علوم ارتباطات اجتماعي Mass Communication

مقالات علوم ارتباطات اجتماعی Mass Communication Articles

بایگانیِ دستهٔ ‘فرهنگ’

نگاهی به تاریخچه «فرهنگ متقابل» و ارتباط آن با موسیقی رپ ایرانی

نوشته‌شده به دست ميرزاخاني در مه 14, 2011

علی شاکر

بر سر اینکه موسیقی رپ امروز ایران به نوعی انعکاس دهنده «فرهنگ متقابل» است یا نه، بحث بسیار است. فرهنگی که زاده نوعی رفتار انتقادی است. رفتاری که دوست ندارد مثل بقیه باشد. این نوع فرهنگ برخاسته از تفکری است که به شکل عیانش به مذاق خیلی‌ها خوش نمی‌آید. پس برای اینکه به حیاتش ادامه دهد شروع می کند به کانال زدن زیر پوست جامعه. روی زمین نمی‌ماند تا بتواند زیرِ زمین با آداب خودش رشد کند.

پس می‌توان فرهنگ زیرزمینی یا زیرزمین (underground) را واژه‌ای دانست برای توصیف خرده فرهنگ‌های پیشرو. کسانی که سلایق و علایق خود را به دلایل مختلف دور از فرهنگ جامعه می‌دانند. این لغت در ریشه به جنبش‌های مقاومت و رهایی بخش گفته شده است که معمولا مخفی و به اصطلاح زیر زمینی حرکت می‌کنند.

در زمان اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی، هنرمندانی را که خارج از سبک متداول رئالیسم اجتماعی کار می‌کردند مجبور بودند کار های‌شان را «در کارگاه‌شان نگه دارند». چون بر اساس قوانین رسمی اجازه انتشار آن را نداشتند. این آثار معمولا به سبک اکسپرسیونیسم، هنر مفهومی و یا هنرهای نمایشی بود. به چنین آثاری «زیرزمینی» گفته می‌شد؛ چون اجازه نمایش عمومی نداشتند. پس می‌توان به نوعی در حوزه زیبایی شناسی، هنرمند زیرزمینی را کسی دانست که بدون حمایت دولت و رسانه‌های فرهنگی جامعه فعالیت می‌کنند و اصولا میلی به چنین حمایت‌هایی ندارند.

به همین دلیل، در تعریف موسیقی زیر زمینی معمولا می‌گویند که بدون مجوز رسمی و در استودیوی خانگی یا اختصاصی ضبط یا خلق می‌شود. این موسیقی به علت انگیزه‌های غیر تجاری، معمولا فضایی کاملا متفاوت از فضای موسیقی روز جامعه و حتی خرده فرهنگ‌های دیگر آن دارد. آنچه بیشتر در موسیقی زیرزمینی یا به قولی پیشرو مورد توجه قرار می‌گیرد، خلاقیت و تجربه، هنر مفهومی و زیبایی‌شناسانه است. در تعریف آن معمولا گفته می‌شد که چنین موسیقی معمولا به راحتی به دست عامه مردم جامعه نمی‌رسد.

این درحالی است که تکنولوژی‌های جدید اندکی این تعریف را مخدوش کرده است. به طوری که اینترنت و تکنولوژی بلوتوث در تلفن‌های همراه در یک چشم به هم زدن می‌تواند این نوع موسیقی را از زیر زمین بیرون بیاورد و حتی پروازش دهد.

اصطلاح «موسیقی زیرزمینی» نخستین بار به تشکل‌هایی مانند جنبش «بیت»در دهه 1950میلادی اطلاق شد و سپس برای توصیف خرده فرهنگ‌های وسیعی که از اوایل تا اواسط دهه 1960به راه افتادند به کار برده شد.

در دهه 60 میلادی فرهنگ متقابل به وضوح در آمریکای شمالی مشهود بود و در سبک‌های زندگی جمعی و ضداستقرار مجال بروز می‌یافت اما به سرعت به پدیده‌ای بین‌المللی مبدل شد. حضور این فرهنگ در بریتانیا قدرت بیشتری داشت.

از آن پس و در دهه‌های اخیر اصطلاح «فرهنگ متقابل» برای گروه‌ها و خرده فرهنگ‌هایی که خارج از جریان عمومی و اصلی اقتصادی و اجتماعی وجود دارند و گاه در تضاد با آنها قرار می‌گیرند به کار برده می‌شود.

در جامعه‌شناسی واژه «فرهنگ متقابل» (counterculture) برای توصیف هنجارها، ارزش‌ها و یا رفتار گروه‌ها و خرده فرهنگ‌هایی بکار گرفته می‌شود که معمولا مخالف جریان فرهنگی حاکمند. گاهی این امر تا حدی سبب می‌شود که فرهنگ متقابل مترادف با «مخالف سیاسی» در نظر گرفته شود. شاید به همین خاطر هم در نگاه اول فرهنگ متقابل به ضد فرهنگ تعبیر می‌شود. یعنی رفتاری که با عرف جامعه همراه نیست. پس نمی‌تواند پسندیده هم باشد.

هر چند این واژه از سال 1969 به وسیله «تئودور روزاک» و کسانی چون «مارکوزه» مطرح شد اما این امر همیشه مثل یک جریان زیر پوستی در جامعه حضور داشته است. امروزه این واژه به دلخوری‌های توده‌ای از جامعه نسبت به یک پدیده آشکار و مهم در جامعه بر می‌گردد. به عبارت دیگر فرهنگ متقابل سعی در بیان آرزوها آداب و رسوم و رویاهای عده‌ای خاص در جامعه دارد.

بعدها فرهنگ متقابل به عنوان یک واحد نسل شناسی شناخته شد که گاه به نام فرهنگ جوانان هم خوانده می‌شد و مفاهیم سنتی رفتار، آموزش و اخلاقیات را به چالش می‌کشید و درجست و جوی هویتی مجزا ازآنچه که خانواده یا دیگر نهادها به فرد می‌بخشید بود.

