سانسور يا سواد رسانهاي؟!.
نوشتهشده به دست ميرزاخاني در نوامبر 22, 2011
نوشتة: دکتر محمد سلطانيفر*
وب سايت نويسنده: دکتر محمد سلطانيفر
*اين مقاله در شصت و هشتمين شماره فصلنامه رسانه منتشر شده است.
مقاله حاضر بر آموزش رسانهاي دانشآموزان، به منظور ايجاد توانايي مواجهه خودانگيخته در آنها نسبت به محتوا و عملکرد رسانه اي تأکيد مي ورزد. در اين راستا ضمن برشمردن تاثيرات رسانهها بر کودکان و نوجوانان، به نحوه پردازش اطلاعات و سنجش محتواي برنامه هاي رسانه اي نزد آنها اشاره مي شود. در نهايت نيز به سواد رسانه اي مبتني بر الگوي آموزش «تفکر انعکاسي» تأکيد ميشود. زاويه ديد از ضرورتهاي عصراطلاعات، نياز آموزش و پرورش قرن بيست و يکم به آن نوع تعليم و تربيتي است که فراگيران را براي رويارويي با چالشهاي زندگي در حال تغيير و غيرقابل پيشبيني آماده سازد. رسانههاي نوين از دو ديدگاه، متهم به ايجاد چالشهاي نوين در زندگي هستند. رسانهها از يک سو رقيب فعاليتهاي آموزشي در امر آموزش هستند و از سوي ديگر زمينه ساز اغلب چالشهاي نوين به حساب مي آيند. در شرايط فوق، چگونه ميتوان زمينههاي لازم شناختي و انگيزشي لازم را در دانشآموزان ايجاد کرد تا به صورت خودانگيخته نسبت به محتوا و عملکرد رسانه اي واکنش نشان دهند و مواجهه خود با رسانه ها و محتواي آنها را، از راه تحليل و تعمق، معنا بخشند. يکي از مهمترين راههاي دستيابي به هدف فوق، ترويج انديشيدن و انديشهورزي در مدارس و مراکز آموزشي با بهره گيري از ترويج « تفکر انعکاسي » و آموزش سواد رسانهاي دانش آموزان است. در اين مورد ديدگاه مقامات مسئول اندونزي قابل تأمل است. در اين راستا آنان سياست تدوين شده اي را در پيش گرفته اند. آنها ضمن پذيرش احتمال اثرات تخريبي برنامه هاي ماهوارهاي بر فرهنگ بومي، راه حلهايي براي کاهش چنين اثراتي ارائه کرده اند. آنها به اين راه حل رسيدهاند تا در کنار جذاب کردن برنامه هاي محلي، از طريق آموزش و پرورش، به دانش آموزان نشان دهند که کدام طرف را برگزينند. ضرورتها و اصول تعليم و تربيت کودک، تکامل نيافته و تعليم پذير متولد ميشود. او نياز به جامعه بشري دارد تا چنان ساخته شود که بتواند به مقتضيات زندگي پاسخ دهد؛ اما جامعه نيز براي بقاي خود به کودکان احتياج دارد. ارکان شخصيت کودک زماني پايهگذاري خواهد شد که او ناخودآگاه روح و فضاي جامعهاي را که به آن تعلق دارد، در خود جذب کند. در اين صورت رفتار او بهطور گستردهاي با شرايطي که در محيط وجود دارد، انطباق پيدا ميکند. در هر عصري تعليم و تربيت وابسته به انسانهايي است که مسئوليت آن را بر عهده دارند و نيز تابع کيفيت فرهنگي است که در چارچوب آن، اين فعاليت صورت ميگيرد. تواناييها و ضعفهاي جوانان بازتابي از تواناييها و ضعفهاي بزرگسالان است ، زيرا نسل جوان از سالهاي اول زندگي خانوادگي تا دوران آموزش ابتدايي و متوسطه و بالاخره آموزش حرفهاي، راهي را در پيش ميگيرد که از طرف نسلهاي گذشته ترسيم شده است. حال اگر چنانچه در پايان اين راه زنان و مردان جوان به قولي که در دوران بچگي داده بودند، عمل نکنند و به آنچه قرار بود برسند، نائل نشوند و اگر چنانچه روح آنها خالي و بي محتوا باشد ميتوان نتيجه گرفت آنها با انسانهايي در ارتباطند که هيچ نوع مفهوم و هدف عميقي براي زندگي خود ندارند و شکل ثابتي براي شخصيت خود نيافتهاند. اين