علوم ارتباطات اجتماعي Mass Communication

مقالات علوم ارتباطات اجتماعی Mass Communication Articles

Archive for the ‘جامعه شناسی’ Category

عناصراصلي ساخت‌دهي سازمان‌هاي رسانه‌اي و مقايسه ساختار سازماني‌ صدا با سيما

Posted by ميرزاخاني در آوریل 27, 2011

نوشتة: دکتر حسن خجسته*
اين مقاله در هفتاد و يکمين شماره فصلنامه رسانه چاپ شده است. چکيده: اين مقاله با استفاده از رويکردي ميان رشته‌اي و با نظري اجمالي به جامعه‌شناسي و علم مديريت و تا حدي نگاهي فلسفي به حوزة ارتباطات، ضمن توضيح ساختار سازمان‌هاي رسانه‌اي، تفاوت‌هاي ميان ساختار سازمان راديو با سازمان تلويزيون جمهوري اسلامي را بيان مي‌کند. کليد واژه: ساختار، سازمان، سازمان رسانه‌اي، عوامل طبيعي، رقابت مقدمه: سازمان‌ها واقعيت‌هايي برآمده از زندگي جمعي و گروهي جامعه بشري هستند. هر سازمان به دليل ارتباطات و پيوندهايي که با محيط بيروني و ديگر عوامل مستقل از خود دارد تحت‌تأثير آنها قرار مي‌گيرد. اين ارتباطات به‌طور ذاتي موجب پيدايش روابطي مي‌شود که سازمان را ناگريز از بروز رفتار خاصي مي‌سازد. درک مديران از ساختاري که بر سازمان آنها احاطه پيدا کرده است موجب مي‌شود تا راه‌هاي مناسبي براي دستيابي به هدف‌هاي سازماني بيابند. «ساختارشناسي» سازماني نيازمند دو عنصر است: 1. شناخت عواملي که «ساختار» را ايجاد مي‌کنند و 2. درک ميزان اثرگذاري آنها بر مسائل درون‌سازماني. زيرا در هر شرايطي ميزان تأثير هر کدام از آنها ممکن است متفاوت باشد. مباني نظري سازمان و ساختار آن: واژه‌هاي زيادي براي توضيح ”ســـازمان“ و ”ساختـــار“ لازم است. همة اين واژه‌ها بخشي از زندگي روزانه ما هستند که نشان دادن آنها کار دشواري است. همة ما به يک سازماني تعلق داريم، اما نشان دادن سازمان‌ها درست همانند آنچه توصيف مي‌شود نيست. ما يک برنامه راديويي را مي‌شنويم، يک خبر را در تلويزيون دنبال مي‌کنيم، از يک دانشکده فارغ‌التحصيل مي‌شويم، در يک رستوران همراه خانواده غذا مي‌خوريم، از اداره ثبت کد ملي دريافت مي‌کنيم، به دفاتر ملکي براي اجاره يا خريد خانه مراجعه مي‌کنيم، در يک سازمان دولتي يا شرکت خصوصي کار مي‌کنيم اما وجود سازمان آنها را درک نمي‌کنيم. تماس‌هاي مکرر روزانه وجود آنها را براي ما عادي کرده است. سازمان چيست؟ مروري در ادبيات موجود دربارة ”سازمان“ بيانگرآن است که نه تنها از منظر رشته‌هاي علمي گوناگون تعاريف متفاوتي از آن صورت گرفته است که در درون هر رشته خاص نظير جامعه‌شناسي، براساس پارادايم‌ها و چارچوب‌هاي مفهومي گوناگون تعاريف متفاوت و گاه مانعة‌الجمع از اين مفهوم ارائه شده است. در يک تعريف کلي سازمان عبارت از نهادي اجتماعي است که هدف‌هاي جمعي را تعقيب مي‌کند و برچگونگي اجراي فعاليت‌هايش نظارت و کنترل دارد و داراي مرزهاي مشخصي با محيط پيراموني خود است (Wikipedia Encyclopedia). درجامعه‌شناسي، سازمان به مثابه يک فعاليت برنامه‌ريزي شده، هدفمند و مبتني بر همکاري مورد بررسي قرار مي‌گيرد. رويکرد علم مديريت به بررسي سازمان نگاهي ابزاري است، زيرا سازمان براي يک شرکت يا مؤسسه وسيله دستيابي به اهداف آن است. ريچارد ال دف معتقد است: سازمان‌ها به‌‌ رغم تفاوت‌هاي ظاهري فراواني که دارند به دليل خصلت و ذات سازمان داراي ويژگي‌ها و وجوه مشترک هستند: 1. نهاد اجتماعي است. 2. داراي هدف است. 3. ساختار آن آگاهانه طراحي شده و داراي سيستم فعال و هماهنگ است. 4. با محيط خارجي ارتباط دارد (ريچارد ال. دف، 1377: 19) کليد واژه ديگر ”ساخت” يا ”ساختار“ است. ”ساخت“ از ديگر مفاهيم مناقشه‌برانگيز در ادبيات علوم‌اجتماعي و جامعه‌شناسي است. هر پارادايمي تعريفي خاص ارائه مي‌دهد. ساختگرايان آلماني و فرانسوي به نظام روابطي عميق در پس لايه‌هاي آشکار ترتيبات سازماني اشاره دارند، در حالي که ساختگرايان آمريکايي نگاهشان به سلسله مراتب عيني وملموس موجود در سازمان‌ها و نهادها و نهادهاي غير رسمي است. به هرصورت به‌‌رغم نگاه‌هاي متفاوتي که به مفهوم ”ساخت“ و ”ساختار“ وجود دارد، مي‌توان اين تعريف را از ”ساخت“ مبنا قرار داد: ”ساخت“ عبارت از روابط پايدار ميان عوامل و عناصر يک مجموعه است که کلّيت آن مورد نظر است. به نظر لوي اشتراوس ”ساخت“ مشخصات يک نظام را تشکيل مي دهد و از عناصر متعددي تشکيل يافته است، به گونه‌اي که هيچ‌يک از عناصر بدون آنکه عناصر ديگر را نيز تغيير دهد، نمي‌تواند تغيير کند (توسلي، 1369: ص142). از اين جهت مي‌توان گفت ”ساخت“ در عين اينکه يک ”واقعيت عيني“ است يک صورت ”ذهني“ و مجرد نيز هست. در جامعه‌شناسي ساختارگرايان در پي کشف ساختارهاي اجتماعي و تغييرات ساختي و تأثير آن بر ديگر حوزه‌هاي اجتماعي هستند. حدود و عوامل مؤثر در ساختار سازماني رسانه‌ها براي کشف ”ساختار سازمان‌ها“ نيازمند شناخت عناصر اصلي و عمده‌اي هستيم که کليت مورد نظر را شکل مي‌دهند. اين کليت نه تنها در برگيرندة يک سازمان است که در برگيرندة عنصر يا عناصر عمدة ديگري نيز هست که رابطة پايدار ميان آنها و سازمان مورد مطالعه وجود دارد؛ به‌طوري که هر تغييري در آنها موجب تغيير در عوامل عيني شکل دهندة سازمان نيز مي‌شود. هر ”سازمان“ را اگر يک سيستم بسته‌ در نظر بگيريم ”ساختارشکلي“ آن مطابق تعريف علم مديريت عناصر عيني شکل‌دهندة آن خواهد بود. در اين صورت، ساختار شکلي سازمان‌ها و مؤسسات به دو بُعد تجزيه مي‌شوند که بر يکديگر تأثيرگذارند و به همان صورتي سازمان را معرفي مي‌کنند که ويژگي‌هاي فيزيکي يک فرد معرّف اوست. اين دو بُعد سازماني در دو گروه ”ابعاد شکلي“ و ”ابعاد محتوايي“ طبقه‌بندي مي‌شوند که بعداً شرح آنها خواهد آمد. اما اگر سازمان را يک سيستم باز در نظر بگيريم، که اين چنين است، در اين صورت نمي‌توان عناصر اصلي و مهم خارج از سيستم که هم واقعيت عيني را مي‌سازند و هم واقعيت مجرد و ذهني برآمده از روابط ثابت و پايدار ميان اين عناصر را به‌وجود مي‌آورند، ناديده گرفت. در غيراين صورت چون ادراک ما از ”ساخت“ پديدة مورد بررسي نادرست است، در تجزيه و تحليل آن نيز به اشتباه خواهيم افتاد و نتايج به دست آمده گمراه کننده خواهد بود. کشف عناصرِ ساختار سازماني مبتني بر ادبياتِ ”علم مديريت“ و ”جامعه‌شناسي“ است. بي‌شک مديران موفق با اين ديد مسائل درون‌سازماني و برون‌سازماني خود را آگاهانه و حتي ناآگاهانه تجزيه و تحليل مي‌کنند تا راه حل مناسبي براي آنها بيابند. از اين جهت مي‌توان گفت آنچه ”ساختار واقعي“ يک سازمان يا شرکت را در برمي‌گيرد فقط با نگاه به درون و استفادة صِرف از ادبيات مديريت حاصل نخواهد شد، بلکه عوامل و عناصر ديگري نيز در ساخت‌دهي مؤثرند. در اينجا سؤال مهمي پيش خواهد آمد: چه عناصري ”ساخت“ را با همان تعريفي که گفته شده است ايجاد مي کنند و کليت واحد و يگانه‌اي را مي‌سازند؟ هيچ مدير يا هيچ محققي نمي‌تواند ادعا کند که عناصر ”ساختي سازماني“ را به درستي دريافته است، چون هيچ معيار روشني براي آن وجود ندارد. شايد از نگاه جامعه‌شناسي بتوان معيار صحت را در آن دانست. اگر يکي از عناصر ساختي تغيير کند موجب تغيير عناصر ديگر مي‌شود، يعني اصل تأثيرپذيري در تغيير و از منظر علم مديريت، موفقيت مدير در تبيين مسائل سازماني و يا ضرورت‌هاي پيش رو حاکي از درک صحيح آن مدير از عوامل مؤثر در ”ساختار“ سازمان است. در اينجا تأکيد آگاهانه بر تبيين مسائل سازماني است و نه موفقيت اجرايي يک مدير در سازمان. زيرا موفقيت هر مدير در اجراي آنچه که بر اساس اين ”ساختار سازماني“ درک مي‌کند، به عوامل ديگري وابسته است که در اينجا مورد بحث نيست. عوامل اصلي ساختاري در سازمان‌هاي رسانه‌اي : ساختار سازمان‌هاي رسانه‌اي تحت‌تأثير سه عنصر اصلي شکل مي‌گيرد. بين اين سه عنصر رابطة ديالکتيکي وجود دارد. اين ”ساخت“ بر تمام فعاليت‌هاي درون سازماني و برون‌سازماني تأثيرگذار است. به‌طور‌ي که تغيير در هر کدام موجب تغيير کامل در عناصر ديگر و در نتيجه در شکل ونوع فعاليت سازمان رسانه‌اي مي‌شود. اين سه عنصر عبارت‌اند: 1. سازمان رسانه، 2.‌ نوع رسانه، 3. محيط بيروني. هر رسانه بر روي سازماني شکل مي‌گيرد که ويژگي‌هاي آن قبلاً تعريف شد. هر سازمان رسانه‌اي يک ”شکل سازماني“ (از واژه ”شکل“ استفاده مي‌کنيم تا با واژه ”ساخت“ که در اين مقاله در مفهومي بين‌رشته‌اي به کار گرفته‌ايم اشتباه نشود) دارد و داراي دو بُعد روشن و مشخص است که بعداً به تفصيل اين ابعاد مورد بحث قرار مي‌گيرد. عنصر ديگر معطوف به نوع رسانه و ماهيت آن است.شايد به همين دليل نمي‌توان انتظارات يکساني از سازمان‌هاي رسانه‌اي مختلف داشت. رسانه‌هاي مکتوب با رسانه‌هاي صوتي و تصويري متفاوت‌اند. ميان رسانه‌هاي سنتّي با رسانه‌هاي جديد تفاوتي به عظمت تاريخ وجود دارد. تفاوت در نوع رسانه موجب تفاوت در «ساختار» مي‌شود. عنصر سوم ”ساخت“ دهيِ محيط بيروني سازمان رسانه‌اي است که بر تمام فعاليت‌هاي آن اثرگذار است.
ميان رسانه‌هاي سنتّي با رسانه‌هاي جديد تفاوتي به عظمت تاريخ وجود دارد. تفاوت در نوع رسانه موجب تفاوت در «ساختار» مي‌شود. عنصر سوم ”ساخت“ دهيِ محيط بيروني سازمان رسانه‌اي است که بر تمام فعاليت‌هاي آن اثرگذار است.