در ایالات متحده آمریکا عناصر فرهنگ متقابل با سیاست چپ جدید تناسب داشت و در نهایت منجر به برخی از تغییرات سیاسی به خصوص تغییر درفعالیت‌های اجتماعی در زمینه بهداشت، آموزش و محیط زیست شد. در عین حال که این موضوع‌ها موجب شد برخی به جوانان به عنوان نسلی که از نظر سیاسی پیشرفته‌اند بنگرند. درقلب جنبش نوعی سیاست فرهنگی سمبولیک ارائه می‌شد که توسط هیپی‌ها شدت بیشتری یافت در نتیجه می‌توان گفت که فرهنگ متقابل سلسله‌ای از تضادها را جسمیت می‌بخشید.

بیت‌های نگاهی رومانتیک و آنارشیستی داشتند و فردانیت (individuality) یک شعار اصلی برای آنان بود و به رفتارها وشیوه‌های زندگی طبقه متوسط به شدت معترض بودند.

اعضای گروه‌های مختلف موسیقی و نمایش و ادبیات در آمریکا و اروپا به تدریج با نزدیک شدن به دهه‌های 80 و 90 میلادی آن محبوبیت خاص خود را از دست دادند. حالا رسانه‌ها کمتر برایشان هورا می‌کشیدند. اما این شعله زیر پوستی جامعه خاموش شدنی نیست. با شکل‌گیری شبکه‌های جهانی ارتباطی خصوصا شبکه اینترنت و همچنین بروز انواع مشکلات جهانی اعضای خرده فرهنگ‌های متقابل خود را ملزم به اعتراض می‌بینند. این اعتراض ممکن است اشکال مختلفی داشته باشد. آنها همچون زمان جنگ ویتنام حالا یکی از گروه‌های فشار برضد سیاست‌های ایالات متحده آمریکا محسوب می‌شوند. در این میان هنر در سایه تفکرات چپ، آنارشیستی و ضد جنگ آنها وسیله‌ای می‌شود برای بیان عقاید متقابل و خلاف جهات تفکر غالب جامعه.

این امر به شکل دیگری در سایر جوامع نیز مشهود است. جالب اینکه به نظر می‌رسد جریان مخالف و متقابل اجتماعی غرب وقتی به شرق و کشورهای درحال توسعه می‌رسد، خاصیتی همه‌گیر پیدا می‌کند و به قول دکتر «سباستین کپن»(S. Kappen)، دین‌شناس و متفکر هندی، «فرهنگ متقابل به عنوان یک فرهنگ جدید در کشورهای آسیایی باید دو جریان مسلط را از پا بیندازد یکی هجوم فرهنگ سرمایه‌داری و دیگری ظهور فرقه‌های جدید احیاگر دینی.» به عبارت دیگر، فرهنگ متقابل در کشورهای کمتر توسعه یافته به خاطر ساختار خاص اجتماعی و سیاسی‌شان با مشکلات مضاعف همراه است.

با این همه نمی‌توان ویژگی‌های خرده فرهنگ متقابل هر جامعه‌ای را مشابه دیگری دانست. چون خرده فرهنگ‌ها هم خود در متن فرهنگ رشد می‌کنند. همان طوری که گفته شد گاهی فرهنگ متقابل با مخالفت سیاسی اشتباه گرفته می‌شود و از آنجایی که ساختار سیاسی و اجتماعی به هم تنیده‌اند، هر گونه انتقاد اجتماعی با اعتراض سیاسی اشتباه گرفته می‌شود. از طرف دیگر، در جوامعی چون ایران چنان جریان‌های زیر پوستی جامعه آرام و بی صدا در حرکتند که کمتر کسی از مسئولان گوش شنوا یا چشم بینایی برای دیدن آن دارد. پس همین که این جریان از روزنه‌ای (مثلا موسیقی رپ) بیرون می‌زند، زشتی‌های پنهانی را به جامعه روی زمین نمایش می‌دهد کسی آن را تحمل نمی‌کند.

به طور کلی سه بخش یا موضوع را دلیل اصلی فعالیت‌های زیرزمینی و مخفی می‌دانند: «توقیف»، «تقلب» و «توهم».
توقیف یا ممنوعیت، عامل اساسی و اصلی فعالیت‌های پنهانی و زیرزمینی در طول تاریخ بوده است. تقلب یا دگرنمایی خود مبتنی بر فریب و مظلوم‌نمایی و مخالف‌خوانی دروغین و کسب محبوبیت و جذب پیروان حال و حالتی غیر واقعی و نادرست است.
علت سوم، توهم و خیال‌پردازی است که خود بزرگ بینی و غلط‌نگاری و خود شیفتگی‌ها مولد و زاینده آن و خودسانسوری و توهم توطئه و… زائیده آن هستند.

باید این نکته را در نظر داشت که اگر ظهور خرده فرهنگ متقابل در آمریکا فراغت پیدا کردن جوانان طبقه متوسط از افسردگی‌های دهه 30 و بحران‌های اقتصادی آن دوره است، اما در ایران این امر صادق نیست. به عبارت دیگر، اگر جوانان آمریکایی زمان فراغت‌شان در کافه‌هایی خاص به بحث‌هایی چون حقوق مدنی، حقوق زنان و جنگ ویتنام می‌گذراندند، اما در اینجا رپرها و خرده فرهنگ‌های متقابل هنوز درگیر ملموس‌ترین و ابتدایی‌ترین حقوق اجتماعی خودند. تفکر بومی خاصی آنها را حمایت نمی‌کنند و بیشتر به عنوان جوان‌های بی‌دغدغه و خیابانی نگریسته می‌شوند.

