين سان، پژوهش‌گر علوم سياستگذاري خود را در مواجهه‌ي با خيل عظيمي از خواست‌هاي جامعه مي‌بيند كه نياز به مطالعه‌ي هوشمند و علمي دارند. تذكر يك نكته در اين‌جا بسيار ضروري مي‌نمايد و آن اين‌كه پژوهش‌گر نبايد متوقع باشد كه نهادهاي عمومي جامعه و به ويژه دولت براي نشستن آنان بر سر خوان اين نيازها دعوت به عمل آورد. مديران جامعه عموما از تأخير و كندي پژوهش و پژوهش‌گران شاكي‌اند و از اين‌رو، عطاي توصيه‌هاي علمي را به لقايش بخشيده‌اند؛ امري كه شايد در دنياي سريع تحولات و بحران‌ها معقول به نظر مي‌آيد. اما بخشي از اين نقصان به پژوهش‌گران نيز برمي‌گردد كه نتوانسته‌اند خود را با سرعت تحولات و وضع نيازهاي جامعه تطبيق دهند و در مسكن كندي عمل و ابهام تئوريك مأوا گزيده‌اند. شايد اين پژوهش‌گر علوم انساني است كه بايد عياري كند و از خودكارآيي نشان دهد و اين جز با آميزگاري علمي با زندگي روزمره و تجربه‌اندوزي از كوي و برزن‌هاي باريك و پرغوغا و آشوب زندگي اجتماعي ممكن نيست. كارآيي و حل مشكل‌هاي عيني كهن به گرايش روزافزون نهادهاي دولتي و خصوصي به همكاري با پژوهش‌گران علوم سياسي مي‌انجامد كه اين خود بزرگ‌ترين پشتوانه‌ي مادي و معنوي براي اين رشته از دانش است.
2. دستاورد ديگري كه علوم سياست‌گذاري مي‌تواند در ايران داشته باشد زدودن غبار ابهام از انديشه‌هاي سياسي گرايش‌ها و جناح‌هاي فكري جامعه است. مطالعه‌ي علمي و تا حد امكان بي‌طرفانه‌ي سياست‌هاي جاري دولتمردان و پيش‌بيني تبعات سياست‌هاي مدعيان و رقباي آنان از يكسو و سوق دادن خود جناح‌ها و گروه‌هاي سياسي به سوي بيان واضح، عيني و علمي نقطه نظراتشان و پرهيز از شعار دادن و كلي‌گويي از سوي ديگر، خدمتي به رشد و سلامت سياسي جامعه‌ي فعلي ماست كه مي‌تواند در زمره‌ي وظايف علوم سياست‌گذاري قرار گيرد. ابهام انديشه‌هاي سياسي و خط مشي‌هاي اجرايي ( و گاه فقدان آن‌ها) در بين گروه‌هاي جامعه‌ زمينه‌ي اين امر را فراهم مي‌كند كه آن‌ها همچون «عشيره‌هاي» سياسي جز در بستر مكان و گذر زمان قابل تعريف و شناسايي نباشند. عدم تدوين ايدئولوژي سياسي و خط مشي اجرايي مدون از سوي جناح‌هاي موجود جامعه راه را براي تقسيم‌بندي آنان تحت عناوين كلي و بي‌اساسي فراهم مي‌كند كه نه تنها به شناخت جامعه‌ي سياسي ايران كمكي نخواهد كرد، بلكه ابهام و پيچيدگي بيشتر امور را در پي خواهد داشت.

__________________________________________________________________________
1.
.M. Howlett, & M. Ramesh, Studing Public Policy Cycles and Policy Subsysems (Oxford:Oxford University Press, 1995).
2.
.H. Lasswell and D. Lerner (eds.), The Policy Sciences
(Stanford: Stanford University Press, 1951)
3.
Paul Sabatier. «Political Science and Public Policy», Political Science & Politics, VXXIV, n.2 (June 1991), pp.144-156.
4.
Ibid., p.145.
5.
Eric Monnier, Evaluations de l’action des pouvoirs publics (Paris: Economica, 1987), p.22
6.
Sabatier, op.cit., p.146
7.
M. Grawitz et J. Leca, Traite de science politique (Paris: PUF., 1985), p.IX.
8.
Patrice Duran, «Le Savant et la politique», in L’annee sociologique, 1990, 40, pp.227-34.
9.
Ann Majchrzuk, Methods for Policy Reseurch (London: Sage Publications, 1948), p.11.
10.
CF. M. Howlett & M. Ramesh, op. cit., p.3.
11.
H.D. Lasswell, «The Policy Orientation», in H. D. Lasswell, and D. Lerner, The Policy Sciences (Stanford: Stanford University Press, 1951), pp. 3-15
12.
Heritier Windhoff, «Policy» et «Politics» orientations et fausses route d’une theorie de science politique la «policy», Politische Vierteliakaresschrif, 24 (4) (dec. 1983), pp.347-360. 13.
Duran, op.cit., p.250
14.