1. نوع رسانه و ماهيت آن ماهيت و نوع رسانه تأثير شگرفي بر ”ساختار“ سازمان رسانه‌اي دارد. اگر چه بحث در حوزة رسانه‌هاي جمعي است اما مي‌توان به روشني و وضوح تفاوت اساسي دو سازماني که خدمات ارتباطي مي‌دهند را دريافت. به‌طور مثال اگر يک مؤسسه يا سازمان راديوـ تلويزيوني را با يک سازمان خدمات پستي يا تلفني مقايسه کنيد تفاوت‌هاي زيادي در آن دو خواهيد يافت. اين تفاوت‌ها در تمام شئون اين دو سازمان مشهود است. در حوزة وسايل ارتباط‌جمعي جديد نيز تفاوت‌هاي مهمي درميان آنها به دليل تفاوت‌هاي ذاتي که با هم دارند، وجود دارد که نبايد از تأثير آنها غافل بود. از اولين تقسيمات ذات‌گرايانه شايد بتوان به مطالعات مک لوهان اشاره کرد. تقسيم‌بندي رسانه‌ها به رسانه‌هاي سرد و گرم يا جمله معروف او که ”رسانه پيام است“ حاکي از نگاهي ذات‌گرايانه و پذيرش جبرگرايي تکنولوژيکي است.

همچنين مي‌توان مارکسيست‌ها و نئو مارکسيست‌ها از جمله اصحاب مکتب فرانکفورت را در اين زمره به حساب آورد. ماهيت رسانه به دو شکل اساسي تأثيرخود را در ساختـار نشان مي‌دهد: الف. کارکردها و تفاوت آنها در هر نوع رسانه؛ ب. تکنولوژي و روش‌‌هاي توليد. براي رسانه‌ها سه کارکرد عمده واصلي وجود دارد. به‌نظر مي‌رسد ديگر کارکردهايي که در حوزة ادبيات ارتباطي مطرح مي‌شود، کارکردهاي ضمني و ثانوي ناشي از کارکردهاي فوق باشد. اين سه عبارت‌اند از: کارکردآموزشي، کارکرد اطلاع رساني و کارکرد تفريحي وسرگرمي. کارکردها از آن جهت که در هر نوع رسانه ارزش متفاوتي دارند بر ”ساختــــار“ تأثير مي‌گذارند. اين اصل موضوعي است که مکتب کارکردگراييِ ساختي نيز بدان معتقد است. درجة اهميت کارکرد تفريحي و سرگرمي تلويزيون با همين کارکرد در راديو نه تنها يکسان نيست؛ که کاملاً متفاوت است. شايد بتوان گفت در دنياي امروز برجسته‌ترين کارکرد تلويزيون ”تفريحي“ و راديو”اطلاع‌رساني“ است. در صورتي که کارکرد تفريحي راديو عموماً معطوف به کانال‌هاي پخش موسيقي شده است؛ البته دربارة اينکه آيا اين کانال‌ها را مي‌توان يک راديو دانست جاي تأمل و بحث است. در مورد ديگر رسانه‌هاي جمعي جديد نيز بايد چنين ملاحظة کارکردي داشت. از ميان آنها؛ اينترنت به دليل چندرسانه‌اي (Multimedia) بودن متفاوت است و در هر جايگاه رسانه‌اي يکي از کارکردها برجسته مي‌شود. تفاوت تکنولوژي و روش‌‌هاي توليد هر رسانه خود نيز موجب شکل‌بندي ”ساختـــار“ متفاوت مي‌شود. مقايسة سه رسانه‌ جمعي راديو، تلويزيون و مطبوعات اين تأثيرگذاري را بيشتر نشان مي‌دهد. مطبوعات در مرحلة نخست به ”صاحب قلم“ ”يا نويسنده“ نياز دارد که دانش کافي در زمينة مورد نظر داشته باشد. تلويزيون در مرحلة نخست به دنبال ”چهره“ است و پس از آن قدرت مناسبِ بيان براي مخاطبان مورد نظر. راديو در ابتداي امر به قدرت و ويژگي‌هاي فيزيکي و رنگ‌آميزي ”صدا“ توجه دارد سپس به ديگر ابزارها و لوازم يک ارتباط اثربخش مي انديشد. از اين‌رو تلويزيون براي جذب مخاطب بيشتر در پي ستاره‌هاي سينما و قهرمانان ورزشي يا خوانندگان، خصوصاً خوانندگان پاپ است، در صورتي که اين امر در راديو و مطبوعات اثر کمتري دارد. مطبوعاتي که بر اساس کارکرد اطلاع‌رساني تفصيلي به زندگي خصوصي اين نوع چهره‌ها مي‌پردازند به سرعت در گروه مطبوعات زرد قرار مي‌گيرند که به معني نشان دادن کارت قرمز به آنها است. 2. سازمان رسانه‌اي همان گونه که قبلاً مطرح شد، هر سازمان را مي‌توان در ساختار شکلي آن معرفي کرد که شامل دو بُعد است و هر بعد با مجموعه عناصري گروه‌بندي مي‌شود . اين دو بُعد بر روي يکديگر اثر مي‌گذارند و در نهايت مي‌توانند موجب درک عيني ما از آن سازمان شود. الف. ابعاد شکلي(format dimensions) اين مفهوم در ادبيات مديريت با ابعاد ساختي يا ساختاري مطرح شده است. در اينجا براي جلوگيري از بروز اشتباه در درک ”ساختار سازماني“ که در مفهومي وسيع‌تر از ادبيات مديريت به‌کار گرفته شده از اصطلاح ”ابعاد شکلي“ استفاده شده است. ابعاد شکلي بيان‌کنندة ويژگي‌هاي دروني يک سازمان است که مي‌توان به‌وسيله آنها سازمان‌ها را اندازه‌گيري و با هم مقايسه کرد اين ابعاد هشت‌گانه عبارت‌اند از: 1.‌ ميزان رسمي بودن؛ 2. نوع تقسيم کار و تخصصي بودن؛ 3. رعايت استاندارد در اجراي فعاليت‌ها؛ 4. نحوة سلسله مراتب و اختيارات؛ 5. ميزان پيچيدگي؛ 6. ميزان تمرکز؛ 7. ميزان حرفه‌اي بودن سازمان؛ 8. نسبت کارکنان يا پرسنل که عبارت است از تقسيم تعداد کارکنان يک گروه بر کل تعداد کارکنان. ب. ابعاد محتوايي(contextual dimensions) ابعاد محتوايي معرف کل سازمان و جايگاه آن است و بر ابعاد شکلي اثر مي‌گذارد. ابعاد محتوايي مي‌تواند مبهم باشد، زيرا نشان‌دهندة سازمان و محيطي است که ابعاد شکلي در درون آن قرار مي‌گيرد. ابعاد سازمان بر يکديگر رابطه متقابل دارند و براي رسيدن به اهداف سازماني آنها خود را با يکديگر وفق مي‌دهند. 1. اندازه سازمان. عبارت است اندازة بزرگي آن، که به صورت تعداد افراد يا کل دارايي و يا کل فروش مشخص مي‌شود. 2. تکنولوژي سازمان. عبارت است از ماهيت زير سيستم توليد، شامل عمليات و روش‌هاي فرايند توليد. 3. اهداف و راهبرد سازمان. اهداف و شيوه‌هاي رقابتي که موجب تفاوت با ديگر سازمان‌ها و مؤسسات مي‌شود. 4. فرهنگ. مجموعة ارزش‌ها، باورها، هنجارها و تفاهم‌هايي است که سازمان در آنها با کارکنان وجه‌مشترک دارد. در ادبيات و منابع علمي مديريت از محيط هم به عنوان يکي از عوامل محتوايي نام برده شده است (براي اطلاع بيشتر نک: ريچارد ال.دف). محيط شامل مجموعة عواملي است که از بيرون سازمان را احاطه کرده و بر همة ابعاد آن تأثير گذاشته است؛ لذا بايد در بررسي ”ساختار سازمان“ (در مفهومي که اين مقاله به‌کار گرفته است) يک رسانه به عنوان يک عنصر اصلي در بيرون سازمان و نه عنصري در کنار و همراه ديگر عناصر درون سازماني، مورد بحث قرار گيرد. 3. محيط خارجي تحليل جامعه‌شناسان از سازمان‌ها بر اساس محيط اجتماعي‌شان انجام شده است. اين ديدگاه بر اين عقيده است که محيط پيراموني محدوديت‌ها و الزام و اجباري را براي آن سازمان ايجاد مي‌کند. از اين جهت سازمان‌هاي مشابه به دليل تفاوت محيط پيراموني”ساخت“‌هاي متفاوتي دارند. در حقيقت ”ساختار واقعي سازمان رسانه‌اي“ با وجود اين عنصر قابل تصور و فهم است. امروزه محيط رسانه‌ها محيط بسيار رقابتي و فشرده است. عوامل و عناصر متعددي شکل‌دهندة اين محيط‌اند. از اين جهت سپهر رسانه‌اي جهاني يا ملي و محلي سپهر رقابتي شديدي است. محيط بسيار رقابتي رسانه‌ها باعث مي‌شود مديران همواره در پي تحليل دقيق از رقبا باشند. بسياري از سازمان‌هاي رسانه‌اي براي تدوين راهبرد‌هاي خود، شناخت رقبا را بسيار جدي مي‌گيرند؛ زيرا ممکن است رقباي بالفعل و بالقوه بتوانند محصولات و خدمات خود را جايگزين فعاليت‌هاي آن سازمان کنند. از اين جهت چگونگي شناخت رقبا و مخاطب موجود در اين بازار رقابتي نيازمند يک چارجوب نظري و تئوريکي است تا مديران و برنامه‌ريزان رسانه‌اي بتوانند براساس دريافت دقيقي از محيط، مسير فعاليت‌ها را روشن نمايند. الگوي پيشنهادي تجزيه و تحليل محيطي مبتني بر الگوي پورتر است که در تجزيه و تحليل محيط‌هاي صنعتي مورد استفاده قرار مي‌گيرد. طبق اين الگو در حوزه‌ها و فعاليت‌هاي کم‌بازده، رقابت شديد است. مخصوصاً در رسانه‌هايي که هزينه‌هاي خود را از طريق آبونمان يا تبليغات تجاري تأمين مي‌کنند اين رقابت بيشتر نمايان است. اين الگو بر پنج عامل به شرح زير تأکيد مي‌کند: 1. رقابت و همچشمي بين رقبا؛ 2. توان بالقوه براي ورود رقباي جديد؛ 3. فعاليت‌ها و محصولات رسانه‌اي جايگزين (بالقوه و بالفعل)؛ 4. توان عرضه‌کنندگان و تأمين‌کنندگان کالاها و خدمات رسانه‌اي (قدرت چانه زني)؛ 5. قدرت انتخاب و گزينش مخاطبان. 1. رقابت و همچشمي بين رقبا. معمولاً ازميان پنج نيروي رقابتي، رقابت و همچشمي بين شرکت‌هاي رقيب بالاترين قدرت را دارد. تنها زماني يک مدير رسانه مي‌تواند موفق باشد که بتواند از مزيت‌ها و برتري‌هاي سازمان يا مؤسسه خود (مانند اعتبار، سطح پوشش، ميزان مخاطب و . . . ) در برابر سازمان‌ها و مؤسسه‌هاي ديگر استفاده کند. وقتي محيط رقابتي است، اگر مؤسسه رسانه‌اي رقيب، تغييري در سياست رسانه‌اي خود بدهد ساير رقبا نسبت به آن واکنش نشان خواهند داد، مانند افزايش قيمت يک روزنامه، کاهش يا افزايش نرخ تبليغات، جا به‌جايي زمان پخش برنامه‌هاي مورد علاقة مردم مانند فيلم سينمايي، خبر و . . . . گاهي رقابت به دليل برخي رويدادها افزايش مي‌يابد. اين رويدادها عبارت‌اند از: الف. افزايش يا کاهش سازمان‌ها و مؤسسات رسانه‌اي رقيب، ب. يکسان شدن بزرگي سازمان‌هاي رقيب، ج. افزايش يا کاهش جمعيت مخاطبان يا مصرف کنندگان خدمات و توليدات رسانه‌اي، د. زماني که مخاطبان يک رسانه به راحتي جذب ديگر رسانه‌ها بشوند، هـ . هنگامي که هزينه‌هاي ثابت توليد و پخش و توزيع بسيار بالاست، و. هنگامي که زمان اصل مهمي در مصرف و استفاده از محصولات و خدمات رسانه‌اي باشد، مانند خبر و گزارش‌هاي خبري يا سبقت در پخش يک فيلم سينمايي پر طرفدار. همان‌طور که در بالا مشهود است، چگونگي ساختار صنعت رسانه‌اي درسطح ملي و جهاني بر وضعيت رقابت رسانه‌اي تأثير زيادي دارد. در سال‌هاي اخير ساختار اين صنعت در جهان دگرگوني بسياري داشته است به‌طوري که در اواخر قرن بيستم تعداد شرکت‌هاي رسانه‌اي از حدود 80 به 20 شرکت کاهش يافت. در صورتي که تعداد کانال‌هاي پخش يا تعداد رسانه‌هاي مکتوب افزايش خارج از تصوري داشته‌اند. 2. توان بالقوه براي ورود رقباي جديد. هنگامي که هر رسانه يا سازمان تازه تأسيس بتواند به راحتي وارد سپهر رسانه‌اي شود، موجب افزايش رقابت خواهد شد. شايد يک تفاوت عمده ميان صنعت رسانه‌اي با ديگر صنايع محدوديت کمتر آن در مصرف است. همين امر سبب مي‌شود در اين صنعت براي رقباي بالقوه، ظرفيت بالفعل شدن بيشتري فراهم باشد. برخي عوامل مانع از ورود يک رسانة جديد و يا يک شرکت رسانه‌اي جديد به سپهر رسانه‌اي محلي، منطقه‌اي، ملي و بين‌المللي مي‌شوند. اين عوامل از اين قرارند: الف. وجود مقررات و قوانين ملي و فراملي؛ ب. وفاداري شديد مخاطبان يک رسانه؛ ج. احساس نياز به استفاده از فناوري پيشرفته و روش‌هاي تخصصي؛ د. ثبت قبلي برخي نام‌ها و يا فرکانس‌ها و طول موج‌هاي مطلوب؛ هـ. نامطلوب بودن مکان فعاليت؛ و. اشباع بازار و حوزة مخاطب؛ ز. نياز به سرمايه‌گذاري ثابت و سنگين. 3. فعاليت‌ها و محصولات رسانه‌اي جايگزين ( بالقوه و بالفعل). در حوزه رسانه‌ها، دلايلي که مردم از يک رسانه استفاده مي‌کنند، اگر به سهولت تأمين نشود، ممکن است به‌وسيله فعاليت‌ها و محصولات جايگزين تأمين شود. محصولات جايگزين غالباً در صنايعي توليد مي‌شود که سودآوري بالايي دارند، مثل ويدئو که محصول جايگزين سينما و تلويزيون است و ضبط صوت و Mp3CD Player که جايگزين راديو هستند. يکي از نقش‌هاي عمدة جايگزين‌ها اين است که به يک صنعت اجازه نمي‌دهد محصولات يا فرآورده‌ها و خدماتش را به هر شکلي که بخواهد به مخاطبان ارائه کند.