با آنها چنان با پیش زمینه فکری نادرست برخورد می‌شود که هر چه قدر هم از دردها بگویند و از معضلات اجتماعی و ضروت توجه به حقوق مدتی باز هم جایگاهی جز فولدرهای پنهان موبایل‌ها ندارند. اینجاست که حرف‌های عمیق برخی از گروه‌های رپ امروزین کنار گذاشته می‌شود و فضای ماشین‌های نوجوانان و جوانان بین 15 تا 25 ساله از حرف‌های ریتمیک نامفهوم پر می‌شود. حرف‌هایی که وقتی چاشنی جمله‌های رکیک اضافه‌اش شود برای فراموشی خیلی از امور به کار می‌آید.

نباید این قدر بی پرده گفت؛ اما به نظر می‌رسد که این موسیقی زیرزمینی (یا بهتر بگویم آهنگ‌های پنهان شده در فولدرهای موبایل‌هایمان!) در عین حال که جریانی بر خلاف حال و هوای مسلط فرهنگ موسیقایی جامعه ایران دارد، ولی فکر خاصی را دنبال نمی‌کند؛ یعنی فکری که برخاسته از متن متقابل خود جامعه باشد در آن نیست. چرا که به نظر می‌رسد برخی از این گروه‌ها قرار است از اعماق جامعه حرف‌های سطحی بزنند.
منبع:

http://www.mcstudies.ir/articles/2010/06/15/counterculture-persian-rap/

نوشته شده در فرهنگ | بیان دیدگاه »

موسیقی همان پیام است

نوشته‌شده به دست ميرزاخاني در نوامبر 14, 2010

علی شاکر

امروزه موسیقی با آنکه به عنوان یک عنصر همراه با رسانه ای دیگر در جریان تبادل اطلاعات ما به کار گرفته می شود، اما نباید غافل از توان این هنر در تبدیل شدن به یک رسانه مستقل بود. به طوری که این شاخه از هنر خود شخصیتی است کامل برای انتقال پیام ها البته با شیوه‌ای بلاغی؛ موسیقی در بیان پیام خود از کدهایی استفاده می کند که بیشتر از آنکه مستقیم و بی واسطه باشد، آرایش شده و آمیخته با حس‌اند! به عبارت دیگر باید برای شناخت آن کمی سواد بلاغی و هنری را به کار گرفت تا در جریان یک ارتباط پیام گذار(آهنگساز) آنچه را که با نشانه های مدنظر خود پرورده است به گیرنده(مثلا مخاطبان یک کنسرت) انتقال دهد. در این جریان ارتباط، متنی شکل می گیرد که مخاطب و آهنگساز می توانند دستکاری‌اش کنند! این دستکاری، امری است ذهنی؛ به طوری که در جریان پخش یک موسیقی به اندازه تعداد مخاطبان می‌تواند تصویر در ذهن مخاطبان شکل گیرد، ولی این به معنای نفهمیدن پیام نیست. پیام در این میان شکل‌های مختلفی پیدا می کند که رنگ خود را از متن ارتباط می‌گیرد.

با این حال نمی توان با این بهانه از نشانه شناسی موسیقی شانه خالی کرد و به بهانه تکثر در اشکال پیام آن را رسانه ای موثر ندانست. شاید یکی از دموکرات ترین رسانه ها از اول زاده شدن بشر تا کنون همین صدا و صوت و موسیقی باشد. رسانه‌ای که طی زمان معنا به خود می گیرد.

اهمیت نشانه‌شناسی برای مطالعات فرهنگی در این نکته است که، نشانه‌شناسی می‌تواند مبنایی مناسب برای فهم ارتباطات انسانی در فرهنگ‌های مختلف فراهم کند. اغراق نیست اگر بگوییم نشانه‌شناسی مجموعه‌ای منحصر به فرد و از جمله مهمترین ابزارهای نظری است که برای انجام مطالعات فرهنگی در دسترس است؛ زیرا این علم قدرت بازشناسی و تحلیل روابط معنادار در قلمرو وسیعی از فعالیت‌ها و محصولات فرهنگی را دارد.

در این میان اگر موسیقی را مجموعه‌ای از کدها بدانیم که در بستری از اجتماع و فرهنگ شکل‌ می‌گیرد می‌توان برای آن هم نشانه‌شناسی خاصی در نظر گرفت. زبان به‌عنوان زیربنای اندیشه بدون درک آوای غایب در فهم متن، همچون نشانه‌های تصویری، به عنصری هنری – غیرزبانی تبدیل می‌گردد مانند هنرهای بصری که رمزگشایی آن نیاز به زبان دارد اما درک آن بی‌نیاز از قراردادهای زبانی است.

موسیقی اگرچه یک ابزار بیانی محسوب می‌شود، اما اکنون خود یکی از منابع قدرت است که می‌تواند به حرکت‌های مردمی جهت دهد. در هر صورت چون نوعی ابزار است زبان خود را نیز هم از پدید آورنده و هم از مخاطب می‌گیرد و بدون این‌دو خاموش می‌ماند. اگر روزگاری سه عامل مذهب، سیاست و اقتصاد در روند حرکت موسیقی دخالت مستقیم داشتند حالا همین دخالت‌ها به واسطه مردم صورت می‌گیرد.

موسیقی در کنار هنرهای نمایشی، از رسانه‌هایی است که مواجهه‌ای مستقیم با مخاطب خود دارد، و حتی وقتی به‌صورت ضبط شده در این مواجهه شرکت می‌کند نمی‌تواند از تاثیر مستقیم موسیقی در امان بماند. با نگاهی به شکل ابتدایی موسیقی، ترکیب صداهای مختلف موسیقایی و غیرموسیقایی و حرکت موزون و آواز و نمایش، که بعدها یونانیان نامش را مئوزیکه گذاشتند، مراسمی آیینی را می‌بینیم که گویی مخاطبی جز رب‌النوع‌ها یا همان نیروی طبیعی فراتراز بشر ندارد و شاید به‌خاطر قرار گفتن در مقابل چنین مخاطبانی بیانگرایانه‌ترین شکل خود را داشته است. هرچند شاهدی بر این مدعا در دست نیست چون هیچ نمی‌دانیم آوای آن مراسم چگونه بوده و با وجود به دست آمدن نشانه‌هایی احتمالی از نوعی نظام آوانگاری باستانی و آگاهی نسبی از موسیقی نظری یونان و رم، حتی سرودهای صدر مسیحیت را چندان نمی‌شناسیم. ولی کاربرد این رسانه به‌عنوان نوعی زبان یا ابزار بیانی احتمال درست بودن این فرضیه را زیاد می‌کند.