Ibid., p.227.
15.
Sabatier, op.cit., p.148.
16.
Monnier, op.cit., p.19.
17.
Majcrzk, op.cit., p.19.
18.
James Anderson, Poblic Policy and Politics in America (Monterey: Books/Cole, 1948), p.5. 19.
Ibid., pp.5-10
20.
Gary D. Brewer & Peter De Leon, Faundation of Policy Analysis (Homewood: Dorsey Press, 1983).
21.
W. John Kingdon, Agendas Alternatives and Public Policies
(Boston: Little Brown, 1995).
22.
Alvin Toffler, Les nouveaux pouvoirs savoir richesse et violence u lu veille du XXle siecle. (Paris: Fayard, 1991)
23.
D. Maillat, «Les milieux innovaters», Sciences humains, hors-serie, n. 8 (fev-mars, 1995), pp.41-43
منبع:
http://mahtabnews.blogfa.com/post-1825.aspx

Advertisements

Posted in سیاسی | Leave a Comment »

جنگ رواني؛ تاثيرگذاري بر عقايد، احساسات، تمايلات و رفتارها

Posted by ميرزاخاني در آوریل 24, 2011

دكتر علي‌اكبر رضايي*

جنگ رواني از واژه‌هايي است كه تا به حال تعاريف گوناگون و متنوعي براساس شرايط استفاده از آن ارائه شده است. «صلاح نصر» از نويسندگان مصري در تعريف جنگ رواني مي‌گويد: «جنگ رواني همان جنگ عقيده و كلمه است خواه به صورت آشكار يا مخفي، كتبي يا شفاهي باشد.»
اصطلاح «جنگ رواني» برابر نهاده واژه «psychological warfare» است كه به صورت‌هاي متعددي تعريف شده. وجه اشتراك تمام اين تعاريف آن است كه جنگ رواني تلاشي است آگاهانه و نظام‌دار براي تخريب يا تضعيف روحيه حريف.
عده‌اي آن را منحصر به تبليغات منفي بر ضد دشمن در زمان جنگ مي‌دانند و عده‌اي آن را به زمان صلح نيز مي‌كشانند و آن را با عناويني چون جنگ سرد و جنگ سياسي معرفي مي‌كنند اما بايد توجه داشت كه جنگ سياسي يا جنگ سرد، بين دولت‌ها واقع مي‌شود در حالي كه جنگ رواني بر ضد ملت‌ها صورت مي‌پذيرد و «مي‌توان آن را در زمان جنگ، مكمل جنگ نظامي دانست و در زمان صلح، جنگ استراتژيك يا تهاجم فرهنگي ناميد.»
جنگ رواني اصولا سلاحي است كه به انسان و عقل او توجه دارد و هرگاه امكان برقراري ارتباط عاطفي با مخاطب را داشته باشد، مي‌تواند به اعماق او نفوذ كند. (شيرازي، 1376، ص 14)
جان كالينز نظريه‌پرداز و استاد سابق دانشگاه ملي جنگ آمريكا در تعريف جنگ رواني مي‌نويسد: «جنگ رواني عبارت از استفاده از تبليغات و ابزارهاي مربوط به آن براي نفوذ در خصوصيات فكري دشمن با توسل به شيوه‌هايي كه موجب پيشرفت مقاصد امنيت ملي مجري مي‌شود.» (همان، ص 15)
جنگ رواني از واژه‌هايي است كه تعاريف متنوع و گوناگوني براساس شرايط استفاده از آن ارائه شده است. ارتش آمريكا در مارس 1955 در آيين‌نامه رزمي خود تعريفي جالب از جنگ رواني در عرصه‌ بين‌المللي ارائه كرد؛ جنگ رواني در آيين‌نامه ياد شده اين‌گونه تعريف شده است: «جنگ رواني استفاده دقيق و طراحي شده از تبليغات و ديگر اعمالي است كه منظور اصلي آن تاثيرگذاري بر عقايد، احساسات، تمايلات و رفتار دشمن، گروه بي‌طرف و يا گروه دوست است به نحوي كه پشتيباني براي برآوردن مقاصد و اهداف ملي باشد.»
به اعتقاد ويليام داواتي، جنگ رواني عبارت است از: «مجموع اقداماتي كه از طرف يك كشور به منظور اثرگذاري و نفوذ بر عقايد و رفتار دولت‌ها و ملت‌هاي ديگر در جهت مطلوب و با ابزارهايي غير از ابزار نظامي،‌ سياسي و اقتصادي انجام مي‌شود.» طرفداران اين نگرش اغلب بر اين باورند كه تبليغات جزء اصلي و اساسي جنگ رواني است نه همه آن.
جنگ رواني همچنين عبارت است از مجموعه اقدامات تبليغي رواني يك كشور يا گروه به منظور اثرگذاري و نفوذ بر عقايد و رفتار دولت‌ها و مردم در جهت مطلوب.