وضعيت همچنين نشانگر سيستم رويارويي با فرهنگي است که با ارزشترين پديدههاي آن نيز تاب مقاومت در برابر هرج و مرج و اغتشاش حاکم بر محيط را ندارند. آنجايي که تعليم و تربيت در مقياس وسيعي با شکست مواجه ميشود، ضايعاتي مشهود ميشود که ريشه آن را بايد قبل از توجه به نقص روشهاي آموزشي، بيشتر در نارساييها و تناقض در رفتارهاي اساسي افراد بالغ يک جامعه جستوجو کرد. از اين رو، هر نوع اقدام موثري براي تغيير اين وضع بسيار مشکل است. اهميت آموزش رسانهاي به کودکان و نوجوانان درجه نفوذ رسانه در جوامع و تأثيرات آن بهحدي است که آموزش رسانه، به ضرورتي اجتنابناپذير تبديل شده است. بايد تأکيد کرد که کودکان و نوجوانان که رسانه در جامعه پذير کردن آنها نقش بسزايي دارد، از نظر نحوه استفاده از رسانه و تأثيرپذيري از آن با والدين خود تفاوت کامل دارند. آنها بين «جهان» و «جهان رسانهاي » فرق نميگذارند و در به کارگيري رسانه بسيار راحت تر از والدين خود عمل ميکنند. آموزش رسانه به گفته کومار : « تحليل اجتماعي – انتقادي رسانه است براي آگاهي و فهم بيشتر نحوه کار رسانه، شناخت کساني که آن را کنترل مي کنند و شکل مي دهند، نقش متخصصان، تبليغات فروش و روابط عمومي در شکل دادن به محتواي رسانه و شيوه هاي مختلفي که مخاطبان با آن پيامهاي رسانه را تفسير ميکنند. بنابراين هدف اصلي آموزش رسانه، هشيار کردن، اختيار بخشي در مواجهه با رسانه و برنامه ها و محتواي آن است. آموزش رسانه به افراد ميآموزد پيام را تفسير و توليد کنند، مناسبترين رسانه را انتخاب کنند و نقش بيشتري در تأثيرپذيري از آنها به عهده گيرند. » به طور کلي سه جنبه سواد رسانهاي عبارتند از : ـ ارتقاي آگاهي نسبت به الگوي مصرف رسانهاي و يا به عبارت بهتر تعيين ميزان و نحوه مصرف محصولات رسانهاي از منابع رسانه اي گوناگون – آموزش مهارتهاي مطالعه يا تماشاي انتقادي – تجزيهوتحليل اجتماعي، سياسي و اقتصادي رسانه ها که در نگاه اول قابل مشاهده نيست. از اين ديدگاه آموزش سواد رسانهاي به دانش آموزان، اهداف متعددي را دنبال ميکند که مهمترين آنها عبارتند از: – ايجاد تفکر خلاقانه، انتقادي و موشکافانه در دانش آموزان نسبت به محتوا و عملکرد رسانه ها – شناخت اشکال بصري ارتباط با استفاده از آن در کنار ساير مهارتهاي خواندن، نوشتن، صحبت کردن و گوش دادن حضور رسانهها در زندگي کودکان و نوجوانان رنه اسپتيز به خاطر پژوهشهايش در مورد محروميتهاي عاطفي کودکاني که در شبانهروزيها تربيت ميشوند، و تأثير بد اين محروميت بر رشد عاطفي و شخصيتي کودکان، شهرت يافته است. وي ميگويد: «دور نگاه داشتن کودک در سالهاي اول زندگي از موقعيتهايي که احساس ناخوشايندي در وي ايجاد ميکنند، به همان اندازه زيان آور است که محروم ساختن او از آنچه که خوشايندي و خوشحالي وي را برمي انگيزد. هر دو عامل مذکور در سازندگي دستگاه رواني وي دخالت دارند. به کار نگرفتن هر يک از آنها، يعني نبود مطلق ناخوشايندي و يا خوشايندي در زندگي کودک، به اختلال در شخصيت او منجر ميشود». رسانه وسيلهاي است که اين خلاء را پر ميکند. عصر ارتباطات الکترونيک اين امکان را به کودکان و نوجوانان داده است تا از اين جعبه جادويي احساس خوشايندي و ناخوشايندي بگيرند. تأثيرات رسانهها، به ويژه تلويزيون بر کودکان و نوجوانان لوي و گليک در بين مخاطبان رسانهها، سه گروه را از يکديگر