مهمترین عوامل تاثیرگذار که از جانب مخاطبان بر موسیقی تحمیل می‌شوند، همان عناصر حاکم بر جامعه متمدن هستند، یعنی سیاست و اقتصاد. تاثیر این عوامل خود را در محتوای موسیقی بیشتر نشان می‌دهد. هرچند نمی‌توان تاثیر آنها را بر قالب نادیده گرفت، ولی در مورد قالب بهتر است به سراغ عوامل محیطی و جغرافیایی برویم. طبیعی است که سازهای هرمنطقه در جهان با مواد موجود در همان منطقه ساخته می‌شوند و فرم موسیقی از نظر حجم آوایی و دارازای زمانی به مکان اجرا و کارکرد موسیقی بستگی دارد.(استفاده از کرناهای بزرگ برای خبررسانی در مناطقی مثل کوهستان و دشت که جمعیت‌ها با فاصله زیادی از هم زندگی می‌کنند هم بر اندازه ساز و هم برحجم و طنین آن و فرم آن تاثیر می‌گذارد.) البته سومین عامل یعنی اقتصاد نیز به شیوه‌ای مشابه عمل می‌کند.

اگر شرایط همواره به گونه‌ای باشد که انسان‌ها در پی جستجوی یک لقمه نان باید تلاش مفرط نمایند، آموزش منطقی آنها بیشتر و آموزش احساسی‌شان کمتر می‌شود لذا بی‌دلیل نیست که در خطه‌های مرکزی ایران مثلا یزد که آب و هوا و سرزمنی خشک دارد و مردمش می‌بایست با تفکر و زحمت زیاد از این محیط طبیعی محدود ارتزاق کنند مردمی بیشتر منطقی‌اند و موسیقی در آنجا چندان رونقی ندارد.

تاریخ همواره شاهد پویایی دو شکل سازمان‌یافته صدا(زبان و موسیقی) و رابطه انفکاک‌ناپذیرشان با هم بوده است چرا که با رمزگشایی قراردادی صدا به زبان و بدون آن به موسیقی بدل می‌گردد. شیوه‌های زیست بشر عادات و رسوم فرهنگی- قومی، برخورد و تعامل قبیله‌ای قومی تمدنی نیازهای متفاوت در جوامع بشری و جبر تاریخ طبیعی صورت‌بندی‌های گوناگون صدایی را در قالب‌های زبانی و موسیقایی در هر عصر ایجاد کرده است. بنابراین برای تحلیل عوامل زبان و موسیقی توجه به مناسبات فرهنگی اقتصادی سیاسی و اجتماعی هر دوره اجتناب‌ناپذیر می‌باشد.

اما پس از انقلاب صنعتی در اروپا و گسترش روابط بین‌الملل تا به امروز که تاثیرات فرهنگی در مناسبات سایبرنتیک به از خودبیگانگی هویت فرهنگی بدل شده است توجه به تاریخ صورت‌بندی زبان و موسیقی هر فرهنگی به عنوان موثرترین ابزارهای شکل‌دهی نظام اندیشه اجتماعی حائز اهمیت ویژه‌ای است.

اما از سوی دیگر محیطی که آهنگسازان در آن به اجرای برنامه می‌پردازند و تعداد نوازندگانی که دراختیار دارند نیز در نوع تاثیر آهنگ آنها تعیین کننده است. مثلا با مقایسه سه موسیقی سه آهنگساز برزگ دوره باروک، باخ، هندل و ویوالدی می‌بینیم که تعداد نوزندگانی که در اختیار آنها بوده است چنان تاثیری روی موسیقی آنها گذاشته است که امروز در اجرای دوباره آن نمی‌توان آن را کم یا زیاد کرد.

از طرفی عامل اقتصاد به عامل اجتماعی هم پیوند خورده است که نقش رده‌های مختلف اجتماعی را در جریان نفوذ مخاطب بر موسیقی دخالت می‌دهد. مصرفی شدن موسیقی این هنر را در مواجهه مستقیم با مخاطب خویش قرار داد و پیرو آن مقوله‌های امروزینی مثل چاپ و نشر موسیقی و مقوله‌های فنی مثل شکل‌گیری الگوهای ملودیک حاصل از روی کارآمدن بداهه‌نوازی و گاه ساده کردن آنها برای مصرف خانگی، بهبود ساختمان سازها برای راحت‌تر شدن اجرا و امکان همنوازی گروه‌های کوچک را فراهم کرد. حالا دیگر شاهد شکل‌گیری فرم ساده‌ای از موسیقی با تکرار زیادیم.

موسیقی هنری ایست که در ذات خود انتقال را مد نظر دارد. پس رسانه است. ولی این رسانه اصراری در تحمیل آنچه حمل می کند بر مخاطب ندارد. موسیقی و صوت رسانه ای اولیه است که در جریانی نفس به نفس(Face To Face) می تواند تاثیری شگرف روی مخاطبش داشته باشد. تاثیری که مخاطب را همراه کند و با خلق نشانه ها و ارجاع بلاغی مخاطب به آن نشانه ها او را در فضایی ذهنی درگیر خود سازد. موسیقی در نگاهی کلی و بدون در نظر گرفتن جزءجزء نشانه های به کار رفته در آن می تواند پیام باشد! پیامی قدرتمند که از وجوه مخرب آن نباید غافل شد. این هنر هم مثل دیگر هنرها نیازمند سواد است. سواد موسیقایی؛ سواد رسانه ای!