در تعريف ديگر جنگ رواني اين‌چنين نوشته‌اند: «جنگ رواني عبارت است از يك جريان ارتباطي كه در آن دو طرف انساني شركت داشته‌اند و يك طرف يا هر دو طرف سعي دارند تا با تاثير گذاردن بر افكار و تمايلات و عواطف طرف ديگر، او را به انجام رفتاري مطابق خواست خود كه هدف نهايي است، وادار بنمايند.
نگرش دومي وجود دارد كه معتقد است جنگ رواني، طيف وسيعي از فعاليت‌ها نظير ترور و خشونت‌ سمبليك را در بر مي‌گيرد. معتقدان به اين نگرش، فعاليت‌هاي پنهان نظير جاسوسي، براندازي، آدمكشي و ديگر اشكال تروريسم و سانسور را در قلمرو جنگ رواني قرار مي‌دهند. (حسيني، 1372 ، ص 2)
تاريخچه جنگ رواني:
از زماني كه انسان‌ها شروع به منازعه با يكديگر نمودند، جنگ رواني نيز وجود داشته است. آرايش‌هاي مخصوص و پوشيدن لباس‌هاي ويژه، استفاده از پرچم‌هايي با اشكال و آرم‌هاي مختلف، رجزخواني در ميادين جنگ، ايجاد شايعه در بين سپاهيان دشمن و … تمامي شيوه‌ها و تكنيك‌هاي جنگ رواني در گذشته بوده است لذا اينكه به قدمت نزاع‌هاي انساني، جنگ رواني نيز وجود داشته است حرفي دور از ذهن نيست.
مطالب مذكور به معناي جنگ رواني به صورت حرفه‌اي و علمي كنوني نيست بلكه مصداق‌هايي از جنگ رواني در گذشته مي‌باشند. اعتقاد بر اين است كه مورخ و تحليلگر نظامي بريتانيا، فولر fuller اولين كسي است كه اصطلاح جنگ رواني را در سال 1920 به كار برد. در بحث پيرامون نتايجي كه مي‌توان از پيشرفت‌هاي تكنولوژي نظامي در جنگ جهاني اول گرفت ادعا مي‌كند كه وسايل سنتي جنگ ممكن است جاي خود را به جنگ رواني ناب بدهد كه در آن از سلاح استفاده نمي‌شود و به جاي آن اقداماتي مانند،‌ زايل كردن خرد انساني، مضمحل‌ كردن حيات معنوي و اخلاقي يك ملت به وسيله نفوذ در اراده آنها و مغشوش كردن هوش انساني انجام مي‌شود.
بيست سال بعد كه بريتانيايي‌ها درگير تلاش گسترده‌اي در زمينه تبليغات نظير آنچه كه فولر پيش‌بيني كرده بود، شدند اصطلاح جنگ سياسي politicol warfare را براي توصيف اقدامات خود به كار بردند. در ژانويه 1940 با انتشار مقاله‌اي تحت عنوان جنگ رواني و چگونگي به راه‌اندازي آن اين اصطلاح را براي اولين بار وارد ادبيات آمريكا كردند.
در جنگ جهاني دوم، پشتيباني جنگ رواني از نيروهاي مسلح آمريكا و متخصصين هرچند چشمگير ولي اغلب نتيجه اقدامات پراكنده روزمره بود. قبل از جنگ جهاني دوم نه آمريكايي‌ها و نه انگليسي‌ها هيچ يك برنامه‌اي براي استفاده از تبليغات فراهم نكرده بودند. (حسيني، 1372، ص 4)
در جنگ جهاني دوم اصطلاح جنگ رواني به طور گسترده‌اي براي توصيف سازمان و بخصوص فعاليت افرادي به كار برده شد كه در خدمت ارتش بودند و يا از آن پشتيباني مي‌كردند اما اين اصطلاح براي توصيف فعاليت‌هاي تبليغاتي گسترده‌تر و پردامن‌تر عموميت نيافته است. (همان، ص 4)
سال‌هاي پس از جنگ جهاني دوم دوران آزمايش توانايي‌هاي شعب مختلف دانش بشري در سركوب و كنترل ملت‌هاي جهان سوم توسط استعمارگران است. ايالات متحده آمريكا كه به دليل دور بودن از صحنه اصلي جنگ و داشتن ظرفيت بالاي علمي، پژوهشي، نظامي،‌ اقتصادي و … به عنوان ابرقدرت مسلط دنيا در جنگ جهاني دوم سر برآورده بود،‌ كوشيد تا خلاء ناشي از استعمارگران كهنه و قديمي از پاي درآمده در سراسر جهان را پر كند و به اين ترتيب استفاده از جنگ رواني ‌آمريكا عليه ويتنام، به عنوان اولين جنگ رواني مدرن و برنامه‌ريزي شده به حساب مي‌آ‌يد.
انواع جنگ رواني:
محمد شيرازي در كتاب جنگ رواني و تبليغات جنگ رواني، انواع جنگ رواني را به سه دسته 1- تاكتيكي 2- تحكيمي
3- استراتژيك تقسيم كرده است.