متمايز ميکنند: گروه اول: موافقين که از پيش، نظر مساعدي نسبت به برنامههاي رسانهها دارند. گروه دوم: معترضين که نگاه انتقادي نسبت به برنامههاي رسانهها دارند. گروه سوم: معتدلين که ما بين دو گروه فوق قرار دارند . رسانهها ميتوانند هم اثرهاي سودمند و هم اثرهاي زيانبار بر کودکان و نوجوانان بر جاي بگذارند. تحقيقات مويد آن است که پيامهاي تلويزيوني، حداقل گاهي اوقات ميتواند بر اطلاعات، نگرشها و رفتارهاي جوانان امروزي اثر بگذارد. رسانهها، به ويژه تلويزيون ( ملي يا کانالهاي ماهوارهاي ) معناي زندگي را به کودکان و نوجوانان ميآموزند و کارکردهاي متعددي براي اين گروه، خصوصاً براي کمک به گذران زمان آزاد، در اختيار آنان قرار ميدهند. در اين ميان تلويزيون ماشين اعجاب انگيزي است که بين دنياي زندهها يعني انسانها و موجودات مجازي و موجودات بي جان، يعني ابزارهاي تفريحي و بازي قرار ميگيرد. هر چند کودکان و نوجوانان در سنين بالاتر، تاحدودي ميتوانند در انتخاب برنامهها مداخله کنند، اما پژوهشهاي متعدد بيانگر آنند که آنان در برابر تلويزيون نقشي پذيرا دارند. تلويزيون را همانند فردي مي پندارند که هر لحظه مي تواند داستاني براي آنها بگويد و آنان را سرگرم کند. تلويزيون ميتواند چهار نقش را در زندگي کودکان و نوجوانان بازي کند. اولين آن، وقت کشي است ؛ اين عمل پاداشي آرامش بخش و جذاب است که باعث ميشود بخشي از زمان لازم براي تکاليف مدرسه، کارهاي خانه و يا بازي در خارج از خانه را به خود معطوف کند. دومين نقش تلويزيون، تلقي آن همچون رويدادي اجتماعي (يا غير اجتماعي) است. يعني فرصتي است براي بودن در کنار والدين و يا فرار از خواهران و برادران لجوج. سومين نقش آن کار پردازش اطلاعات است. يعني اين رسانه مستلزم گوش دادن و تماشاي همزمان و به خاطر آوردن سلسلهاي از رويدادهاست که ممکن است محتوايي نامربوط تداوم آن را از ميان برده باشد.. نقش چهارم و نهايي آن تجزية فراهم سازي اطلاعات است؛ يعني منبعي است براي شناخت و يا پيشداوري، و معلمي است براي آموختن اينکه چه بخريم، چگونه بازي کنيم، مبارزه کنيم و يا عشق بورزيم. کارکردها و نقشهاي مختلف رسانه ها در مورد کودکان و نوجوانان وظايف رسانهها در قبال کودکان و نوجوانان را مي توان به دوگونه اصلي تقسيم کرد: الف ـ رسانهها کودکان و نوجوانان را آموزش مي دهند و شناخت و معرفت لازم را از محيط اطراف به او منتقل ميکنند. ب ـ رسانهها، کودکان و نوجوانان را با توجه به علائق، خواستها و نيازهاي روحي و فکري سرگرم ميکنند . به منظور آگاهي بيشتر نسبت به پيامدهايي که رسانهها براي کودکان و نوجوانان به ارمغان ميآورند، بهتر است مروري بر نقشها و کارکردهاي رسانهها داشته باشيم. الف – تفريح و سرگرمي وسايل ارتباط جمعي به طور معمول با زمان فراغت انسانها مرتبط است. از اين رو در مواردي چند بايد زمينة جدايي موقت از واقعيت، فراموشي لحظات دشوار زندگي، تمرکز اعصاب و سرگرمي انسانها را فراهم سازد. بسياري از مردمان بر اين باورند که تلويزيون وسيلة تفريحي بي ضرري است؛ اگر چه شايد خود بيننده آگاه نباشد که هنگام تماشاي تلويزيون در مسير يادگيري است. نقش سرگرم کننده و تفريحي تلويزيون بيش از پيش مورد توجه گردانندگان وسايل ارتباطات جمعي غربي است که با وجود همه جذابيتهاي ظاهري آن با غيرسياسي کردن جوامع و بي اعتنا ساختن مردم به امور