منبع:

http://www.mcstudies.ir/articles/2010/06/15/music/

نوشته شده در فرهنگ, ارتباطات | برچسب‌ها: , , , , , , , , , | بیان دیدگاه »

بازشناسي مفهوم فرهنگ

نوشته‌شده به دست ميرزاخاني در نوامبر 8, 2010

فرهنگ از جمله اصطلاحاتي است که براي آن تعاريف بسياري آورده شده است. هر انديشمند با نوع برداشت و معيار خاص خود تعريفي از آن ارائه داده است. برداشت عامه نيز از فرهنگ متفاوت از خواص است. بدين معنا که برداشت عامه، برداشتي سطحي و ابتدايي است. هر آن چه که خوب باشد و داراي بار مثبت و ارزش گونه فرهنگي و عامل آن را با فرهنگ تلقي مي کنند. و بلعکس هر آن چه که غير از اين باشد تحت عنوان بي فرهنگ، کم فرهنگ و … بيان مي دارند.
از نظر جامعه شناسي اگرچه اين برداشت کامل نيست، اما بدور از حقيقت هم نيست. اين برداشت از فرهنگ همان تعريف خوب و بد است. به عنوان مثال راننده اي که چراغ قرمز را رد مي کند و يا حق عابر پياده را ناديده مي گيرد طبق اين برداشت فردي بي فرهنگ است در حاليکه مي دانيم از نظر جامعه شناسي و مردم شناسي فرد بي فرهنگي وجود ندارد.
اما در نزد خواص مي توان تعريفهاي موجود را از فرهنگ را در دو دسته جاي داد. بدين ترتيب که يک دسته کساني هستند که فرهنگ را در يک مفهوم گسترده به کار مي برند و آن عبارت است از مجموعه ي معارف، عقايد، ارزش ها و هنجارها، هنر و ادبيات، نظام هاي حقوقي، سياسي و اجتماعي. شيوه هاي قومي، آداب و رسوم و … که انسان ها طي تکامل تدريجي خود به دست آورده اند و براي نسلهاي بعدي خود به ميراث گذارده اند. دسته ي دوم اصلاح فرهنگ را تنها در مورد ميراثهاي فکري و معنوي و هنري به کار مي برند و وسايل و ابزار و مظاهر زندگي اجتماعي را تمدن مي دانند.
فرهنگ و تمدن:
الف- فرهنگ:

فرهنگ اسم مرکبي است که ريشه اوستايي دارد و از دو قسممت فر و هنگ تشکيل شده است. قسمت اول پيشوند و قسمت دوم از ريشه Thank (ثنگ) به معني کشيدن و فرهيختن است. معادل يا مترادف واژه ي فرهنگ در زبان عربي الثقافه است. واژه فرهنگ در سده هاي گذشته به معناي آموزش و پرورش و يا آموختن ادب و علوم بوده وليکن در دوره هاي اخير به سبب تحول مفهوم آن در زبانهاي بيگانه و نيز به کارگيري آنها در علوم جامعه شناسي و باستان شناسي معنا و مفهوم وسيع تري يافته است. Education در زبان انگليسي مطابق با معناي قديمي فرهنگ در زبان فارسي يعني آموزش و پرورش يا همان تعليم و تربيت است و Culture از ريشه لاتين که در قرون اخير توسط دانشمندان علوم اجتماعي مفهوم آن تحول يافته، به مجموعه ي آداب و رسوم، عقايد ديني، علم و هنر و اخلاقيات اطلاق مي شود.
ساموئل کينگ فرهنگ را چنين تعريف مي کند: «مجموعه ي دانش و افکار و آراي اخلاقي و قوانين و مقررات و ساير عاداتي است که انسان به عنوان عضو يک جامعه کسب مي کند. (1)
آنتوني گيدنز فرهنگ را ارزش هايي که اعضاي يک گروه معين دارند، هنجارهايي که از آن پيروي مي کنند و کالاهاي مادي که توليد مي کنند، مي داند. او در ادامه مي نويسد که فرهنگ همراه مفهوم جامعه است. بدين معنا که فرهنگ شامل کليه فعاليت ها، بايد و نبايدها، آرمانها و امور مختلف بسياري است که در مجموعه اي بنام شيوه زندگي اعضاي يک جامعه جمع شده است. (2)
ب- تمدن:

کلمه اي است عربي و از ريشه مدنيت به معناي شهر و شهرنشيني. که در باب تفعل معناي متخلق شدن به شهرنشيني يا خوي و خصلت شهرنشيني بخود گرفتن است. امروزه به دليل افزايش علوم انساني، انديشمندان هر حوزه بنابر عقيده و تخصص خود تعاريف خاصي از تمدن ارائه داده اند. باستان شناسان تمدن را به معناي آثار هنري، سياستمداران، تمدن را برقراري روابط خارجي و حسن جريان امور داخلي و جامعه شناسان تمدن را حالتي مترقي مي دانند که ملتها در پرتو آن تحت تأثير دانشهاي جديد قرار مي گيرند. (3)
آلفرد وبر تمدن را با فعاليت هاي عيني و فني و اطلاعات جامعه يکي مي داند و فرهنگ را با امور ذهني مانند دين، فلسفه و هنر مي داند. (4) اما شايد بهترين و کامل ترين تعريف از دو واژه تمدن و فرهنگ متعلق به ادوارد بارنت تايلور انگليسي دانست. وي معتقد است که فرهنگ و تمدن کليت درهم تافته اي است شامل دانش، دين، هنر، قانون، اخلاقيات، آداب و رسوم و هرگونه توانايي و عادتي که آدمي همچون عضوي در جامعه به دست مي آورد.
به هر حال نتيجه اين است که فرهنگ و تمدن از نظر علم منطق شامل قانون عموم و خصوص مطلق مي باشد و هيچ گونه تضادي و تبايني مابين آنها وجود ندارد. اما دامنه تمدن وسيع تر از فرهنگ است. بدين معنا که تمدن لفظي عام است که شامل فرهنگ نيز مي شود و فرهنگ جزيي از تمدن محسوب مي شود.
خصوصيات عام فرهنگ