1- جنگ رواني تاكتيكي:
اين نوع از جنگ رواني معمولا در محدوده‌اي كوچك‌تر و با اهدافي مشخص انجام مي‌شود و افراد نظامي و غير نظامي وفادار به دشمن حاضر در صحنه‌ عمليات رزمي را مورد توجه و هجوم قرار مي‌دهد. موفق شدن در جنگ رواني تاكتيكي كه عمدتا متوجه يگان‌هاي مشخصي از نيروهاي دشمن است،‌ باعث بالا رفتن كارايي و توان رزمي نيروهاي خودي مي‌شود.
مقصود از اجراي اين نوع از جنگ رواني وادار ساختن نيروهاي دشمن به فرار يا تسليم به صورت گروهي و يا فردي، تضعيف اراده و پايداري، كاهش روحيه و در نهايت گمراهي فرماندهان دشمن است. سعي مجريان جنگ رواني تاكتيكي بر آن است كه فرماندهان دشمن را مجبور سازند تا عملي انجام دهند كه نتيجه‌اش به ضرر خودشان و به نفع مجريان جنگ رواني باشد. از اين شيوه بخصوص در جبهه‌هاي جنگ استفاده مي‌شود.
براي نمونه پخش اوراق تبليغاتي در خصوص نحوه تسليم شدن،‌ امكانات و امتيازات يا دستورالعمل‌هاي مصوب در ژنو در خصوص حقوق اسرا و يا امكانات و امتيازات در اختيار قرار گرفته اسرا از نمونه‌هاي تبليغات چاپي است اما مي‌توان به استفاده از بلندگو در جنگ ايران و عراق‌، پخش برنامه‌هاي راديويي كوتاه برد و … اشاره داشت كه عامل مهمي در تبليغات جنگ رواني تاكتيكي است. از ديگر موارد مي‌توان همزماني بمباران نقاط حساس در ايجاد شايعه‌هاي مخرب را نيز در اين بخش منظور كرد.
2- جنگ رواني تحكيمي تثبيتي:
به اين نوع از جنگ رواني، استحكامي، استقراري و تثبيتي نيز گفته مي‌شود كه به منظور سهولت عمليات و پيشرفت و افزايش ميزان همكاري مردم غيرنظامي در سرزمين خودي يا سرزمين‌هايي كه توسط نيروهاي خودي اشغال شده است،‌ اجرا مي‌شود.
مقصود نهايي از طراحي و اجراي جنگ رواني تحكيمي، پيروزي در جنگ، برقراري صلح و حفظ پيروزي به دست آمده است.
در اين نوع از جنگ مجريان فعاليت‌ها و اقدامات خود را به جلب اعتماد و پشتيباني مردم و همچنين ارائه آموزش‌هاي لازم به آنان به قصد افزايش سطح آگاهي و شناخت نسبت به اقدامات و دسيسه‌هاي دشمن و ايستادگي در برابر اكاذيب و شايعات معطوف‌ مي‌دارند. مسئولان دولتي و سياستمداران بويژه رهبران محبوب مردم نقش بسيار موثري در پيشبرد اهداف جنگ‌هاي رواني تحكيمي بر عهده دارند. (شيرازي، 1376، ص 220)
از اين شيوه پس از جنگ افغانستان در سال 2002 و جنگ سوم خليج فارس 2003 استفاده شده است يعني با برنامه‌ريزي‌هاي تبليغاتي سعي شده مشروعيت نظاميان مهاجم بالا برده شود و همچنين شهروندان احساس حقارت از اشغال نداشته باشند و پيروزي دشمن را پيروزي خود محسوب كنند.
3- جنگ رواني استراتژيك:
اين نوع جنگ شامل فعاليت‌هاي بلند مدت و گسترده‌اي است با استفاده از نقاط آسيب‌پذير نظامي،‌ اجتماعي، اقتصادي و سياسي و غيره كه عليه بخش عمده يا تمامي مردم يك جامعه به كار مي‌رود و باعث سستي آرمان‌ها و عقايد مي‌شود و ملت‌ها را نسبت به تمدن و فرهنگ و اصولي كه بر اساس آن حركت مي‌كنند به شك و ترديد مي‌اندازد زيرا از بين بردن اراده دشمن كه قصد پايداري دارد بسيار مهم‌تر و باارزش‌تر از توانايي‌هاي مادي و قدرت او است.
بسياري از اوقات سعي براي متلاشي كردن نظامي و مادي دشمن بر اراده مردم تاثير معكوس دارد و آنان را براي مبارزه مقاوم‌تر مي‌سازد. بنابراين متخصصان جنگ رواني استراتژيك،‌ بايد بكوشند تا شرايطي فراهم آورند كه طي آن دشمن با ميل و اراده خود از آنان پيروي كند. اين نوع از جنگ رواني داراي مقاصد دوربرد بوده و منظور اصلي آن تغيير عقايد، تمايلات، ارزش‌ها، از بين بردن نيروي پايداري و مقاومت دشمن به وسيله نيروهاي داخلي يعني مردم آن است (شيرازي،‌1376، 220).