عمومي، بيشترين آثار منفي را پديد ميآورد. از نظر دانشمندان غربي، تلويزيونهاي آمريکا وظيفه خود را به طور تمام و کمال در اين خلاصه کرده اند که تنها به توليد برنامههاي سرگرم کننده بپردازند. ب – جامعه پذيري جامعهپذيري، همنوايي فرد است با هنجارهاي گروهي و هر يک از اعضاي جديد گروه به حکم جامعهپذيري، رفتار خود را موافق مقتضيات گروه در ميآورد و دانسته و يا نادانسته راه و رسم زندگي گروهيرا ميپذيرد. اين جريان از طريق کنش متقابل اجتماعي (Socialal Interaction) صورت ميپذيرد و مردم به وسيله آن، شخصيت خود را به دست آورده و شيوه زندگي جامعه خود را ميآموزند. جامعهپذيري، فرد را به آموختن هنجارها، ارزشها، زبانها، مهارتها، عقايد و الگوهاي فکر و عمل که همگي براي زندگي اجتماعي ضروري است، قادر ميسازد. به برکت اجتماعي شدن، هنجارهاي اجتماعي دروني ميشوند، جذب ميشوند و با شخصيت رواني يکي شده و جزئي از آن ميشوند که اين فرايند توسط آموزش از طريق منابع گوناگون صورت ميگيرد. با افزايش هر چه بيشتر تفکيک حوزه خانه از محل کار و رسمي شدن آموزش، نظارت اولياء بر جوانان محدودتر شده و رسانه اين جاي خالي اولياء را هر چه بيشتر پر کرده و ارزشمندتر ميشود. گرچه شايد بيننده آگاه نباشد اما مطالعات و دانشها به درون ضمير ناخودآگاه او جاري شده، بيآنکه خود بداند تحتتأثير ارزشهاي تلقيني قرار ميگيرد. اين دانشها که به صورت تصاوير و به حالت متمرکز توليد ميشوند، به وسيله رسانههاي همگاني به داخل ذهن تودهاي، تزريق شده و به همسان کردن رفتار که مورد نياز نظام توليد صنعتي است کمک ميکند . در همان حال برنامههاي رسانهها، گرايشهاي جوانان به موقعيتهاي شغلي، مصرفي، سياسي، عشق و زندگي خانوادگي را شکل ميدهد و از اين راه مي تواند بر کنترل غير مستقيم بينندگان خود نقشي داشته باشد. در جريان جامعه پذيري افراد توسط تلويزيون، هنجارهاي گروهي زير به افراد آموخته ميشود: 1ـ آداب اجتماعي: شامل غذا خوردن، نشستن، تعارف کردن. 2ـ شعائر اجتماعي: مناسک ديني: آداب و تشريفات يک آيين خاص که داراي قدمت و اهميت فراوان باشد. 3ـ اخلاق اجتماعي: رسوم اجتماعي مهمي که جامعه نقض آنها را سخت ناپسند بشمارد. 4ـ مقررات اجتماعي: رسمهايي که جامعه با خواست و آگاهي به وجود ميآورد مثل مقررات راهنمايي و رانندگي. در نتيجه يادگيري اين آموزشها که جملگي نتيجة تماشاي تلويزيون است، شخص با جامعه پيامآور همنوا و همرنگ شده، ارزشها و هنجارهاي مذکور را دروني کرده و به نظم جامعة مورد نظر کمک ميکند. ج – ارضاء نيازها (تقويت روابط اجتماعي) به دليل نياز فطري انسان به روابط اجتماعي به عنوان يکي از نيازهاي اساسي از يک سو و هر چه پيچيدهتر شدن اين روابط در عصر حاضر به دليل گستردگي نهادها، تلويزيون وظيفه دارد که براي تسهيل نيازهاي افراد، «رسوم اجتماعي» را هرچه بيشتر به بينندگان خود بياموزد تا نيازهاي افراد هر چه بهتر و سريعتر برطرف شود . رسانهها که شيوة فعاليت و روابط انسانها را شکل ميدهند و درجات آن را نيز تعيين ميکنند، ميتوانند به آنهايي کمک کنند که از شيوههاي ارضا نياز خود در جوامع پيچيده اطلاعات چنداني ندارند. رسانهها همچنين در تغيير و گستردگي افق يد و دگرگوني عادات ناپسند افراد سهم بسيار دارند. د – آموزش و يادگيري برخلاف گذشته، تنها مدرسه يا به طور کلي سازمانهاي آموزشي انحصار آموختن را