4. توان عرضه‌کنندگان تأمين‌کنندگان کالاها و خدمات رسانه‌اي (قدرت چانه‌زني). گاهي عرضه‌کنندگان و تأمين‌کنندگان اين صنعت به دلايل زير قدرت چانه زني زيادي پيدا مي‌کنند: الف. هنگامي که عرضة مواد اوليه يا توليدات در انحصار قرار گيرد (مانند انحصار پخش مسابقات فوتبال بين‌المللي و جهاني). ب. هنگامي که فقط چند قلم کالا يا خدمات براي جايگزيني وجود داشته باشد. ج. هنگامي که هزينة استفاده از مواد جديد يا توليدات جديد (جايگزين) زياد باشد. 5. قدرت انتخاب و گزينش مخاطبان. وقتي مخاطبان و استفاده کنندگان يا مصرف‌کنندگان توليدات رسانه‌اي قدرت انتخاب بيشتري در ميان گزينه‌هاي مختلف پيدا کنند، موجب تشديد رقابت در ميان رسانه‌هاي رقيب خواهد شد. قدرت مخاطبان ناشي از عوامل زير است: الف. تعداد زياد رسانه‌هاي موازي با استانداردها و توليدات همانند؛ ب. تعداد زياد رسانه‌ها با رويکردهاي متفاوت؛ ج. وجود رسانه‌هاي جايگزين؛ د. وجود خدمات و امکانات و کالاهاي جايگزين. قدرت انتخاب و گزينش مخاطبان در ايران بررسي تاريخي سپهر رسانه‌اي ايران سه دورة زماني را نشان مي‌دهد.
• از آغاز فعاليت راديو(1319 ) تا انقلاب اسلامي ايران. در اين دوره قدرت راديو و تلويزيون انحصاري بود. تقريباً هيچ گزينة ديگري براي مردم مخصوصاً شهرستان‌ها و مناطق روستايي وجود نداشت. سينما گزينة رقابتي محدودي در شهرهاي اصلي و برخي شهرهاي درجة دو محسوب مي‌شد. راديو بي‌بي‌سي در اواخر دوره پهلوي گزينه خبري جديد بود. • از آغاز انقلاب تا آغاز دهة (1370). در اين دوره رسانه‌هاي جديدتري وارد سپهر رسانه‌اي ايران شدند. گسترش و تعدد وتکثر روزنامه‌ها همراه رسانه‌هاي ديگر نظير انواع ضبط‌صوت که موجب سرعت و سهولت استفاده کاربران شده بود به‌علاوه انواع ويدئو و تاحدي شبکه‌هاي تلويزيوني ماهواره‌اي، گزينه‌هاي جديدي در اختيار مخاطبان قرار داده بودند. • از 1370 تا کنون (1386). سپهر رسانه‌اي به رقابت فشرده‌اي در داخل و خارج وارد شده است. بيش از صدها شبکة تلويزيوني و راديويي ماهواره‌اي در کنار شبکة وسيع و سهل‌الوصول اينترنت همراه افزايش مدت زمان پخش بي‌بي‌سي فارسي، صداي آمريکا، راديو فردا و ديگر شبکه‌هاي تلويزيوني و راديويي فارسي زبان فضاي رقابتي و از منظر سياسي، گاهي تهديدآميزي را ايجاد کرده‌اند. رقابتي بودن سپهر رسانه‌اي موجب شده است تعداد شبکه‌هاي راديويي‌ـ تلويزيوني در دو شکل سراسري و محلي افزايش يابد تا قدرت رقابت بيشتري در داخل به‌وجود آيد. اين شبکه‌هاي جديد داخلي ”ساختار“ خاصي مي‌بايد تا قدرت رقابتي خود را افزايش دهد در غيراين صورت کمک چنداني به رسانة ملي در اين رقابت نخواهد کرد. ساختار رسانه‌هاي داخلي در فضاي رقابتي سپهر رسانه‌اي رقابتي بسيار متراکم داخلي همانند سيستم بازي است که ورود به آن براي هر نوع رسانة غير ايراني بسيار ساده و بدون هرگونه مزاحمتي است. در صورتي که اين نوع ورود بدون مزاحمتِ حتي قانوني، در هيچ سپهر رسانه‌اي وجود ندارد. زيرا حداقل دريافت مجوزهاي قانوني براي هر نوع پخش لازم است. تعداد محدود و اندک شبکه‌هاي راديويي و تلويزيوني داخلي در مقابل انبوه راديوـ تلويزيون‌هاي ماهواره‌اي و شبکه‌هايي که از طريق فرستنده‌هاي زميني پخش مي‌شوند، رقابت را براي شبکه‌هاي داخلي از جهاتي دشوار کرده است. لذا اين شبکه‌ها در يک ساختار خاص و از جهتي جديد شکل يافته‌اند. عملکرد آنها در اين ساختار ظرفيتي چند برابر براي رقابت در اين سپهر رسانه‌اي به شبکه‌ها مي‌دهد. ويژگي‌هاي ساختار رسانه‌هاي داخلي: رسانه‌هاي داخلي در يک ساختار سخت و بسيار پيچيده وارد عرصة رقابت سپهر رسانه‌اي شده‌اند. اين ساختار موجب برخي محدوديت‌ها و الزاماتي درون هر شبکه شده است. اگر اين الزامات به دليل عدم شناخت مورد توجه نباشد، نه تنها مشکلات داخلي ميان مديريت و توليدکنندگان بروز پيدا مي‌کند که درميان مخاطبان نيز خود را نشان خواهد داد. ”ساختار“ سازماني راديو با تلويزيون تا حد زيادي متفاوت است. اين تفاوت ناشي از تفاوت‌هايي است که در سه عنصر اساسي ”ساخت‌دهي“ يعني: نوع رسانه، شکل سازمان و محيط بيروني وجود دارد. در نوع رسانه، تفاوت‌هاي گفته شده موجب تفاوت ”ساخت“ مي‌شود. راديو با مخاطبانش سخن مي‌گويد در حالي که تلويزيون بايد خود را نشان دهد. راديو چون فقط شنيده مي‌شود لذا تفسيرپذير است، در حالي که تلويزيون با تصويرش تفسيرگر است. مخاطبان راديو معروف به وفاداري‌اند. در واقعه طوفان کاترينا در آمريکا اکثر افراد در منطقه طوفان‌زده براي دريافت اخبار جديد به راديوهايي که هميشه گوش مي‌کردند، مراجعه کرده بودند، در صورتي که مخاطبان تلويزيون عموماً از يک کانال و از يک شبکه به کانال و شبکه ديگر مي‌روند. به سخن ديگر مخاطب تلويزيون ”برنامه“ مطلوبش را از ميان برنامه‌هاي گوناگون شبکه‌ها و کانال‌ها انتخاب مي‌کند، حال آنکه مخاطب راديو، يک شبکه يا کانال راديويي را از ميان انبوه شبکه‌ها و کانال‌ها انتخاب مي‌کند. يعني مخاطب راديو عموماً ”شبکه“ انتخاب مي‌نمايد. علاوه برچگونگي تأثير تفاوت نوع و ماهيت رسانة راديو با تلويزيون بر ”ساختارسازماني“ آنها، وضعيت محيط رقابتي سپهر رسانه‌اي در ايران نيز داراي تأثير متفاوتي بر راديوـ تلويزيون است. فشردگي و تراکم اين سپهر براي تلويزيون بيشتر از راديو است. همين تفاوت يکي از دلايل و تفاوت ”ساختارسازماني“ اين دو رسانه با يکديگر شده است. در سپهر رسانه‌اي ايران رقبا و جايگزين‌هاي بيشتري براي تلويزيون وجود دارد. رقبايي که براي مجموعة شبکه‌هاي راديويي صداي جمهوري اسلامي ايران وجود دارد عموماً راديوهايي با رويکرد سياسي هستند. حتي برخي از آنها مانند راديو فردا اگر چه نوع برنامه‌هايش در حوزة اجتماعي است اما ماهيت آن سياسي است. زيرا مستقيماً زير نظر سازمان سيا کار مي‌کند. اصلاً مهم‌ترين دليل اينکه ”راديو آزادي آمريکا“ به ”راديو فردا“ تغيير نام يافت و در چارچوب جديدي با رويکرد اجتماعي به پخش برنامه پرداخت، لاپوشاني مقاصد سياسي در شکل اجتماعي بود (براي اطلاع بيشتر نک: حسن خجسته، در حوزة راديو از آن جهت که فرستنده‌هاي زميني اندکي خارج از ايران قابل دريافت است رقابت يا تهديد کمتري وجود دارد. گيرنده‌هاي ماهواره‌اي اغلب براي دريافت کانال‌هاي تلويزيوني استفاده مي‌شود تا راديو. وجود بيش از هزار کانال تلويزيون ماهواره‌اي و انواع فيلم‌هاي سينمايي مجاز و غيرمجاز و حتي رايانه و اينترنت محيط رقابتي را براي تلويزيون که عمده کارکردش تفريحي و سرگرمي است، بسيار دشوار کرده است، در حالي که اينترنت و رايانه مي‌تواند راديو را همراهي کند و حتي به افزايش مخاطبان آن کمک کند. يک نفر ضمن کار با اين دو رسانه مي‌تواند به راديو هم گوش کند. ديگر عنصر ”ساخت‌دهي“ در سازمان‌هاي رسانه‌اي نيز داراي تفاوت‌هاي اساسي در راديوـ تلويزيون است. ابعاد شکلي سازمان تلويزيون با راديو از چند جهت متفاوت است. تلويزيون از جهت اندازه و بزرگي و نسبت ميان کارکنان توليد و پشتيباني يا صف و ستاد متفاوت است. اين نسبت در مقايسه با راديو چند برابر است. به‌علاوه در راديو در چند مورد تمرکز اداري وجود دارد که بر روي رفتار سازماني مديران و برنامه‌ريزان هر شبکه تأثير زيادي دارد. اين تمرکز در سه وجه صورت مي‌گيرد. در حوزة نيروي انساني، در نظام دستمزد و پرداخت و در نظام اداري و مالي راديو. در صورتي که در سيما اين تمرکز وجود ندارد. شايد به دليل فضاي شديد رقابتي آزادي عمل بيشتري بايد وجود داشته باشد تا هر شبکه سيما به مقتضاي امکاناتش بتواند سهم خود را از مخاطب کسب کند و در رقابت فشرده با صدها کانال تلويزيوني ماهواره‌اي و ديگر رقبا و جايگزين‌هايي که در سپهر رسانه‌اي داخلي وجود دارد، نقش خود را بتواند ايفا نمايد. اين شرايط و نوع روابطي که در ميان سه عنصر اصلي ”ساخت‌دهي“ سازمان رسانه‌اي برقرار شده، ”ساختار“ خاص و البته متفاوتي در صدا و سيما ايجاد کرده است. اين ساختارها را هرگز نبايد ثابت و غير قابل تغيير دانست. به‌طور مثال در حال حاضر تعداد شبکه‌هاي راديويي سراسري دوازده کانال است که برخي از آنها کمتر از بيست و چهار ساعت برنامه دارند. اگر تعداد اين شبکه‌ها افزايش يابد يعني بُعد شکلي سازمان راديو گسترش يابد، به احتمال زياد تمرکز فعلي در بخش‌هايي که گفته شد لزوماً کاهش خواهد يافت. تغيير در يک عنصر اساسيِ ساختار موجب تغيير در ساير عناصر مي‌شود و در نهايت موجب بروز ”ساختارسازماني“ ديگري خواهد شد. اين تفاوت‌ها در وضعيت عوامل و عناصر ”ساخت‌دهي“ موجب تفاوت‌هاي زيادي در ”ساختار“ دو سازمان صدا (راديو) و سيما (تلويزيون) در درون سازمان صدا وسيما شده است. ويژگي‌ها و تفاوت‌هاي ساختار سازماني صدا با سيما محيط شديداً رقابتي سپهر رسانه‌اي، ماهيت و کارکرد تلويزيون و انتظارات و توقعات مخاطبان از آن، همراه وضعيت ابعاد شکلي و محتوايي سازمان تلويزيون موجب ”ساختار“ خاصي شده است. ساختار سازمان سيما را مي‌توان اين‌گونه تعريف کرد: ساختار رقابتي ـ تکميلي رابطة ميان شبکه‌هاي تلويزيوني داخلي در مرحله اول ”رقابتي“ است. اين رقابت بر سر جذب هرچه بيشتر مخاطب است. شبکه‌هاي تلويزيوني ناچاراند به رقابتي دوگانه و البته فرساينده‌ تن در دهند. در مرحلة نخست، اين رقابت در ميان شبکه‌هاي داخلي است و در مرحله بعد، هر شبکة تلويزيوني همراه ديگر شبکه‌ها بايد با شبکه‌هاي بين‌المللي در محيط رسانه‌اي رقابت کند، در حالي که ديگر رقبا و کالاهاي فرهنگي و تفريحي را نيز به ناچار بايد در نظر داشته باشد. همان‌طور که قبلاً گفته شد مخاطب تلويزيون همواره به دنبال برنامة مطلوب خود است. از اين جهت شبکه‌هاي داخلي تلويزيوني اگرچه با يکديگر رقابت دارند اما در يک صف واحد بايد به رقابت و گاهي به مقابله با شبکه‌هاي خارجي بپردازند. در اين هنگام ناچاراند که نقش ”تکميلي“ براي يکديگر را بپذيرند. سريال‌ها، فيلم‌هاي سينمايي، برنامه‌هاي کودک و اکثر برنامه‌هاي تفريحي و سرگرمي به اضافة برنامه‌ها و بخش‌هاي خبري بدون کمترين همپوشاني پخش مي‌شوند، زيرا جدول پخش برنامة شبکه‌هاي داخلي تلويزيون در اين امور بر اساس نظام ”تکميلي“ تنظيم مي‌شود. ”رقابت“ در ميان شبکه‌هاي تلويزيوني داخلي را مي‌توانيد در جذب ستاره‌ها براي اجراي برنامه‌ها، در انتخاب سوژه هاي سياسي و اجتماعي حساس و بعضاً جنجالي، در گرافيک و رنگ بندي تصوير، کارگردانان يا بازيگران معروف در سريال‌ها و فيلم‌هاي توليدي خاص هر شبکه و حتي نوع دستمزد و ميزان پرداخت براي جلب افراد خاص به شبکه و نظاير آن به‌وضوح ببينيد. ”ساختار سازماني صدا“ تا حد زيادي با ”ساختار سيما“ متفاوت است. اين امر ناشي از تفاوت نوع و ماهيت راديو با تلويزيون، تفاوت در ابعاد گوناگون شکلي اين دو سازمان و تفاوت در محيط پيراموني اين دو رسانه است. مجموعة اين تفاوت‌ها موجب آن شده است که راديو ساختارِ سازماني کاملاً متفاوت با تلويزيون داشته باشد. اين ساختار را مي توان به‌طور خلاصه چنين تعريف کرد: ساختـارکمتر رقابتي ـ منظومه‌اي مفهوم اين ساختار اين است که در ميان شبکه‌هاي راديويي ”رقابت کمتري“ وجود دارد، زيرا اکثرمخاطبان راديو کانال يا شبکه‌اي را انتخاب مي‌کنند و نه مانند تلويزيون برنامه‌اي را. البته رقابت مجموعة شبکه‌هاي راديويي صداي جمهوري اسلامي ايران در سپهر رسانه‌اي ملي، با راديوهاي فارسي زبان بيگانه است. گاهي اين رقابت تبديل به مبارزه و مقابله نيز مي‌شود. رقابت کمتر در حوزة ميان شبکه‌هاي داخلي سبب شده است تا آنها در امور برنامه‌اي خود در چارچوب‌هاي کلي تعيين شده آزاد باشند. اين شبکه‌ها در جداول پخش برنامه‌ها آزادي تام دارند و بدون واهمه از همپوشاني برنامه‌ها با ديگر شبکه‌هاي راديويي جدول پخش خود را تنظيم مي کنند. با اين وصف شبکه‌هاي راديويي از طريق تمرکزهايي که قبلاً گفته شد، قادر به تغييرمسيرهاي اصلي حرکت خود نيستند. انواع تمرکزي که در ابعاد شکلي و محتوايي سازمان راديو وجود دارد ”وضعيتي منظومه‌اي“ همانند منظومة شمسي به آنها داده است. به اين ترتيب که شبکه‌هاي راديويي در برنامه‌ريزي‌هاي خود آزادند و تندي يا کندي حرکت در اختيار مجموعه هر شبکه قراردارد. اما تمرکزهاي پيش بيني شده مسير کلي و البته روشني را براي آنها ترسيم کرده است که حرکت بر روي آن از هرگونه مواجهه و برخورد ناخواسته ميان شبکه‌هاي راديو جلوگيري مي‌کند. تفاوت‌هاي ساختاري سازماني صدا با سيما موجب تفاوت‌هاي مهمي در مجموعة عناصر هر دو سازمان ــ که در واقع دو بخش از يک سازمان بزرگ هستندــ مي‌شود. فرهنگ سازماني، روابط ميان بخشي، سطح روابط و گروه‌هاي رسمي و غيررسمي، منابع انساني، نوع مخاطب و انتظارات از رسانة راديو و… اگر مورد بررسي قرار بگيرند و مقايسه‌اي از اين جهت در رسانه‌هاي مختلف از جمله در راديو و تلويزيون صورت بگيرد حتماً نتايج شگفت‌آوري خواهد داشت. نگاه ساختاري به سازمان رسانه‌اي توصية مؤکدي به مديران آن است. پيچيدگي فوق‌العادة محيط دروني و محيط بيروني رسانه را مي‌توان با نگاه ساختاري به محيط‌هايي تا حدي بسيط و قابل تجزيه و تحليل تبديل کرد و هدف‌هاي توسعه‌اي را به سرمنزل مقصود رسانيد. * دکتراي مديريت استراتژيک و عضو هيئت علمي دانشگاه صدا و سيما,معاون رياست سازمان صدا و سيماي جمهوري اسلامي ايران در حوزه صدا. منابع: 1. . توسلي، غلام عباس، نظريه‌هاي جامعه‌شناسي‌، انتشارات سمت، 1369. 2. . ريچارد ال دف. تئوري‌هاي سازمان، ترجمه پارسائيان و اعرابي، نشر دفتر پژوهش‌هاي فرهنگي، 1377. 3. خجسته، حسن، «مقايسة کارکرد واقعيت‌هاي سياسي رسانه‌اي از راديو و تلويزيون»، درآمدي بر جامعه‌شناسي راديو، ادارة کل تحقيق و توسعه راديو، ويرايش دوم 4. . صبوري، منوچهر. جامعه‌شناسي سازمان‌ها، نشر شب تاب،1374. 5. http://www.wikipedia.org