جنگ‌هاي رواني استراتژيك چون بلندمدت هستند به راحتي و بدون پژوهش‌هاي عملي قابل رويت نيستند. براي مثال افتتاح شبكه‌هاي راديو تلويزيوني همچون راديو فردا براي ايران و راديو آزادي براي عراق كه در ظاهر،‌ برنامه‌ها بدون تبليغات است اما در باطن اين رسانه‌ها به تخريب جامعه مورد نظر پرداخته و وجهه‌اي مثبت از خود و وجهه‌اي منفي از مسئولان آن كشور در اذهان شهروندان ايجاد مي‌نمايند و به اين ترتيب يورش نظامي و به تعبير خود آزادي مردم را به وجود مي‌آورند.
اهداف جنگ رواني
در تدوين يك جريان خبري با استفاده از اصول جنگ رواني آنچه لازم است در ابتدا مورد توجه قرار گيرد، اهداف جنگ رواني است كه عبارتند از:
– از بين بردن اميد نزد مخاطبان كشور و يا جناح مقابل
– بي‌اعتمادي نسبت به رهبران كشور يا جناح مقابل
– شكاف در بين جامعه مخاطب
اين نوع جنگ، در واقع جنگ عليه عقل دشمن اعلام مي‌شود و نه به منظور دربند كشيدن جسم او. در واقع اهداف جنگ رواني را مي‌توان بدين شكل خلاصه كرد:
1- القاي غم؛ القاي اينكه آرزوها و اميدهاي فرد يا جامعه دور از دسترس خواهد بود.
2- القاي ياس و نااميدي؛ با تكرار محروميت‌ها، خرابي‌ها،‌ شكست‌ها، با استفاده از عوامل اقتصادي، سياسي و رواني در آنها سرخوردگي ايجاد كرد.
3- ايجاد رعب و وحشت؛ تخريب فكري و رواني مردم و نيروي دولتي؛ با انتشار اخبار جذاب و تازه و انتشار حقيقتي جزئي در قسمتي از خبر مي‌توان در مخاطب اين تاثير را گذاشت كه امانتداري رعايت شده تا زمينه مناسب جهت پذيرش و واقعي جلوه دادن تفسير خبر در اذهان به وجود آيد.
ارعاب زماني رشد مي‌يابد كه فرد دچار ترس ناگهاني گردد يا در موقعيت بحراني و اضطراب قرار گرفته باشد و احساس كند خطر او را تهديد مي‌كند.
سه مرحله‌ جنگ رواني در بعد داخلي: عبارت‌اند از بررسي اهداف، بررسي‌ نشانگاه‌ها و بررسي‌ فشارهاي عملي
الف) اهداف جنگ رواني:
جنگ رواني همچون تمام فعاليت‌هاي ارتباطي ديگر است كه تعيين هدف در آن مهمترين مرحله محسوب مي‌شود و هر مقدار هدف با امكانات و توانايي‌هاي دست‌اندركاران جنگ رواني و شرايط جامعه تطابق داشته باشد احتمال دسترسي به آن نيز امكان‌پذيرتر خواهد بود. براي تعيين اهداف واقع‌بينانه در جنگ‌هاي رواني در ابعاد ملي به چند موضوع بايد توجه شود:
اول وضعيت و شرايط كارگزاران جنگ رواني است. هر كارگزار جنگ رواني داراي امكانات، ابزار، هزينه و مقاصد خاصي است كه اهداف جنگ رواني براساس اين عناصر بايد تعيين شود. به طور مثال اگر گروهي فاقد رسانه‌هاي همگاني براي تبليغات در سطح ملي است نمي‌تواند اهدافي براي سطوح ملي طراحي كند و غيره.
نكته ديگر داشتن بودجه لازم براي جنگ رواني است. هر جنگ رواني نيازمند سيستم برنامه‌ريزي، سيستم اطلاعاتي، سيستم‌هاي ارتباطي، اهرم‌هاي غير تبليغاتي مانند پول، سرمايه، داشتن امكانات رسانه‌اي و غيره است كه تمامي اين موارد نيازمند بودجه مالي است.دوم بررسي موقعيت حريفان و رقباست، دو گروه معمولا به چشم دشمن به هم نگاه نمي‌كنند بلكه در صدد رقابت با يكديگر به منظور كسب امتيازات خاصي هستند لذا ضروري است كه تعيين اهداف در جنگ رواني براساس نوع امتياز مورد نظر تعيين شود و ديگر اينكه ميزان مقاومت طرف رقيب مورد ارزيابي قرار گيرد، موقعي كه حريف خود بخشي از قدرت حاكمه را در اختيار دارد.