در دست ندارند، بلکه آموزش در همه جاي جامعه به چشم ميخورد. آموزشي که توسط رسانهها عرضه مي شود، آموزشي غير تجريدي و چند بُعدي است که فرد ميتواند ضمن گذراندن زماني خوش با تلويزيون به آموزشي که جنبه فرهنگي هم دارد، بپردازد. وسايل ارتباط جمعي، اگر به درستي به کار آيند، همچون مدرسهاي بزرگ بر تمامي حيات انساني پرتو ميافکنند و حتي نقشي بالاتر از مدرسه دارند زيرا محدوديت زماني مدرسه را ندارند، براي تمام سنين و تمامي انسانها هستند و تمامي مشخصات مورد آموزش را به خانه آموزش گيرنده ميآورند. گرچه تلويزيون نميتواند جايگزين معلم شود زير از جريان پيامي يکسويه برخوردار است و از طرفي امکان تصحيح تکاليف در محل ، کنترل کلاس درس و … را هم ندارد . اما بسياري از پدرها و مادرها ، چه تحصيل کرده يا کم سواد ، فقير يا غني و … از تلويزيون به عنوان يک داية الکترونيک استفاده ميکنند . تلويزيون ميتواند دانش افراد را افزايش بدهد به طوري که ميليونها کودک در دنيا از تلويزيون درباره زندگي در زادگاه خود و کشورهاي ديگر نکتهها ميآموزند و هر روز که تلويزيون ميبينند ، چيز تازهاي ياد ميگيرند . پردازش اطلاعات رسانه اي نزد کودکان و نوجوانان بيننده، براي استخراج پيام از محتواي تلويزيون، بايد حداقل علايم ديداري و شنيداري را از دستگاه گزينش کند، آنها را به مغز بفرستد، رمزگشايي کند و براي مراجعه بعدي، آنها را در حافظه نگهدارد. تمام اين فعاليتها در مقوله پردازش اطلاعات جاي ميگيرد که بايد هنگامي که کودک در حال تماشاي تلويزيون است، به طور مداوم انجام گيرد. حتي يک تبليغات 30 ثانيهاي حاوي مقدار «اطلاعاتي» است که کودک در يک زمان، توان پردازش آن را ندارد. چند شخصيت اصلي در جنگهايي هيجانانگيز و يا عملياتي شجاعانه درگير ميشوند؛ تحرک بيشتري از اين طريق روي صفحه تلويزيون پديدار ميشود، زواياي مختلف و متعدد دوربين تغييرات سريع فراواني را در صحنه به نمايش ميگذارد و نوار صدا به توصيف حوادث ميپردازد. هيچ کودکي نميتواند تمام عناصر چنين آگهي را تماشا کند، گوش کند، انتقال دهد، رمزگشايي کند و يا به خاطر بياورد. همچنين اکثريت کودکان حتي کوششي نيز در انجام دادن اين کار به عمل نميآورند و چنين کاري را نبايد هم انجام دهند. کودک ـ بيننده با انتخابها و کارهاي روزانه فراواني در پردازش اطلاعات روبهروست. از نظر رواني، افراد توان آن را ندارند که گوشهاي خود را کاملا بر روي اصوات ببندند. کودکان نيز کم و بيش اصواتي را که پخش ميشود ميشنوند. با اين همه آنها ميتوانند تا حدي مقدار صداهايي را که انتقال ميدهند انتخاب کنند و در مورد ميزان رمزگشايي و ذخيره صداها قدرت انتخاب بيشتري دارند. همين انتخابها در مورد تصاوير تلويزيون نيز مي تواند صورت گيرد، اما در اينجا نيز کودکان ميتوانند انتخاب کنند که در مرحله اول به تماشاي چه چيزي بنشينند. در حقيقت، آنها بايد اغلب اوقات دست به انتخاب بزنند، زيرا در يک فاصله زماني بسيار کوتاه برنامههاي بسيار زيادي به بيننده ارائه ميشود. اين امر ممکن است نامشهود باشد، زيرا بسياري از ما آنچه را ميخواهيم از محرکهاي ديداري تلويزيون مشاهده کنيم، ساده تلقي ميکنيم. به هر حال صفحه تلويزيون معمولا از نظر تصويري پرتر از آن است که بتوان در لحظات تماشا و قبل از تغيير هر صحنه و يا زاويه دوربين، همه نکات تصويري را به طور اجمالي بررسي کرد. با