1. اکتسابي و انتقالي بودن – فرهنگ اکتسابي است بدين معنا که فرد از طريق آموزش و تربيت خانواده مواريث فرهنگي قوم يا جامعه ي خود، از بدو تولد تا پايان زندگي کسب مي کنند و آن را به نسل بعدي خود انتقال مي دهند، اين جريان جامعه پذيري و فرهنگ پذيري مداوم و مستمر و در طول تاريخ ادامه داشته است.
2. جمعي و گروهي بودن – فرهنگ دستاورد و ميراث جمع است.
اگرچه فرد به تنهايي در ساختن عنصري خاص از فرهنگ مي تواند نقش داشته باشد اما زماني که آن عنصر مورد پذيرش جمع و افراد جامعه قرار مي گيرد به عنوان عنصر فرهنگي محسوب مي شود.
3. منسجم بودن – فرهنگ عبارت است از يک کل منسجم که از اجزاي مختلف و گوناگوني که در ارتباط يکديگرند تشکيل شده است. به طوري که حذف و اضافه عنصري به اين مجموعه پيوستگي و انسجام فرهنگي را مخدوش مي سازد.
کارکرد فرهنگ:

فرهنگ در دو سطح کلي فردي و اجتماعي داراي کارکردهايي است.
فرهنگ در نحوه ي رفتار افراد نقش بسزايي دارد. فرد را آماده پذيرش نقشهاي اجتماعي مي کند و نيز به وي مي آموزد که چگونه در ارتباط ديگران رفتار نمايد. از سويي ديگر فرهنگ درسطح اجتماعي نگهدارنده و تداوم بخش حيات اجتماعي است. زندگي اجتماعي را هماهنگ و نظم در رفتار افراد را سبب مي گردد. در واقع فرهنگ مشترک از يکسو وحدت بخش و از سويي ديگر انسجام دهنده ي ارزش هاي جامعه است. از طريق فرهنگ مواريث گذشتگان و دستاوردهاي نسلهاي پيشين منتقل و عضو جديد جامعه با آنها آشنا مي شود. اين کارکرد فرهنگ شخصيت بخش و هويت دهنده ي به جامعه است بنابراين فرهنگ:
1. وسيله ي تعامل افراد است.
2. وسيله ي شناخت گذشتگان است.
3. تدوام بخش حيات اجتماع است.
4. عامل وحدت بخش و هويت دهنده ي جامعه است.
لذا فرهنگ انتظام بخش به نيازهاي اجتماعي است که با رفع اين نيازهاي فرعي و اصلي سبب آسان سازي رفتار اشخاص جهت حضور در جامعه و هم سبب انتقال نقشهاي اجتماعي در گستره ي شبکه نقشي به اشخاص مي گردد. از گذر فرهنگ مي توان معناها و اهداف را معين و القاء کرد که نتيجه ي آن همبستگي پايدار اجتماعي خواهد بود. فرهنگ با اين خصوصيت تصويرگر و برگردان ساخت فرهنگي اجتماع نيز مي باشد.
فرهنگ مادي – فرهنگ معنوي:

منظور از فرهنگ مادي تمام چيزهايي است که داراي وجود خارجي بوده و قابل لمس است مانند ابزار و وسايل موجود در زندگي و … و به طور کلي تمام دستاوردهاي تکنولوژيکي و فني و نيز مجموع نهادها و وسايلي که نسلهاي پيشين براي آيندگان به ميراث مي گذارند. اين دستاوردهاي مادي شامل صنايع، ساختمانها و بناهاي تاريخي، ابزار آلات کشاورزي و صنعتي و … است.
در مقابل فرهنگ مادي، فرهنگ معنوي قرار مي گيرد. که به مجموع رسوم، عقايد، علوم و معارف، ارزش ها، فلسفه، حقوق، انديشه ها و ساير مفاهيم انتزاعي اطلاق مي گردد که غالبا از طريق خط و زبان منتقل مي شوند.
اين دو نوع فرهنگ در ارتباط متقابل و تأثير گذار بر يکديگرند. از يک سو نظام ارزش هاي جامعه و علوم بر چگونگي رشد فرآورده هاي صنعتي اثر مي گذارد، گرايش هاي هنري و فلسفي و موضع گيري هاي عقيدتي قالب رفتارها و نيز شکل آلات و ابزار جامعه را معيين مي سازند. از سويي ديگر شرايط و ساخت فرهنگ مادي نيز بر فرهنگ معنوي تأثير مي گذارد، به عنوان مثال اختراع و صنعت چاپ سبب پيشرفت فرهنگ معنوي بشري مي شود.
با توجه به اين مطالب فراگرد دگرگوني ارزش ها در ميان نسلها به تدريج بر سياست و هنجارهاي فرهنگي جوامع اثر مي گذارد، هر چه ارزش هاي حاکم مادي شود، نگرش افراد نيز مادي گرايانه مي گردد. به طوري که اثر ارزش هاي معنوي کمرنگ تر مي شود. اين مصداق به نحوي در غرب نمايان است. به طوري که اين تحول از اولويت هاي ارزش هاي معنوي به مادي و اقتصادي مسايل جديدي را مطرح ساخت، معيارهايي که مردم با آن در درک خود را از سعادت ارزشيابي مي کردند دگرگون ساخت و در اثر اين تحول کيفيت زندگي و ابزارهاي آن نيز تغيير يافت به طوري که کمتر بر هنجارهاي اجتماعي، اخلاقي و مذهبي تأکيد شد. امروز اين نظر وجود دارد که غلبه گرايشات و ارزش هاي مادي به زوال جامعه و تهي شدن آنها از اخلاقيات منجر مي شود. رونالد اينگلهارت در اين باره مي نويسد: با اين وجود ما نمي توانيم اين نظر را به طور کامل بپذيريم که ارزش هاي مادي نوين جايگزين جهان بيني معنوي سنتي در خصوص زندگي مي شود و با آنکه شک کمي نسبت به اين موضوع که ارزش هاي مادي با ظهور جامعه ي صنعتي به طور فزاينده اي گسترش مي يابد وجود دارد. به گمان ما در بلند مدت انتقال به جامعه ما بعد صنعتي موجب تأکيد مجدد بر ارزش هاي معنوي مي شود. (5)
فراماديون همچون ماديون صرفا زندگي را از نقطه نظر اقتصادي نمي نگرند، آنها زندگي را با همه ي امتيازات شروع مي کنند، اگرچه رشد ارزش هاي معنوي در گرو تبليغ و ترويج فرهنگ ارزشي است، اما امنيت اقتصادي و جاني نيز در ايجاد آن دخيل است. بدين معنا که اگرچه ارزش هاي فرامادي موجب تأکيد بر موفقيت اقتصادي نمي شوند، اما به کيفيت زندگي، معنابخشي زندگي روحي تازه مي بخشد، ارزش هاي مادي تأکيد بر درآمد و وجه اقتصادي مي کنند در حاليکه ارزش هاي معنوي بر اخلاقيات و وجه اجتماعي. به بيان ديگر ارزش هاي فرامادي کسب تلاش فردي براي کسب حيثيت اجتماعي بيشتر مي شود که اين خود هم سبب تکوين قشر بندي مثبت اجتماعي و هم مؤثر در رشد اقتصادي مي شود. با وجود ارزش هاي فرامادي، عدالت، امنيت، کمک به يکديگر، ايثار، رعايت مسائل مذهبي و … حاکم مي شوند که به طور مستقيم جنبه هاي مادي حيات فردي و اجتماعي اثر مي گذارند.
فرهنگ شرط يگانگي جامعه:

بديهي است که قوام و دوام هر نظام اجتماعي وابسته به فرهنگ آن جامعه است. يگانگي Integration فقط به نظم محدود نمي شود، بلکه ساختار و کارکردهاي سازمان ها و نهادها، واکنش هاي ميان افراد را نيز در بر مي گيرد. يگانگي اجتماعي يعني عناصر گوناگون سازنده ي نظام اجتماعي چنان در پيوستگي با هم باشد که شرايط ذيل مشهود باشد:
1- همکاري در ميان افراد جامعه بر سر رسيدن به اهداف مشترک وجود داشته باشد.
2- نيازهاي اجتماعي، فرهنگي از ساز و کار و کار نهادها و عناصر موجود بايد تأمين گردد.
تأمين همکاري در جامعه بدين معناست که اشخاص در ارتباط متقابل با يکديگر نقشهاي اجتماعي متعارف خود را ايفا کنند و در مجموع يک هماهنگي اجتماعي حاکم گردد. با اين فرض نقش ها، پايگاه اجتماعي افراد و گروه ها، قشرهاي اجتماعي، در فرايندي پيوسته و مثبت و بدور از نفوذ زيان بخش فرآيندها اجتماعي گسسته و منفي هماهنگ مي شوند. منظور از تأمين نيازهاي اجتماعي – فرهنگي اين است که افراد در جامعه وسايل لازم و مناسب براي رسيدن به هدف ها و گروههاي عمده را يافته اند. البته جامعه شناسان، نابساماني هاي جامعه را به عوامل مختلفي از قبيل کمبود منابع، فزوني جمعيت، تغييرات و تهاجمات فرهنگي و … نسبت مي دهند. اما نقش الگوهاي فرهنگي و رفتاري در اين بين اساسي است. نهادهاي عمده و گوناگون جامعه در سطح کلي مي بايست اولا اهداف و کارکردهاي ويژه خود را دنبال کند و از گرايش اهداف متفرقه خودداري نمايد و از سوي ديگر در ارتباط با ساير نهادها باشد.
الگوهاي رفتاري:

الگو يا Pattern واژه ايست که نزد جامعه شناسان اروپايي بيشتر مصطلح است و معناي آن مدل، گونه و هنجار است. الگو آن چيزي است که شکل گرفته و در يک گروه اجتماعي به اين منظور که به عنوان مدل يا راهنماي عمل در رفتارهاي اجتماعي به کار آيد. الگوها آن شيوه هاي زندگي هستند که از فرهنگ ناشي مي شوند. افراد به هنگام عمل به طور طبيعي با اين الگوها سروکار دارند و اعمال خود را با اين الگوها تطابق مي دهند. انسان ها از طريق آموزش و جذب (Absorption) در يک فرهنگ خاص شبکه اي از عادات و واکنش هايي را کسب مي کنند که موجب تطابق آنان با شيوه هاي کلي رفتار گروه مي شود. الگوهاي فرهنگي يا به عبارتي ديگر فرهنگ ثابت نيستند بلکه در بستر زمان با توجه به تغييرات و تحولات حادث شده، تغيير مي يابند. بنابراين شرايط جديد سبب ايجاد فرهنگ جديد مي شود. هر چقدر فاصله ي اين دو بيشتر باشد تعارض و گسست بيشتر است. زيرا اولا شرايط جديد شده است لذا نيازمند هنجارها و قواعد رفتاري جديد است. ثانيا عدم هماهنگي شرايط جديد با هنجارها و قواعد رفتاري قديمي سبب تعارض و دوگانگي ارزشي در جامعه مي گردد. بنابراين براي داشتن افرادي هماهنگ با يکديگر و با جامعه و برقراري نظم اجتماعي وجود الگوهاي رفتاري مشترک الزامي است.
الگوهاي بيروني رفتاري:

الگو چيزي است که ساخته مي شود يا براي ساختن نمونه هاي ديگر سرمشق قرار مي گيرد. الگوي رفتاري با تکرار مداوم و القاي يک ژست يا شخصيت ساخته مي شود. عادت شخصي زماني بوجود مي آيد که شخص عملي را مرتبا تکرار کند. و اگر اين عمل توسط افراد يک جامعه به طرزي نسبتا مشابه در طولاني مدت تکرار شود عادت اجتماعي بوجود مي آيد. در يک فرهنگ هزاران الگوي رفتاري وجود دارد. الگوهاي رفتاري سبب يک شکلي اعمال و رفتارهاي افراد مي شود. البته اين الگو در دو سطح فردي و اشخاص و کلي و عمومي قابل تبيين است. اما الگوهاي رفتاري کلي و عمومي است که جامعه شناس مي تواند از طريق آنها تعميم هاي علمي دست بزند و قواعد رفتار اجتماعي را کشف کند. بنابراين وجود يک الگوي استاندارد کلي و عمومي و القاء آن به افراد جامعه نقش مهمي در سازگاري اجتماعي ايفا مي کند. الگوي بيروني رفتار با مشخصات زير شناخته مي شود. (6)
1. عملي که قابل مشاهده و اندازه گيري است.
2. به فراواني تکرار شود.
3. ميان عده ي زيادي از اشخاص مشترک است.
4. محتوي نوعي معناي اجتماعي است.
جامعه شناسان الگوهاي فرهنگي بيروني را به سه مقوله بزرگ تقسيم مي کنند:

1. رسوم اخلاقي
2. شيوه هاي قومي
3. عرف

الگوهاي دروني يا ذهني رفتار:

وقتي که عده ي زيادي از اعضاي يک جامعه مثل هم فکر مي کنند مي توان گفت که آنها ذهن اجتماعي دارند، اين شيوه اشتراک اعضاي جامعه يا گروه اجتماعي در الگوهاي ذهني را وفاق يا اجماع مي گويند. خصوصا زماني که در موضوع توافق آگاهانه بر سر تصميمات، ارزش ها و احساسات باشد. بنابراين از نظر جامعه شناسي اين مسئله که اشخاص ايده ها و ارزش هاي مشترک داشته باشند بسيار مهم است. چرا که تجانس فکري زمينه را براي همکاري در جامعه مساعد مي کند. الگوهاي ذهني رفتار چون براي همه اعضاي آن جامعه اهميت يکساني ندارد، مي بايست زمينه يکسان سازي را فراهم آوريم. اين اقدام به کمک معيارهايي چون عموميت، فشار اجتماعي و ارزش اجتماعي ممکن مي شود.
معتقدات مسلم Convictions اجتماعي الگوهاي ذهني رفتارند که هم سطح رسوم اخلاقي مستقر براي الگوهاي بيروني رفتار بشمار مي آيند. اين اصول اعتقادي همگاني در جامعه که با ضمانت اجرا همراه هستند در واقع ارزش هاي والاي جامعه را منعکس مي کنند. مهم ترين رکن در الگوهاي ذهني رفتار هستند.
الگوهاي ذهني رفتار از آنجايي که اصول تفکر اجتماعي را بيان مي کنند جامعه مي بايست از نوعي توافق عمومي بدنه اي از ايده ها و اعتقادات بسازد تا هر عضو با پذيرش آنها درتطابق با هنجارهاي جامعه عمل نمايد. از نظر ديدگاه جامعه شناسي درست بودن يا غلط بودن، اخلاقي بودن يا غير اخلاقي بودن اصول و الگوهاي ذهني رفتاري که اصطلاحا ايدئولوژي نيز مي گويند، مطرح نيست بلکه تنها از اين حيث که در جامعه وجود دارند و منشاء آثار اجتماعي هستند موضوع مطالعه جامعه شناختي قرار مي گيرند. زيرا اين الگوهاي ذهني در برگيرنده ي اصول، آرمان ها و مفاهيمي هستند که هر عضو جامعه بايد آنها را به رسميت بشناسد. بنابراين اگر زماني که در يک جامعه ي معين فاصله ميان آن چه که افراد فکر مي کنند و آن چه که عمل مي کنند خيلي باشد، جامعه دچار بحران مي شود. در جامعه ي سالم و پويا مسلما الگوهاي ذهني واقعي تر و آنطور که عموم مردم فکر مي کنند. صورت اصول مفهومي يا ايدئولوژي را بخود مي گيرد. درحاليکه در يک جامعه بسته و توتاليتر اين ايدئولوژي حاکم است که الگوهاي مفهومي واقعي جامعه را تحت تأثير قرار مي دهد. به هر صورت هر جامعه از وسايلي خاص براي نظارت و نيز اعتلاي الگوهاي مفهومي اعضايش استفاده مي کند. نهادهاي آموزشي، نهادهاي ديني (مساجد، کليسا و …)، نهاد خانواده، رسانه هاي گروهي و … اين وسايل که وظيفه جامعه پذير کردن افراد را بر عهده دارند کوششهايي را در راستاي منطبق کردن الگوهاي ذهني رفتار به ايدئولوژي رسمي به عمل مي آورند. از طرفي ديگر ضعف و کاستي در عملکرد هر يک از اين وسايل و عدم تطبيق جامعه با تغييرات اجتماعي سبب آمادگي بيشتر جامعه و افراد براي پذيرش الگوهاي رفتاري خارجي و بيگانه و تقليد و مدگرايي و از خود بيگانگي مي گردد.
پي نوشتها :
1. ساموئل کينگ، جامعه شناسي ترجمه مشفق همداني. ص 55
2. جامعه شناسي آنتوني گيد نز، منوچهر صبوري، ص 55
3. دايره المعارف قرن بيستم. فريد وجدي، ج 8
4. داريوش آشوري، تعريفها و مفهوم فرهنگ. تهران مرکز اسناد فرهنگي سال 1357
5. عبدالحسين نيک گهر. مباني جامعه شناسي، ص 159
6. مقدمه اي بر جهان بيني اسلامي، شهيد مطهري، ص

منبع:کتاب طرح تحقيقاتي شهر اسوه

نوشته شده در فرهنگ | برچسب‌ها: , , , , , , , , | بیان دیدگاه »

 
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.