سوم شرايط اجتماعي يك جامعه براي جنگ تبليغاتي و عمليات رواني است. از آنجا كه جنگ رواني اصولا به طور ذاتي غير اخلاقي محسوب شده و منجر به مخدوش‌سازي رقبا و حريفان مي‌گردد لذا در تعيين اهداف جنگ رواني در نظر گرفتن موانع حقوقي، هنجاري و عرفي امري تاثيرگذار خواهد بود و نبايد از روش‌هايي كه براي دشمنان خارجي بهره‌برداري مي‌شود در جنگ‌هاي رواني داخلي استفاده كرد.
ب) نشانگاه‌هاي جنگ رواني:
جنگ رواني داراي دو طرف ارتباطي، يكي طراحان و كارگزاران و ديگري افراد و گروه‌ها يا كشورهايي است كه به عنوان آماج و هدف جنگ رواني انتخاب مي‌شوند و بنابراين شناسايي دقيق و مشخص كردن واضح نشانگاه‌هاي جنگ رواني از مهمترين مراحل عمليات‌سازي جنگ رواني است. نشانگاه‌هاي جنگ رواني به پنج دسته كلي شامل:
1- موافقان (شهروندان موافق- موافقان سازمان يافته)
2- مخالفان (هواداران مخالفان- كارگزاران مخالفان- مخالفان سازمان نيافته (شهروندان مخالف))
3- بي‌طرف‌ها
4- سازمان‌ها و نهادها (همسو- غير همسو)
5- نشانگاه‌هاي فراملي (سازمان‌ها و نهادهاي بين‌المللي- دولت‌ها و افكار عمومي جهان)
تقسيم مي‌شوند.
ج) فشارهاي عملي در جنگ رواني:
جنگ‌هاي رواني بر تبليغات استوار است و اين عامل وجه تمايز جنگ رواني با ديگر جنگ‌ها را تشكيل مي‌دهد.
در رويكردي ديگر قدرت تنها فشارهاي فيزيكي، پاداش و تنبيه نيست، بلكه در عصر كنوني قبولاندن ارزرش‌ها و باورها كه منجر به تغيير رفتار مخاطبان مي‌شود نوعي قدرت شرطي كننده است كه جنگ‌هاي رواني براساس آن تهيه و اجرا مي‌شوند. در جنگ‌هاي رواني طراحان و كارگزاران آن منتظر شكل‌گيري نقاط ضعف و قوت در خود و حريفان نمي‌باشند بلكه با استفاده از ابزارها و طرق گوناگون و فشارهاي عديده سعي در ضعيف ساختن حريفان و قوي نشان دادن خود مي‌كنند و هرگاه ناكارآمدي يا ناهنجاري در رقبا و حريفان ملاحظه كردند آنها را تبديل به تبليغات منفي عليه حريف مي‌كنند.
فشارهاي عملي در جنگ‌هاي رواني داخلي عبارتند از:
1- فشارهاي اقتصادي (منابع اقتصادي- عملكرد اقتصادي)
2- فشارهاي سياسي و ايدئولوژيك
3- فشارهاي حقوقي و قضائي
4- فشارهاي امنيتي
5- فشارهاي اجتماعي، فرهنگي و مذهبي
عوامل موثر در جنگ رواني:
1- عوامل ذهني:
الف- شناخت ذهني افراد مخاطب
ب- انگيزه‌هاي فردي
ج- گرايش‌هاي رواني
2- عوامل عيني و محيطي:
الف- تفاوت‌هاي مذهبي
ب- تفاوت‌هاي قومي، نژادي
ج- تفاوت‌هاي طبقاتي
راهبردهاي اساسي جنگ رواني:
طراحان جنگ رواني، نبرد خود را بر تبليغات استوار كرده‌اند. هدف آنها تاثيرگذاري بر عقايد افراد و يا جامعه مورد نظر مي‌باشد. امروزه در ادبيات جنگ رواني واژه تبليغات معادل واژه پروپاگاندا قرار گرفته است. جنگ رواني از همه تاكتيك‌هايي كه يك عامل تبليغاتي و يا يك «پروپاگاندا ايجنت» انجام مي‌دهد بهره مي‌برد.
اين عوامل سعي مي‌كنند افكار عمومي طرف مقابل را به تسخير كشانده و از شيوه‌هاي زير حداكثر استفاده را بنمايند. مديران و طراحان خبري پيش از هر چيز بايد مخاطب خود را به خوبي مورد شناسايي قرار داده و از طريق روش‌هاي روانشناسي اجتماعي، ميزان تاثيري را كه هر يك از تاكتيك‌هاي جنگ رواني مي‌توانند ايفا كنند پيدا نمايند. تاكتيك‌هاي جنگ رواني بسيارند و متناسب با شرايط روز، در حال گسترش و رشد روزافزون هستند.