http://rasaneh.org/NSite/FullStory/News/?Id=934

Advertisements

Posted in مدیریت, جامعه شناسی, رسانه | 1 Comment »

رسانه های جمعی و مشکلات خانوادگی

Posted by ميرزاخاني در مارس 31, 2011

چکيده
يكي از مولفه های خانواده منسجم، پيوند عاطفی است كه در اثر وجود و استمرار فضای گفت وگو، تعاطی افکار و تبادل نظر ميان اعضای آن شكل مي گيرد. پيوند عاطفي، خود به عنوان يک عامل انگيزشی موجب ارتقاء انسجام خانواده می شود و اين سيکل می تواند همچنان ادامه يابد. براين اساس پيوند عاطفي و انسجام خانواده با يكديگر همبستگي مثبت و بالايي دارند.
عوامل گوناگوني موجب آسيب ديدن پيوند عاطفي خانواده شده و مآلا انسجام آن را به مخاطره مي اندازند. يكي از عوامل اثرگذار بر گسستگي انسجام خانواده، گسترش رسانه هاي جمعي و استفاده افراطي از آنها مي باشد. رسانه های جمعی بويژه رسانه های شنيداری وغير متعامل به دليل کارکرد متنوع خود و ايجاد تغييرات پيوسته، بتدريج جای ارتباط بين فردی ازنوع چهره به چهره را گرفته وتوانسته اند فضای انفرادی را بجای فضای جمعی و اجتماعي خانواده حاکم کنند، بطوری که گسترش تکنيکی رسانه های شنيداری و رايانه ای، ارتباط مستقيمی با فردگرايی ودوری از گروه را نشان می دهد. دراين مسير، تعامل فرد با رسانه الکترونيکی وغير احساسی شکل می گيرد وبه دليل برتری تکنولوژيکی وتجهيز فنی ابزارهاي رسانه ای، نوعی رعب فرهنگی وانفعال شخصيتی درفرد ايجاد می شود. نتيجه اين می شود که افراد خانواده به جای گفت وگوی صميمی با يکديگر با ابزارهای الکترونيکی ارتباط برقرار می کنند، ارتباطي که فاقد بارعاطفی واحساسی است. اين آسيب دردو نوع ارتباط، بيشتر خودرا نشان می دهد: يکي ارتباط بين فرزندان و والدين، و ديگري ارتباط بين زن و شوهر.
تجربيات نشان می دهند که هراندازه ارتباط ميان فرزندان و والدين وهمچنين ارتباط ميان همسران به دليل تغيير مخاطب کاهش يابد، فاصله عاطفی وهيجانی وهمچنين فاصله شناختی ميان اعضاء نظام خانواده بيشتر می شود. آمارهای رسمی نشان می دهند که ميزان مشاهده تلويزيون توسط افراد ايرانی نزديک به چهار ساعت ونيم در روز است. اين ميزان بسيار زياد است ومی تواند به کاهش فضای گفت وگو ميان اعضای خانواده گردد. اين روند به افزايش فردگرايی وکاهش جمع گرايی منجر خواهد شد كه عامل مهمي در آسيب ديدن انسجام خانواده قلمداد مي شود.