* رئيس مركز افكار سنجي نهاد رياست جمهوري
منبع:
http://www.jangnarm.com/index.aspx?siteid=51&pageid=2838&newsview=20813

Posted in سیاسی | 1 Comment »

حوزه سياست و واقعيت هاي رسانه اي

Posted by ميرزاخاني در آوریل 19, 2011

از ميان وسايل ارتباط جمعي و رسانه ها، قدرت تلويزيون ، انفجاري و بي نظير است ، اما گاهي براي رسيدن به اين توان ذاتي ، محدوديتها و موانع فوق العاده اي وجود دارد. يک توليد کامل تلويزيوني قطعا محتاج نمادهاي تصويري مناسب از جهت نوع و يا مدت زمان است . اما هميشه نمي تواند اين نياز را به شايستگي فراهم کند، مخصوصا هنگامي که موضوع مورد بحث ، نمادهاي عيني و تصويري کمتر و يا نامشخصي داشته باشد اين محدوديت شديدتر مي شود. در اين صورت تلويزيون براي غلبه بر رنج ناتواني از ورود به عرصه منظور از رويه هاي توليد راديويي استفاده مي کند يعني به جاي استفاده از نمادهاي تصويري در رويه نخست ، نمادهاي کلامي و آوايي را به کار مي گيرد. اما اين تغيير رويه توليد، تاثير منفي بر قدرت تلويزيون مي گذارد، حتي ممکن است نتيجه معکوسي را سبب شود. زيرا هر چند از رويه توليد راديويي و متکي بر نمادهاي کلامي و آوايي استفاده کرده است ، اما در صفحه تلويزيون نمادها و تصاوير نيز وجود دارند که مي توانند موجب تغييرات تاثير تلويزيون شود. حوزه سياست با وجود اينکه در مقايسه با ديگر حوزه هاي حيات اجتماعي بسيار کوچک است ، اما تاثير فوق العاده اي بر زندگي فردي و اجتماعي مردم دارد، لذا «واقعيتهاي رسانه اي» اين حوزه از اهميت دوچنداني برخوردار است و اين اهميت و معاذير هميشگي تلويزيون شرايط بهتري براي استفاده از رسانه راديو در اختيار سياست مداران قرار مي دهد که مراجعه و استفاده از راديو را ضروري و غير قابل چشم پوشي کرده است .
در اين جا ذکر نمونه هايي از موضوعاتي که در حوزه سياسي وجود دارد ولي امکان استفاده از رويه هاي توليدي تلويزيون را ندارند، دليل و علت بهره برداري مستدام قدرتها خصوصا قدرتهاي فرامنطقه اي از راديو را به روشني تبيين مي کنند. وقتي در يک شبکه تلويزيوني بخواهند «قدرت نظامي» را براي منظوري که مورد توجه سياست گذاران است تبديل به «واقعيت رسانه اي» کنند، به سهولت از نمادهاي تصويري مي توانند استفاده کنند، ضمن اينکه براي توليد و القاي اين واقعيت رسانه اي به اندازه کافي تصاوير مناسب وجود دارد. مثلا در جنگ خليج فارس ، در جنگ افغانستان و در حال حاضر که بحث حمله نظامي امريکا به عراق مطرح است ، شبکه CNN با استفاده از امکانات فراواني که براي اين شبکه در رويه «دلالت» وجود دارد، مي تواند از «قدرت» تلويزيون بهره برداري کند و ذهن مخاطب را در اختيار «واقعيت رسانه اي» مورد نظر دولت امريکا درآورد. گاهي تسلط بر ذهن مخاطبان آن چنان است که کاملا مرعوب شده و اگر در سطح تصميم گيران و تصميم سازان حکومت است به گروه تسليم شدگان نزديک مي شود. تجربه قبلي CNN در جنگ خليج فارس ، ايجاد واقعيت رسانه اي تحت عنوان «جنگ بدون خونريزي» (clean war) بود که اين شبکه با استفاده ماهرانه از «رويه دلالت» بر مبناي رويه هاي توليد تلويزيوني از حداکثر «قدرت» اين رسانه استفاده کرد. به طوري که در امريکا و بسياري کشورها که در پوشش اين شبکه قرار داشتند، کشتار و بمباران جمعي و گسترده مردم عادي عراق ديده نشد و بلکه حمله بمبهاي ليزري و هدايت شونده به مراکز نظامي ، «نماد» اصلي جنگ شد. و نتيجه ايجاد «واقعيت رسانه اي» ، جنگ بدون خونريزي ، بجاي جنگ خونين و بسيار تبهکارانه بود يا در حوادث 20شهريور براي ايجاد «واقعيت رسانه اي» در حوزه سياست بين المللي امريکا، شبکه CNN از نمادهاي تصويري به خوبي توانست استفاده کند تا در مرحله اول ، «تروريست ها» را دشمن مردم و امنيت آنها معرفي کند و در مرحله دوم تروريست ها را همان مسلمانها معرفي کند و در مرحله بعد که اجراي يک اصل استراتژيکي امريکا بود (يعني کنترل مناطق نفتي خاورميانه) ، در پناه «واقعيت رسانه اي» ، مبارزه با تروريستها در هر جا و در هر شکل را مهيا و آماده سازد. متقابلا براي ضعيف و درمانده نشان دادن کشور عراق يا در هنگام حمله به افغانستان براي نشان دادن چهره بد از «طالبان» در حد کافي از رويه دلالت به کمک نمادهاي تصويري توانست استفاده کند و بدين وسيله حمله به افغانستان را خدمت به مردم و نه کمک به بقا و سلطه نظام سرمايه داري به عنوان يک «واقعيت رسانه اي» تثبيت کرد. اين «واقعيت رسانه اي» تبديل به موجي در افکار عمومي در اکثر کشورهاي غربي و حتي ساير کشورها شد. در چنين شرايطي که نمادهاي لازم تصويري در رويه دلالت وجود دارند اگر از رويه هاي توليدي به خوبي استفاده شود «قدرت» رسانه به طور کامل در خدمت دستکاري افکار قرار خواهد گرفت . اما در ساير موضوعات که نمادهاي تصويري کافي و لازم در رويه دلالت وجود ندارد ، تلويزيون در اين حالت ناچار از رويه هاي توليد برنامه هاي راديو متابعت مي کند و به جاي استفاده از نمادهاي تصويري از نمادهاي کلامي و آوايي بيشتر بهره خواهد گرفت . به طور نمونه مسائل مهمي که در استراتژيهاي سياسي کشورهاي غربي مخصوصا امريکا و انگليس در مقابل ايران وجود داشت تاثير بر حوزه اجتماعي ايران براي ايجاد زمينه سازي فعاليت خودشان و محدود کردن امکان فعاليت جمهوري اسلامي ايران در آن حوزه .