خانواده و گروه
خانواده، يک گروه پويا ست. گروه تنها مجموعه اي ازافرادنيست، بلکه نشان دهنده نوع وشکل روابط ميان اعضاي آن نيز هست. گروه را مي توان مجموعه اي ازافراد دانست که با برقراري ارتباط با يکديگر و انجام کاروفعاليت مشترک، هدف مشترکي را نيز دنبال مي کنند (بورمان، 1969، به نقل از فرهنگي،1382). درتقسيم بندي گروه ها، خانواده را مي توان جزو گروه هاي کوچک بحساب آورد که با اندکي تفاوت، ازقوانين گروههاي بزرگ تبعيت مي کنند. ازمهمترين قواعد اين گروهها تحولي بودن آنهاست.

تحول گروه
گروه به عنوان يک نظام جمعي، همواره درحال تحول وتغيير مي باشد. خانواده نيزکم وبيش ازآغاز شکل گيري خود از مراحلي گذر مي کند. گذرازاين مراحل درجهت هدفمندي نظام (سيستم) مي باشد. هدف اصلي گروه خانواده، رسيدن به سطحي است که بتواند ثبات و تداوم خودراحفظ نمايد. اين هدف را مي توان با عنوان انسجام خانواده نام برد که به آن گروه، شخصيتي پايدار مي دهد. به عبارت ديگر، انسجام گروه را مي توان به عنوان سطح بالاي گروه (خانواده ) مطرح نمود. وقتي اعضاي گروه بتوانند نيازهاي همديگر را درجهت هدف فردي وجمعي خود تامين نمايند، درواقع موجد انسجام گروه مي شوند. به عبارتي انسجام گروه به عنوان سطح بالاي تحول، درگرو مشارکت، هدفمندي و عملکرد متناسب با تامين تعامل نيازهاي اعضاي گروه مي باشد. براين اساس، انسجام خانواده را مي توان به عنوان مهمترين مولفه پويايي وحفظ آن قلمدادنمود.

پيوندعاطفي
اگر انسجام گروه به عنوان عامل پايداري خانواده، طبعا واجد مشخصه هايي خواهد بود که تضمين کننده شخصيت پايدارگروه مي باشد. در روي آورد روانشناختي، پيوند عاطفي مشخصه اي است که فضاي رواني گروه را براي وصول به اهداف تعيين شده وانسجام، تسهيل مي کند. دليل آن، وجود نيروي انگيزشي پيوند عاطفي است که موجب مي شود اعضاي گروه درتامين نيازهاي يکديگر به صورت فعال مشارکت کنند.
پيوند عاطفی به دلايل گوناگوني پديدارشده و گسترش مي يابد. يکي ازمهمترين زمينه هاي ايجاداين پيوند، وجود زمينه ارتباطات صحيح بين فردي است. اين ارتباط به درستي انجام نمي پذيرد مگرآنکه اعضاي گروه با نوعي تفهيم وتفاهم و درک متقابل با يکديگر تعامل داشته باشند. يکي ازاين عوامل که ارتقادهنده پيوندعاطفي مي باشد، گفت وگو است که عبارت از برقراري ارتباط وتعامل کلامي با يک ياچندنفر مي باشد. درفضاي ارتباطاتي بويژه ارتباطات بين فردي، گفت و گو صرفا يک رفتارعادي نيست بلکه الگويي است که فضاي عاطفي وهيجاني حاکم بر مناسبات افراد را شکل مي دهد. گفت وگويي که واجدمنظورارتباطي وتعامل مي باشد، داراي دومولفه وبه عبارتي داراي دو مهارت مي باشد: يکي، مهارت گوش دادن وديگري مهارت همدلي. با بهره گيري مناسب ازاين دومهارت مي توان جريان ارتباطي گفت وگو را درجهت تفاهم ودرک متقابل براه انداخت.
گوش دادن، با شنيدن متفاوت است. شنيدن يک عمل زيستي است که شامل دريافت يک پيام ازطريق کانالهاي حسي است، شنيدن، تنها بخشي ازفرايندگوش دادن است. اما گوش دادن فرايندي است که عناصري چون دريافت، درک، توجه، معناگذاري وپاسخگويي توسط شنونده را درخود دارد(برکو وهمکاران،1953، ترجمه دکتر اعرابي وهمکاران،1378). نکته ديگر آن است که فرايند گوش دادن همواره با ارتباط چشمي همراه است. تجربيات روانشناختي گواه اين يافته مهم هستند که هنرگوش دادن که مي تواند کارکرد درمانگري نيزداشته باشد، به وسيله ارتباط چشمي براه مي افتد. همچنين يافته ها نشان مي دهند که ارتباط چشمي به عنوان يکي ازمولفه هاي اساسي ايجاد امنيت و توجه مطرح مي شود. وقتي درمناسبات کلامي، گوش دادن با ارتباط چشمي همراه شود، طرفين ازيکديگر احساس احترام وتوجه دريافت مي کنند، واين امر به همدلي ودرک متقابل آنها کمک مي کند. پس گوش دادن بدون ارتباط چشمي، بکار نمي افتد و به مرتبه شنيدن، به عنوان يک عمل زيستي، نزول مي کند. اين دو مولفه را نمي توان ازهم تفکيک نمود. براين اساس، خانواده هايي که با يکديگر ارتياط چشمي برقرار وحرفهاي همديگر را خوب گوش مي کنند، واجد پيوند عميق تري نسبت به خانواده هاي ديگر مي باشند.
همدلي، فرايند عاطفي شناختي است که طي آن يک شخص ازعواطف، احساسات وشناخت طرف ديگر آگاهي مي يابد. برخي آن را به معني تجربه مشترک يک هيجاني در دونفر مي دانند. کارل راجرز، همدلي را توانايي همراهي فرد بافردي ديگر به جايي که احساسات آن شخص اورا رهنمون گرديده است، مي داند ( پورافکاري، 1373).
وقتي دراثر گفت وگو، با عنايت به مولفه هاي گوش دادن و همدلي، پيوندعاطفي درخانواده شکل مي گيرد، تاثير آن به صورت متقابل، موجب ارتقاي فضاي گفت و گو و انسجام مي شود واين سيکل همچنان رو به تکامل ادامه مي يابد، مگرآنکه اختلالي در روند تحول گروه بوجود آيد. به پاس استمرار فضای گفت وگو، تعاطی افکار و تبادل نظر ميان اعضای خانواده شكل مي گيرد. براين اساس، گفت وگو، پيوند عاطفي و انسجام خانواده، به عنوان متغيرهايي مطرح مي شوند که با يكديگر همبستگي مثبت و بالايي دارند و همديگر را تسهيل مي کنند.

آسيبهاي خانواده
درمقابل، عوامل گوناگوني موجب آسيب ديدن پيوند عاطفي خانواده شده و مآلا انسجام آن را به مخاطره مي اندازند. يكي ازاين عوامل، عامل تفرد است که به صورت واگرايي اعضاي خانواده، عمل مي کند. دردنياي پرشتاب فناوري امروز، ابزارهايي وجود دارند که افراد را به صورت انفرادي به خود مشغول کرده وآنهارا از تعامل با ديگران باز مي دارند. رسانه هاي جمعي ازاين دسته ابزارها به شمار مي روند. البته اين موضوع نافي منافع ابزارهاي تکنولوژيکي نيست، اما نوع بهره برداري غيرفرهنگي ازابزارهاي فني موجب شده است که کارکرد آنها عمدتا درجهت تقويت فردگرايي سوق پيدا کند. به عبارتي، اگرجريان فرهنگي شدن ابزارهاي رسانه اي تحقق بيابد، مضرات آنها به شدت کاهش مي يابد وکارکرد اصلي خودرا پيدا مي کنند. گرچه برخي نظريه ها بيانگر اين مطلب هستند که ذات ابزارهاي الکترونيکي به دليل استفاده از عنصر تغيير، نمي تواند موجد آرامش باشند، بلکه مخل آن مي باشند. برخي ديگر اين نظريه را افراطي و يک سويه مي دانند. البته وارسي اين دو نظريه در اين نوشته مقدورنيست وطرح اين مطلب دراين نوشته براي بيان لزوم رعايت احتياط درجهت استفاده ازابزارهاي رسانه اي مي باشد.
کارکرد رسانه های جمعی بويژه رسانه های شنيداری وغير متعامل به دليل کارکرد متنوع خود و ايجاد تغييرات پيوسته، به تدريج جای ارتباط بين فردی ازنوع چهره به چهره را گرفته وموجب شده اند فضای انفرادی، بجای فضای جمعی و عاطفي در خانواده حاکم شود، بطوری که گسترش تکنيکی رسانه های شنيداری و رايانه ای، ارتباط مستقيمی با فردگرايی ودوری از فضاي رواني وعاطفي خانواده را نشان می دهد. به عبارت ديگر، اين ابزارها، به تدريج فضاي رواني ومحيطي گفت وگو را دريک ارتباط بين فردي، خدشه دارمي کنند و اعضاي گروه را به جاي همگرايي، به واگرايي سوق مي دهند، تاجايي که هرعضو خانواده صرفا دريک فضاي فيزيکي مشترک زندگي کرده، اما هيچ تعاملي با هم نخواهند داشت. در ادامه، متاسفانه، اهداف آنها نيز به تدريج نسبت به هم، واگرا شده و منفک مي شوند. دراين مسير، تعامل واقعي فرد بجاي آنکه با افراد ديگري در محيط انساني سامان بيابد، با رسانه هاي الکترونيکی، شکل می گيرد وبه دليل برتری تکنولوژيکی وتجهيزات خيره کننده رسانه ای، نوعی رعب فرهنگی وانفعال شخصيتی درفرد ايجاد می گردد. نتيجه اين می شود که افراد خانواده به جای گفت وگوی صميمی با يکديگر که مي تواند به تقويت پيوندهاي عاطفي وانسجام اعضاي خانواده منجرشود، با ابزارهای الکترونيکی ارتباط برقرار می کنند، ارتباطي که فاقد بارعاطفی، احساسی وهيجاني است. به تعبير فوکوياما به دليل تحديد اخلاق و کيفيت زندگي امروزي به تدريج شاهد يک فروپاشي بزرگ خواهيم بود. اين فروپاشي درزمينه هاي اخلاقي ودرنهاد ها، بيشتر درزمينه خانواده اتفاق خواهد افتاد.
آسيب ارتباطي، بيشتر دردو نوع ارتباط، بروز مي کند. يکي، ارتباط بين فرزندان و والدين و ديگري، ارتباط بين زن وشوهر مي باشد. تجربيات نشان می دهند که هراندازه ارتباط ميان فرزندان و والدين وهمچنين ارتباط ميان همسران به دليل تغيير مخاطب کاهش يابد، پيوند عاطفی وهيجانی و همچنين همگوني شناختی ميان اعضاء خانواده نيزکاهش مي يابد که اين موضوع، انسجام گروه را به مخاطره مي اندازد.

فضاهاي الکترونيکي و فردگرايي
آمارهای رسمی نشان می دهند که ميزان مشاهده تلويزيون توسط افراد ايرانی نزديک به چهار ساعت ونيم در روز است. اين ميزان درکشورهاي ديگر به شش ساعت مي رسد. ميزان استفاده ازاينترنت و اتاقهاي چت نيز در برخي کشورها بيشترازاين گزارش شده است. بطوري که ورود مردان وزنان در اتاقهاي چت به عنوان » زندگي دوم» مطرح که زندگي اول را به مخاطره انداخته است. طبيعي است که زندگي دوم (اتاقهاي چت) ميزان زيادي از انرژي و وقت گفتگو را به خود اختصاص مي دهد.
مک گاير (به نقل از حميدي، مهديه،1383) ورود ابزارهاي رسانه اي را به ورود بيگانه تعبير کرده است و مي گويد: » به طورمتوسط شش روز درهفته، بيگانه اي درخانه شما حضوردارد. بيگانه اي که آزادانه درهمه جاي خانه سرمي زند وتاثير مي گذارد. اين بيگانه وظيفه ساده اي دارد وآن محدود کردن توانايي ما وبچه ها درتشخيص رويا ازواقعيت مي باشد. ما به اواجازه مي دهيم که درهرساعتي وارد خانه مان شود. اگر ما درباره بيگانگان وغريبه ها به بچه هايمان هشدارمي دهيم، متاسفانه درباره اين بيگانه هيچ هشداري به بچه ها نمي دهيم. اين بيگانه يکسره حرف مي زند وهرچه مي خواهد مي گويد وديگران هم سراپا گوش مي شوند «.
جان تيلور گاتر (1999) درباره وسعت دنياي مجازي مي گويد: » تلويزيون ورسانه ها با صرف وقت کودکان به دنياي مجازي، فرصت تجربه دنياي حقيقي وآشنا شدن با واقعيتهاي جذاب، نشاط آور وحتي مخاطره آميز را ازآنان سلب مي کند واين امرآنان را بي حوصله، حسود و… بارمي آورد. » گاتر براي جبران اين موضوع، اعتقاد دارد که کودک را بادنياي واقعي آشنا کنيد، طبيعت، مابقي کارها را انجام مي دهد.
در گزارش ان واي تي (NYT)، زنان درامريکا بيشترازاينکه به فکرمراقبت ازکودکان خودباشند، تلويزيون تماشا مي کنند. دراين گزارش آمده است که اين زنان درمرتبه اول تلويزيون تماشا مي کنند و خريدخانه وصحبت با تلفن در رده هاي بعدي ارتباط قرار دارند. مراقبت ازکودکان وصحبت کردن با آنها درمراتب پايين تر قرار دارند. همانطورکه ملاحظه مي شود، صرف وقت زياد براي رسانه ها بمنزله کاهش ميزان ارتباطهاي انساني بويژه با کودکان مي باشد. اين روند، به افزايش فردگرايی وکاهش جمع گرايی منجر خواهد شد كه عامل مهمي در آسيب ديدن انسجام خانواده قلمداد مي شود.
روانشناسان درحوزة روانشناسي شخصيت و اجتماعي براي آنكه بتوانند مطالعات بين فرهنگي را بويژه دربارة خود و هويت سامان دهند ؛ مقياس فردگرايي ـ جمع گرايي رابه عنوان يك شاخص بكار مي برند.
واتس لوند وآرچر (2001) اين مقياس را بهترين موضوع روانشناختي و بين فرهنگي براي مطالعة هويت دانسته اند. همچنين اسميت وباند (1996؛ به نقل ازهمان) اين مفاهيم را درمطالعة اجتماع وروانشناسي سازماني و گروه به كار برده اند. تريانديس (1980) بيان مي كند كه تفرد از تجمع واجتماع كسب مي شود واجتماع نيز مطابقت وهمسان سازي با ديگران را شكل مي دهد. گرايش به هر كدام ازجنبه هاي اين شاخص، آثار و نتايجي را درپي دارد كه هافستيد (1984) و تريانديس (1998 )آنها را مطابق جدول، فهرست مي كنند:

فرد گرائي جمع گرائي
1) علايق و نيازها و اهداف فردي ترجيح دارند
2) ارزشها و هنجارها، مبناي فردي دارند
3) كسب لذت فردي در اولويت است.
4) باورهاي فردي، متمايز كننده فرد از گروه است
5) استقلال و هويت فردي اهميت دارند
6) راهبردهاي مستقيم و مواجه رو در رو ترجيح دارد
7) ارتباط بين اعضاء متكي به افراد است، رابطه اعضاء با فاصله زياد صورت مي گيرد
8) روابط اجتماعي در بين اعضاء داوطلبانه بوده و اندازه گروه كوچكتر است
9) ورود و خروج به گروه براحتي صورت مي گيرد
10) دوستي ها رنگ كمتري داشته، رفاقتها و وفاداري به گروه و شخص ديگر كمتر است

1) اهداف گروهي مهم هستند
2) هنجارها و ارزشها از طريق گروه مرجع تعيين مي شوند
3) رضايت گروه و اكثريت اهميت دارد
4) باورهاي فرد توسط جمع تعيين مي شوند
5) وابستگي بين اعضاء، علقه هاي بين فردي و تجانس گروهي مهم هستند
6) از راهبردهاي غير مستقيم و اصل حفظ ظاهر در شرائط بحراني استفاده مي شود
7) رابطه اعضاء تنگاتنگ است
8)روابط اجتماعي بين اعضاء اجباري بوده و اندازه گروه بزرگتر است
9) ورود و خروج به گروه به سادگي انجام نمي گيرد
10) دوستي ها و رفاقتها از عمق و استحكام بيشتري برخورداراست
ماركوز وكيتاياما (1991) نشان داده اند كه فرهنگ اروپايي وغربي، هويت فردي را درجهت فرديت گرايي وفرهنگ آسيايي وشرقي ونيز آمريكاي جنوبي، فرد را به سوي تعلق به گروه سوق مي دهند. همچنين بوچنر،1994؛ داون وهمكاران،1995؛ ماركوز وكيتاياما،1991؛به نقل ازماير (1999) مشخص كرده اند كه افراد مالايي، هندي، ژاپني وماسايي، بيشتر از افراد استراليايي، آمريكايي وانگليسي، جمله “ من 000 هستم “ را با هويت گروهي وجمعي بيان مي كنند. دليل آن اين است كه فرديت گرايي به دليل تجربيات فراوان، تحرك و ويژگيهاي شتابدار شهر نشيني بوجود مي آيد (فري من،2001 وماير،1999 ). درجوامع آسيايي كه جمع گرايي ترجيح دارد ؛ خودِ متكي به ديگران معمولا احساس تعلق را بوجود مي آورد. دراين جوامع، بريدن از خانواده وگسستگي از دوستان وخانواده آسيب آفرين است وبه عنوان نابهنجاري اجتماعي قلمداد مي گردد. دليل آن اين است كه دراين فرهنگها، تعداد خودها بيشتر است. هرفرد داراي يك خودنيست بلكه داراي چندين خود است ؛ همانند: خود با والدين، خود در كار و خود با دوستان. خود با والدين و فرزندان در اين فرهنگها داراي اهميت بيشتري مي باشد.
دركل يافته هاي تحقيقي نشان مي دهندكه ميان كشورهاي غربي و شرقي تفاوتهاي قابل ملاحظه اي دربارة شاخص فردگرايي ـ جمع گرايي مشاهده مي شود كه دليل آن تفاوت درنوع نگرش، رفتار وفرهنگهاي متفاوت وازجمله به چگونگي گسترش رسانه هاي جمعي درمتن خانواده ها مي باشد.
پهناوري جهان، مسايل پيچيدة اقتصادي، فناوري الکترونيکي ووضعيت اجتماعي اقتصادي بويژه فشار جهاني شدن، تعييراتي را ايجاد مي كنند كه در زمينة تحول شخصيتي فرد ونيز هويت جمعي آنها درمحيط اجتماعي و خانواده تاثيرات بسزايي دارند (بانهام وهمكاران، 2000). علت اصلي كاهش جمع گرايي وافزايش فردگرايي رابه تجربيات فراوان شهرنشيني، شتاب فناوري وويژگيهاي زندگي پر تنش وکاهش ارتباطات بين فردي نسبت مي دهند. کاهش فرهنگ گفتگو وتعامل عاطفي بدليل کيفيت جديد زندگي، بيش از همه، هويت فردي وجمعي ملتها را تحت تاثير قرارداده وبتدريج آنها را به سوي فردگرايي سوق مي دهد.

ملاحظه
گسترش پرشتاب فناوري بويژه فناوري الکترونيکي به ميزان زيادي کيفيت و روند طبيعي انسان را ازحالت عادي وطبيعي خارج کرده است و رفتارهاي جديدي را درعرصه فردي واجتماعي بوجود آورده است. رفتارهاي جديد، به عرصه خانواده نيز گسترش پيداکرده است. مهمترين مشخصه اين رفتار، فردگرايي و کاهش احساس تعلق وپيوند عاطفي در گروه خانواده مي باشد. براي رهايي ازاين کيفيت، گسترش فرهنگ استفاده ازابزارهاي رسانه اي به گونه اي که اين ابزارها درخدمت انسانها باشد، نه شکل دهند رفتار، الزامي بنظر مي رسد، که البته کار ساده اي نيست. هراندازه رسانه ها، نجابت بيشتري بخرج دهند وبه سلامت پيام خود اهميت بدهند، نمي توانند جاي ارتباط چهره به چهره را درمناسبات ارتباطي بگبرند. پس رويکرد خانواده ها بايد درجهت کاهش استفاده از ابزارهاي رسانه اي واستفاده مهاريافته ازآنها در جهت اهداف قابل کنترل، سامان يابد. طبيعي است دراين وضعيت، فضاي خانواده براي گفت وگو و هم کلامي آماده مي شود.

* عضو هيات علمي دانشگاه تهران

منابع
• اسحاق، ويليام (2001).گفتگو هنرباهم انديشيدن،ترجمه محمود حدادي(1380). تهران:دفترمطالعات سياسي وبين المللي وزارت امورخارجه جمهوري اسلامي ايران.
• برکو، ري ام وهمکاران (1998). ترجمه دکتر سيدمحمد اعرابي و داود ايزدي (1378). مديريت ارتباطات، تهران: دفترپژوهشهاي فرهنگي.
• پورافکاري، نصرت الله (1373). فرهنگ جامع روانشناسي وروانپزشکي. تهران: فرهنگ معاصر.
• پورحسين، رضا(1383). روانشناسي خود. تهران:انتشارات اميرکبير.
• فرهنگي، علي اکبر (1382). ارتباطات انساني: جلداول، تهران: موسسه خدمات فرهنگي رسا.
• گاتر، جان تيلور(1382). تلويزيون وکودکان، سياحت غرب، سال اول، شماره7.
• نيومن، ديويد (1383). تلويزيون و خشونت، ترجمه سارا حبيبي، باشگاه انديشه.
– Bumeister,R.F.(1999).The self in social psychology.New york:Library of congress cataloging-in-poblication data.
– Huiberts, A., Oosterwegel, A., Meeus, W. & Vollebergh, W. (2001). Individualism and collectivism in relation to parents and pears. Differences between duth and Moroccan adolescence.
– Kagitcibasi, C. (1986). Individual and Group Loyalties: Are they compatible? Selected papers from the Eighth International Conference of the International Association for Cross-Cultural Psychology held on at Istanbul.
– Maukus, H. R., & Kitayama, S. (1991). Culture and the self: Implications for
Cognition, emotion, and motivation. Psychological Review, 98, 224-253.
– Myers,D.G.(1999).Social psychology:6th edition.MacGraw-Hill college.
– WWW. turnoffyourtv.com
نويسنده: رضا پورحسين
منبع:
http://www.ck.blogfa.com/post-14.aspx

Posted in جامعه شناسی, رسانه | برچسب‌ها: , , , , , , , , , , | Leave a Comment »

نگاه جامعه شناسان نسبت به رسانه

Posted by ميرزاخاني در ژانویه 20, 2011

از نگاه جامعه شناسان دنياي امروزي به ارتباط مستمر يا كنش متقابل ميان مردمي كه بسيار جدا از يكديگرند وابسته است . اما اگر ما تا اين اندازه به ارتباط از راه دور وابسته نبوديم ، تعليم وتربيت به صورت توده گير نه ضروري بود و نه ممكن . در فرهنگهاي قديمي بخش اعظم دانش موجود آن چيزي بود كه يكي از انسان شناسان ، به نام كليفورد گرتس ، دانش محلي ناميده است .
سنتها در اجتماع محلي انتقال مي يافت و اگر چه انديشه هاي كلي فرهنگي به تدريج در مناطق وسيعي منتشر مي گرديد ، فرايندهاي انتشار فرهنگي ، طولاني ، كند و ناپيوسته بود . امروز ، ما در » كل جهان » زندگي مي كنيم به شيوه اي كه براي ژا پل ديديون ، يا هر كسي كه قبل از حدود سال 1800 زندگي مي كرد كاملا غير قابل تصور مي بود . ما از اوضاع و رويدادهاي هزاران مايل دورتر آگاهيم _ ارتباط الكترونيكي چنين آگاهي اي را تقريبا در هر لحظه فراهم مي كند . تغييرات در انتشار اطلاعات ، و در تكنولوژي هاي اطلاعات ، همانند هر جنبه توليد صنعتي بخشي از توسعه جوامع امروزي است . در قرن بيستم ، حمل ونقل سريع و ارتباط الكترونيكي انتشار جهاني اطلاعات را بسيار شدت بخشيده اند.