لذا بر روي مسايل اساسي مانند فروپاشي يا بن بست نظام ، مسايل زنان و شيوه هاي مديريت بايد در رسانه ها به طرح اين مسايل براي تاثيرگذاري و يا ايجاد «واقعيت رسانه اي» مورد نظر مي پرداختند. اما براي رسانه تصويري ، امکان استفاده از رويه هاي دلالت متکي بر نمادهاي تصويري به هيچ وجه زمينه مناسبي وجود ندارد. در اين صورت ناچار به استفاده از رويه هاي دلالت راديو يعني صدا و آوا و رويه هاي توليد راديو هستند. در اين صورت خدمات راديو براي ساخت واقعيتهاي رسانه اي مورد نظر بارها بيشتر از تلويزيون خواهد بود زيرا در تلويزيون اگرچه از نمادهاي صوتي و آوايي استفاده مي شود اما به هر حال در صفحه تلويزيون شخص يا اشخاص حضور دارند که گاهي حضور آنها مخل ارتباط بين نمادهاي دلالت (صدا و آوا) با مخاطبان خواهد بود و در واقع وجود آنها گاهي حتي از جهت شکل ظاهر، نوع لباس ، نوع حرکات سر و صورت و دستان و صحنه و اسباب و لوازم و امکانات موجود در آن اعم از اينکه محيط طبيعي باشد يا دکوراتيزه و آرايش داده شده باشد ، اختلال ارتباطي را سبب خواهد شد. به هر صورت بر «قدرت راديويي» که تلويزيون مي خواهد استفاده کند تاثير منفي و ناخوشايندي خواهد گذاشت . اما «راديو» در اين شرايط فارغ از دغدغه هاي گفته شده در حوزه هايي که نمادهاي تصويري کافي وجود ندارد به راحتي مي تواند با اتخاذ رويه صحيح توليدي و استفاده مناسب از رويه هاي مختلف دلالتي که در اختيار دارد از حداکثر قدرت راديو بهره مند شود. شايد يکي از دلايل اصلي فعاليت چندين راديو بر عليه ايران ، توليد «واقعيت رسانه اي» است که با «حقيقت» فاصله بسيار زيادي دارد. از اين جهت مي توان حدس زد، در نظر کساني که شنونده دائم اين نوع راديوها هستند ، «واقعيت توصيفي» که بر آنها عرضه شده تبديل به «واقعيت رسانه اي» شده و حتي ممکن است تبديل به باور و يقين شده باشد. اما چون اين «واقعيت رسانه اي» با «حقيقت» فاصله زيادي دارد، گاهي موجب رفتارهاي سياسي که بيشتر شبيه يک خودکشي سياسي است ، مي شود. لذا مي توان گفت علي الاصول در حوزه سياسي ، راديو در ساخت «واقعيتهاي رسانه اي» در مقايسه با تلويزيون از رويه هاي قدرتي بيشتر و بهتري برخوردار است . علاوه بر اين راديو از دو امکان ديگر نيز برخوردار است که سرمايه گذاري در آن حوزه را شوق آفرين مي کند. سهولت دسترسي به امواج آن و هزينه اندک توليدي که در مقايسه با توليدات تصويري دارد، دو امتياز ديگري است که علت گسترش راديوهاي مختلف در مقابل جمهوري اسلامي ايران را مي تواند تبيين کند. هر چند ممکن است در شکل راديو جديد «آزادي» با نام «راديو فردا» باشد.
منبع:
http://www.ck.blogfa.com

Posted in رسانه, سیاسی | 1 Comment »