رسانه هاي همگاني ( روزنامه ها ، مجلات ، سينما و تلويزيون ) اغلب در ارتباط با سرگرمي در نظر گرفته مي شود ، و بنابراين در زندگي اكثر مردم نسبتا كم اهميت قلمداد مي گردد. چنين ديدگاهي كاملا گمراه كننده است .
ارتباطات همگاني در بسياري جنبه هاي فعاليتهاي اجتماعي ما دخالت دارد . براي مثال ، معاملات پولي اكنون اساسا بر پايه مبادله اطلاعاتي قرار دارد كه در كامپيوترها نگهداري مي شود . حساب بانكي توده اي از اسكناس نيست كه در گاو صندوق نگهداري شود ع بلكه ارقامي است كه روي برگ حساب چاپ شده و در كامپيوتر ذخيره مي شود . هر كس كه از كارت اعتباري استفاده مي كند به يك سيستم بسيار پيچيده اطلاعاتي متصل مي شود كه با وسايل الكترونيكي ذخيره شده و انتقال مي يابد . حتي وسايل سرگرمي مانند روزنامه ها يا تلويزيون تاثير فراگيري برتجربه ما داند . اين امر تنها به اين علت نيست كه آنها بر نگرشهاي ما به شيوه هاي خاصي تاثير مي گذارند ، بلكه از آن روست كه انها وسيله دسترسي به اطلاعاتي هستند كه بسياري فعاليتهاي اجتماعي به ان بستگي دارد . تنها يك فرد تارك دنيا ، ممكن است به طور كامل از رويدادهاي خبري كه بر همه ما تاثير مي گذارد بركنار باشد كاملا مي توان گمان كرد كه تارك دنياي قرن بيستم هم يك راديو داشته باشد !

الف ) دنيس مك كويل و » نظريه ميانجي ميان رسانه و جامعه »
در نگاه دنيس مك كوايل » نظريه ميانجي رسانه و جامعه » و نظريه ” جايگزين رسانه و جامعه » و نظريه “ جامعه توده وار ” با بر شمردن پيش فرضهاي نظريه ميانجي و خصايص آنها ، و با الگوي روابط اين نظريه ، رسانه ها را بيش تر وابسته به نهادهاي سياسي ، اقتصادي ، حقوقي و … مي دانند تا كنترل كننده آنها .
« دنيس مك كويل با تاكيد بر روابط متقابل نهادهاي سياسي ، اقتصادي و حقوقي ، اصول حاكم بر روابط رسانه و جامعه را چنين بيان مي كند :
1 – فلسفه و هنجارهاي حاكم بر فعاليت رسانه ها كه نشات گرفته از پيش فرضهاي ايدئولوژيك است .
2 – قوانين رسمي كه برخي محدوديت ها را براي رسانه ها ايجاد مي كند .
3 – مناسبات اقتصادي حاكم بر فعاليت رسانه ها
4 – پيوندهاي غير رسمي بين رسانه ها و نهادهاي آموزشي ، فرهنگي ، ديني و …
5 – رسانه ها به عنوان نقطه عطف مشترك انواع تجربيات جداگانه و هماهنگ كننده اطلاعات تجربيات و معارف مخاطبان
در خصوص نظريه جايگزين رسانه ها و جامعه ، مك كويل با ترسيم الگويي كه از دو تن از جامعه شناسان به نام “ بارل ” و “ مورگان ” اقتباس نموده سه بعد “ قدرت ” و سلطه گري در مقابل كثرت گرايي “ » تغيير ” ( رسانه به عنوان محرك ، در مقابل جامعه به عنوان محرك ) و “ گرايش گريز از مركز ( متمايل به مركز رسانه ها ) را تشريح مي كند .
مك كويل در تحليل گرايش هاي متمايل به مركز رسانه ها ( نقش رسانه ها در تقويت و استحكام ارزش ها و باورهاي موجود ) و گريز از مركز رسانه ها ( نقش رسانه ها در تضعيف ارزش هاي موجود و نوگرايي و امروزي شدن ) اذعان مي دارد كه از برخورد اين دو بعد چهار موضع نظري با وجود مثبت و منفي به وجود مي آيد :
1 – گرايش متمايل به مركز رسانه ها در وجه مثبت بر وحدت بخشي و يكپارچه سازي رسانه ها تاكيد مي كند و در وجه منفي بر كنترل و دخل و تضعيف ارزش ها .
2 – گرايش گريز از مركز رسانه ها در وجه مثبت بر نوگرايي ، آزادي خواهي و تحرك اجتماعي رسانه ها تاكيد مي كند و در وجه منفي بر انزوا ، از خود بيگانگي و تضعيف ارزش ها تاكيد مي كند .

ب ) نظريه جامد توده وار
قبل از بررسي و تحليل نظريه جامعه توده وار به تعريف مفهوم توده و توده رسانه مي پردازيم واژه كليديMass را نمي توان بصورت ساكن و غير مواجه بودن با فضاي اجتماعي و ابعاد آن تعريف كرد . مهمترين ويژگي اين واژه دو پهلو بودن و تناقض دروني آن است . در تفكر اجتماعي اين واژه ، هم معناي كاملاً مثبت و هم معنايي كاملاً منفي داشته و هر دوي اين معاني نيز حفظ شده است .
وجه منفي آن از گذشته به توده غوغاگر و اوباش اطلاق مي شده است . به ويژه توده مردم جاهل و بي اعتنا به قانون . در اين نگاه ، در اين تعريف واژه توده فرهنگ ، هوش و حتي خردمندي وجود ندارد .
اما در معناي مثبت و مشخصاً‌ در سنت سوسياليستي ، از واژه “ توده ” مردم معمولي و زحمت كشي كه براي تحقق اهداف جمعي سازمان يافته اند استنباطي مي شود . وقتي كميت زياد بار مثبت داشته باشد اين واژه نيز معناي مثبت مي يابد مثلاً حمايت توده اي ، يا جنبش توده اي و اقدام توده اي و غيره ، جدا از ارجاع به تعداد زياد در هر دو معناي مثبت و منفي ، نكته مهم در اين است كه اين مجموعه عمل كننده عليه سركوب مي شود يا اينكه به نظم مستقر و موجود خدمت مي كند . اين تفاوت در ارزش گذاري ، چه حال و چه در گذشته هميشه بستگي به موضع گيري و عقيده داشته است .
دليل استفاده از از واژه Mass در Mass communication ( ارتباط جمعي ) توليد انبوه و پر شمار تعداد زياد مخاطباني است كه به رسانه هاي جمعي دسترسي دارند ، همچنين يك معناي اصيل واژه Mass ، مجموعه اي بي شكل است كه تميز دادن اجزاي آن از يكديگر بسيار دشوار است . در فرهنگ ، Mass به صورت زير تعريف شده است : “ مجموعه اي كه در آن فرديت از ميان رفته است ” اين معنا بسيار نزديك به استنباطي است كه جامعه شناسان از اين واژه دارند ، به ويژه آنگاه كه به مخاطبان رسانه هاي جمعي اطلاق مي شود .
از نگاه هربرت بلومر جامعه شناس معاصر آمريكايي صاحب نظر مكتب كنش متقابل در تعريف اوليه “ توده ” با استفاده از فرق هايي كه ساير انواع جمع هايي كه در زندگي اجتماعي يافت مي شود . به ويژه گروه ، انبوه خلق و همگان دارد ارائه مي كند .
در يك گروه كوچك ، همه اعضا يكديگر را مي شناسند ، بر عضويت مشتركشان در گروه آگاهي دارند . ارزش هايشان مشترك است . نوعي ساختار روابط دارند كه در طول زمان نسبتاً پايدار است و در خدمت هدف خاصي است . “ انبوه خلق ” بزرگ تر است ، اما هنوز محدود به حدودي قابل مشاهده و جايي مشخص است هر چند انبوه خلق موقتي است و به ندرت دوباره با همان تركيب اوليه تشكيل مي شود . البته احتمال مي رود كه هويت و روحيه مشترك بالايي وجود داشته باشد اما معمولاً تركيب اخلاقي و اجتماعي آن ساختار و نظم معيني ندارد . البته انبوه خلق مي تواند دست به عمل بزند اما اغلب اعمالش خصلت انفعالي ، عاطفي و غير عقلاني دارد .
نوع سومي كه هربرت بلومر “ همگان ” مي خواند كه بسيار بزرگ ، پراكنده و پايدار است معمولاً حول موضوع يا هدف مربوط به زندگي عموم مردم تشكيل شده و هدف اوليه اش پيش برد منافع يا عقيده اي خاص و تحقيق دگرگوني سياسي است . “ همگان ” عنصري اساسي در نهاد سياسي دموكراتيك و مبتني است بر آرمان برخورد عقايد در چارچوب يك نظام سياسي باز و غالباً از بخش هاي آگاه تر جامعه تشكيل مي شود . پيدايش “ همگاني ” از نگاه مشخصه نظام هاي دموكراسي ليبرال مدرن بوده و با ظهور روزنامه حزبي يا بورژوا در پيوند بوده است .
نظريه جامعه توده وار بر وابستگي متقابل نهادهايي كه اعمال قدرت مي كنند و در نتيجه به يگانگي رسانه ها با منابع قدرت و اقتدار اجتماعي تاكيد دارد . احتمال دارد كه محتوا به منافع سياسي و اقتصادي صاحبان قدرت خدمت كند ، البته از رسانه نمي توان انتظار داشت كه تعريفي انتقادي يا جايگزين از دنيا ارائه كند . اما گرايش رسانه ها به اين است كه به مردم ياري دهد تا خود را با سرنوشت خويش سازگار كنند .
از رسانه ها انتظار مي رود كه تصويري از جايگاه مردم در كل جامعه ارائه دهند . ابزاري باشند ، براي استراحت و منحرف كردن توجه از مشكلات و فرهنگي در اختيار مردم قرار دهند كه با زندگي واقعي شان سازگار باشد ؛ زندگي اي كه معمولاً با و تفريح يكنواخت ، تحت سلطه بوروكراسي بودن ، انزوا يا دنياي خصوصي خانوادگي ، رقابت و مشاركت و همبستگي بسيار نازل با جامعه ، همراه است . در اين نظريه رسانه ها را هم علت جامعه توده وار مي داند و هم عاملي كه به اين نوع جامعه استمرار مي بخشد زيرا تصويري كه رسانه از جهان ارائه مي دهد ، جايگزيني براي جهان واقعي و محيطي كاذب و ابزاري توانا براي دخل و تصرف در اذهان عمومي و البته همچنين كمكي براي بقاي رواني در شرايط دشوار .
نظريه جامعه توده وار نه تنها بدبينانه بلكه هم غير آزمون پذير و تبييني تام و تمام غير نسبي مي باشد . اين انديشه آميزه اي از انديشه انتقادي برگرفته شده از چپ سياسي و نوستالژي عصر طلايي اجتماعات مدني و دموكراسي .

پ ) ماركسيسم
هر چند كه خود ماركس ، از ميان رسانه ها ، فقط مطبوعات را مي شناخت ، آن هم در زماني كه هنوز تبديل به يك رسانه جمعي مؤثر نشده است ، اما كاملاً امكان دارد كه رسانه هاي مدرن را بر اساس انديشه هاي او تحليل كنيم .
رسانه ها نيز نوعي از وسايل توليداند كه از قانون مندي هاي خاص نظام توليد سرمايه داري صنعتي ، يا عوامل توليد و روابط توليد معين پيروي مي كنند . به احتمال زياد اين رسانه ها در مالكيت يك طبقه سرمايه دار انحصاري ، كه در سطح ملي يا بين المللي سازمان يافته تا به منافع اين طبقه خدمت كند ، قرار دارند و با استثمار مادي كارگران فرهنگي و مصرف كنندگان به چنين كاري مبادرت مي ورزند . از نظر ايدئولوژيكي نيز وظيفه آنها نشر افكار و جهان بيني هاي طبقه حاكم و رد انديشه هاي جايگزين ديگري است كه ممكن است به دگرگوني يا رشد آگاهي طبقه كارگر از منافع خود و جلوگيري از تبديل شدن اين آگاهي به مخالفت فعال و سازمان يافته سياسي بينجامد . پيچيدگي اين مدعا منجر به اين شده كه سه نوع نظريه الهام گرفته از ماركسيسم در مورد رسانه هاي مدرن داشته باشيم ، نظريه اقتصادي سياسي ، نظريه انتقادي و نظريه هژموني رسانه ها ، از اين ميان ، نظريه اول به سنت ماترياليستي ماركسيستي وفادارتر است زيرا بر عوامل اقتصادي تاكيد دارد اما دو نظريه ديگر بيشتر به عوامل ايدئولوژيكي ( روبنايي ) پرداخته اند .

پ – 1 ) نظريه اقتصاد سياسي رسانه
دغدغه ما از احياي اصطلاح قديمي نظريه اقتصاد سياسي رسانه ، مشخص كردن رهيافتي است كه بيش از محتواي ايدئولوژيكي رسانه ها بر ساخت اقتصادي 6 رسانه ها تاكيد دارد و با پذيرش وابستگي ايدئولوژي به زير بناي اقتصادي ، تحقيقات را به سوي تحليل تجربي ساختار مالكيت رسانه ها و عملكرد نيروهاي بازار سوق مي دهد . از اين نقطه نظر ، نهاد رسانه را بايد بخشي از نظام اقتصادي دانست كه البته پيوندي تنگاتنگ با نظام سياسي دارد . ويژگي غالب معرفتي را كه رسانه براي جامعه و درباره جامعه توليد مي كند ، تا حد زيادي مي توان با ارزش مبادله انواع گوناگون محتوا ، تحت شرايط فشار براي گسترش بازار و همچنين با منافع پنهان اقتصادي صاحبان و تصميم گيرندگان آن توضيح داد . اين منافع به لزوم سودآوري فعاليت رسانه اي و سودآوري ساير بخش هاي تجارت به عنوان نتيجه گرايش ها و فرايندهاي انحصاري ادغام افقي و عمودي ناشي از آن مربوط مي شود .
پيامد آن را مي توان در كاهش منابع رسانه اي مستقل ، تمركز در بازارهاي بزرگ ، اجتناب از خطر كردن ، غفلت از بخش هاي كوچكتر و فقيرتر مخاطبان بالقوه مشاهده كرد . آثار نيروهاي اقتصادي تصادفي نيست ، اما مستمراً در جهت حذف “ … آن صداهايي عمل مي كنند كه فاقد قدرت يا منابع اقتصادي هستند … منطق پنهان هزينه منظماً در جهت تثبيت موقعيت گروه هايي كه از قبل در بازارهاي رسانه هاي جمعي جا افتاده اند و حذف گروه هاي فاقد سرمايه لازم براي ورود موفقيت آميز به بازار عمل مي كند . پس صداهايي كه باقي مي مانند عمدتاً به كساني تعلق دارد كه احتمال كمتري دارد كه توزيع ثروت و قدرت موجود را مورد انتقاد قرار دهند .
بر عكس ، آناني كه بيشترين احتمال مبارزه جويي از سوي آنهاست قادر به بيان عمومي نارضايي يا مخالفت خود نيستند زيرا منابع كافي براي برقراري ارتباط مؤثر بر گروههاي وسيع مخاطب را در اختيار ندارد ”
وجه مثبت اصلي اين رهيافت در توانايي آن براي ارائه احكام آزمون پذير تجربي درمورد عوامل تعيين كننده بازار است ، هر چند كه اين عوامل متعدد هستند كه اثبات تجربي آنها بسيار دشوار است . يكي از وجه منفي نظريه اقتصاد سياسي اين است كه آن بخش هايي از رسانه ها كه تحت كنترل عمومي قرار دارند به سادگي نمي توانند در قالب عملكرد بازار آزاد تبيين شوند . هر چند كه اين رهيافت رسانه را فرآيندي اقتصادي مي داند كه حاصل اش عرضه كالايي است به نام محتوا ، اما نوع خاصي از رهيافت اقتصاد سياسي مدعي است كه محار رسانه در واقع توليد مخاطب است و نه محتوا . به اين معنا مي باشد كه رسانه ها توجه مخاطبان را به سمت آگهي دهندگان سوق مي دهند و به اين ترتيب رفتار مخاطبان رسانه ها را از طريق معيني تعيين مي كنند .

پ – 2 ) مكتب فرانكفورت و نظريه اقتصادي
نظريه پردازان مكتب فرانكفورت كار خود را در آلمان وايمار آغاز كرده اند و با به قدرت رسيدن نازي ها ، در كشورهاي ديگر به ويژه آمريكا پراكنده شدند . موضوعي كه توجه آنها را به خود جلب كرده بود شكست آشكار دگرگوني اجتماعي انقلابي بود كه ماركس از آن خبر داده بود . براي تبيين اين شكست به توان منديهاي روبنا ، به ويژه در شكل رسانه هاي جمعي و از اين رو به آن رو كردن فرايندهاي تاريخي دگرگوني اقتصادي توجه كردند . به يك معنا منظور آنها اين بود كه ايدئولوژي مسلط زيربناي اقتصادي را از راه تسليم و همسان سازي طبقه كارگر مشروط كرده باعث شده كه تاريخ “ مسير اشتباهي را طي كند ”
فرهنگ توده وار ، عمومي و تجاري شدن عمده ترين ابزار اين موفقيت سرمايه انحصاري است . كمابيش كل نظام توليد انبوه كالاها ، خدمات و انديشه هاي به نظام سرمايه داري پيش فروش شده است و همراه با آن پايبندي به عقلانيت ابزاري ، مصرف گرايي ، رضايت مندي هاي كوتاه مدت و افسانه “ بي طبقگي ” كاملاً جا افتاده است . كالا مهم ترين ابزار ايدئولوژيكي اين فرايند است ، زيرا به نظر مي رسد كه هنرهاي زيبا و حتي فرهنگ انتقادي و مخالف را مي توان به انگيزه سود و البته به بهاي از دست دادن قدرت انتقادي اش به خوبي به فروش رساند . مكتب فرانكفورت به وابستگي فرد و طبقه به تعريف تصاوير و ضوابط مجادله فكري مشترك در كل نظام باور دارد .
ماركوزه جامعه اي را كه با تمسك “ صنعت فرهنگ ” ايجاد شده است “ تك ساختي ” مي خواند . تاكيدي كه اين مكتب بر رسانه جمعي به عنوان سازوكاري قدرتمند براي جلوگيري از دگرگوني دارد استمرار يافته و سپس با رهيافت “ هژموني ” كه در زير شرح داده مي شود پيوند مي خورد ، اما بعدها “ منفي گرايي ” مكتب فرانكفورت و همچنين ” نخبه گرايي فرهنگي ” آن آماج انتقاد از سوي چپ قرار گرفت . به علاوه بايد به هم زماني اقبال عمومي به اين مكتب و نظريه جامد توده وار نيز توجه داشت .

پ – 3 ) نظريه هژمونيك رسانه
سومين مكتب تحليل رسانه در سنت ماركسيستي را مي توان با احتياط تحت عنوان كلي نظريه هژموني قرار داد . اصطلاح هژموني را گرايشي در مورد ايدئولوژي حاكم به كاربرده است . اين نظريه كم تر بر عوامل تعيين كننده اقتصادي و ساختي يك ايدئولوژي داراي جهت گيري طبقاتي تاكيد دارد . بلكه بيشتر برخورد ايدئولوژي ، اشكال بيان آن ، شيوه هاي دلالت و سازوي رهايي كه به كمك آنها اين ايدئولوژي استمرار مي يابد و شكوفا مي شود يعني متابعت بي چون و چراي قربانيان و موفقيت در تسخير و شكل دهي به آگاهي آنها ، اختلاف اين رهيافت با رهيافتهاي ماركسيسم كلاسيك و اقتصاد سياسي در اين است كه در اينجا ميزان استقلال ايدئولوژي از زير بناي اقتصادي بيشتر انگاشته مي شود .
ايدئولوژي به شكل تعريفي تحريف شده از واقعيت و تصويري از روابط طبقاتي يا با عبارات آلتوسر “ رابطه تخيل افراد با شرايط واقعي وجودشان ” از اين لحاظ مسلط نيست كه توسط طبقات حاكم به زور تحميل شده است بلكه سلطه آن به اين خاطر است كه داراي نفوذ فرهنگي آگاهانه و پايداري است كه به خدمت تفسير تجارب واقعي ، البته به صورتي پوشيده و در عين حال مداوم در مي آيد .
كوشش هاي نظري برخي متفكران ماركسيست به ويژه پولانزاس و آلتوسر به پالايش اين نظريه انجاميد و نگاه ها را به راه هاي باز توليد و مشروعيت بخشي روابط سرمايه داري بر اساس پذيرش كم و بيش داوطلبانه خود طبقه كارگر جلب كرده است . ابزار اين تلاش ها را پيشرفت تحليل نشانه شناسي و ساختاري با معرفي روش هايي براي كشف و استخراج معناي پنهان و ساختارهاي آن فراهم آورده است
.

تاثير رسانه و بخصوص تلويزيون در رفتار انساني از نگاه آنتوني گيدنز
تحقيقات وسيعي به منظور ارزيابي اثرات برنامه هاي تلويزيوني انجام شده است . بيشتر پژوهشها درباره تاثير تلويزيون به كودكان مربوط بوده است . كه اگر زماني را كه انها صرف تماشاي تلويزيون مي كنند و پيامدهاي احتمالي آن را از نظر اجتماعي شدن در نظر بگيريم ، به خوبي قابل درك است . سه موضوعي كه به طور معمول بيشتر از همه مورد بررسي قرار مي گير تاثير تلويزيون بر گرايش جرم و خشونت ، اثرات پخش اخبار و نقش تلويزيون در زندگي سياسي است .
گيدنز از تلويزيون به عنوان ابزاري زمينه ساز نگرشهاي اجتماعي نا م مي برد و اعتقاد دارد كه نفوزذ تلويزيون به عنوان يك وسيله فرهنگي نمي تواند چنان كه بايد بر حسب محتواي برنامه هاي ارائه شده ارزيابي گردد . تلويزيون به فراهم ساختن چارچوبهاي تجربه ، نگرشهاي كلي فرهنگي ، كه در درون آن افراد در جوامع امروزي اطلاعات را تفسير كرده و سازمان مي دهد كمك مي كند . تلويزيون در گسترش شكلهاي غيرمستقيم ارتباط در عصر حاضر به همان اندازه كتاب يا مجلات و روزنامه ها مهم است . تلويزيون شيوه هايي را كه افراد زندگي اجتماعي ، را تفسير كرده و نسبت به ان واكنش نشان مي دهند با كمك به نظم دادن تجربه ما از زندگي اجتماعي ، قالب برنامه ريزي مي كند. فرضهايي كه در پس خصلت كلي توليد و پخش تلويزيوني قرار دارند شايد از هرگونه برنامه خاصي كه نشان داده مي شود مهمتر باشند .
براي مثال ، تلويزيون به واسطه اهميتش در فراهم آوردن عرصه اي براي طرح مسائل و معرفي نامزدهاي انتخاباتي ، تا اندازه اي به تغيير ماهيت انتخابات امروزي كمك كرده است . به عنوان نمونه اي ديگر نمادهايي كه در پخش آگهي وجود دارند مكن است تاثير عميق تري بر رفتار اجتماعي داشته باشند تا
» پيامهاي » اعلام شده اي كه آگهي كنندگان مايل اند به مخاطبان خود انتقال دهند . بدين سان ، تفاوتهاي جنسي اغلب در آنچه در محيط يا زمينه يك برنامه آگهي تجارتي مي كذرد . به صورت نمادين در مي آيند و نه آنچه آشكارا به فروش مي رسد . در بسياري از آگهيها ، مردان از نظر ذهني و فيزيكي هوشيار به نظر مي رسند ، حال آنكه زنان در حالي كه به شيوه اي رويايي به دوردستها خيره شده اند نشان داده مي شوند .
وسايل امروزي ارتباط همگاني نيز به همان اندازه در زندگي ما اهميت اساسي برخوردارند ، و علاوه بر فراهم ساختن بسياري از خدمات اطلاعاتي لازم ، امكاناتي براي خود _ روشنگري و سرگرمي عرضه مي كنند . با وجود اين وسايل ارتباط همگاني در مجموع به انعكاس شيوه نگرش گروههاي مسلط در جامعه گرايش دارند . اين امر اساسا به علت سانسور مستقيم سياسي نيست ، بلكه از اين واقعيت ناشي مي شود كه مالكيت تلويزيون ، روزنامه ها ، بانكهاي اطلاعتي و غيره در دست افراد نسبتا معدودي متمركز گرديده است . چه كساني بايد وسايل ارتباط جمعي را كنترل كنند ؟ قشرهاي محروم تر چه تعدادي بكنند تا صدايشان شنيده شود ؟ اينها مسائل پيچيده و دشواري هستند ، كه با در نظر گرفتن سلطه تعداد معدودي از كشورهاي بر ارتباطات جهاني ، اكنون بعدب بين المللي يافته اند .

منابع :
1 _ مك كويل ، دنيس / درآمدي بر نظريه ارتباطات جمعي / پرويز اجلالي / مركز مطالعات رسانه ( تهران ) 1382 / چاپ اول .
2 _ ساروخاني ، باقر / جامعه شناسي ارتباطات / انتشارات روزنامه اطلاعات ( تهران ) /
3 _ گيدنز ، آنتوني / جامعه شناسي / منوچهر صبوري / نشر ني ( تهران ) / چاپ ششم 1379
منبع:
http://www.ck.blogfa.com

Posted in ارتباطات, جامعه شناسی, رسانه | برچسب‌ها: , , | Leave a Comment »