توجه به اينکه ما بزرگسالان معمولاً ميدانيم که کدام يک از تصاوير اهميت دارند، بدون انجام هيچ تلاش آگاهانهاي براي انتخاب، به آنها نگاه ميکنيم و در عين حال به باقي تصاوير توجه چنداني نشان نميدهيم. ما هيچ اجباري براي انتخاب از ميان اطلاعات ديداري که بالقوه اهميت مساوي دارند، احساس نميکنيم. با اين حال ما نيز معمولاً به روش کودکان دست به انتخاب ميزنيم. کودک با وجود انتخاب محتواي مورد نظر و فرستادن آن به مغز، هنوز بايد دست به فعاليتهاي رمزگشايي بزند. او ميتواند «به درستي» تصاويري مانند يک زن، يک عروسک، يک بازيگر، و يک شيء ـ را تشخيص دهد و يا «به غلط» او را زني جادويي، کلاه قرمزي و يا شخصيتي کارتوني تصور کند. همچنين کودک در مقطعي تصميم خواهد گرفت که چه محتوايي را و به چه شکلي در حافظه دراز مدت خود ذخيره کند. اما آيا تصاوير ديداري به همان شکلي که هستند ذخيره ميشوند و يا پس از تبديل به يک معرف زباني رمزي و معنادار در حافظه ذخيره خواهند شد؟ اگر قرار است چيزي در حافظه ذخيره شود، پس بايد فعاليتهاي ذهني لازم به همان گونهاي که براي رمزگشايي صورت ميگيرد، انجام شود. معمولاً انتخاب اينکه آيا چيزي بايد در حافظه ذخيره شود يا تصميم گيري در مورد شکل «رد حافظه» و فرايند جايگزين شدن چيزي در حافظه، بدون آگاهي بيننده صورت ميگيرد؛ بههرحال اين اعمال صورت ميگيرند و همزمان با گزينش علايم يا انتقال آنها به مغز و رمزگشايي آنها در هر مفهومي که بيننده براي هر برنامه تلويزيوني ميسازد ـ نقشي بر عهده دارند. عوامل متعددي ميتواند در مورد توجه قرار گرفتن و پرورانيدن محرکها مؤثر باشد. بعضي از اين عوامل احتمالاً در درون انسان وجود دارند: مثلاً، نگاه کردن به صورتها پيش از نگاه به ساير نقاط بدن، نگاه به حرکت پيش از نگاه به اشياي ساکن و جهت گيري ديداري و موضعي به سمت يک منبع تازه، متفاوت و يا ناگهانيِ صدا. ديگر موارد مثل توجه به کلمات يک آهنگ و يا جست و جوي منشائي براي انگيزههاي افراد، پس از آموخته شدن، تقريبا به شکلي خودکار اجرا ميشوند. با اين همه هنوز بخشهايي ديگر حداقل با تکيه بر معاني تفسيري و سنجشي ساخته شده توسط بينندگان تعيين ميشوند. تحقيقات گستردة سالهاي اخير نشان ميدهد که مردم اصول و ساختهايي را فرا ميگيرند که فعاليتهاي آنان را در زمينه پردازش اطلاعات هدايت و حمايت ميکند. دانيل اندرسن روانشناس اينگونه اظهار ميکند که آنچه بچههاي حدود سه سال را به سوي تلويزيون ميکشاند و اين مطلب که چقدر و چه زماني به تلويزيون نگاه کنند، حداقل تا حدودي به ميزان قابل فهم بودن برنامه، مربوط ميشود (آندرسون و لورچ ، 1983). به نظر ميرسد که محتواي غيرقابل فهم برنامهها براي کودکان قبل از دبستان احتمالاَ با ويژگيهايي مثل صداي مردان، زومهاي طولاني و گردش افقي دوربين و تماس چشمي همراه است. در حالي که محتواي قابل فهم احتمالاً با ويژگيهايي مثل وجود زنان، کودکان و عروسکها ارتباط دارد. دانيل آندرسن معتقد است که اين شناخت به عنوان طرحي براي فعاليتهاي مربوط به تماشاي تلويزيون عمل ميکند. اگر خواستار معناي طرح يا طرحها باشيد، آنها را ميتوان ساختارهاي شناخت انتزاعي، پيش نمونه، شکلهاي ايده آل و يا نمونههاي آرماني تلقي کرد. آنها ساختي دروني را براي انتخاب و ذخيرهسازي محتوا مهيا ميسازند؛ انتظاراتي را در مورد آن محتوا به وجود ميآورند؛ در جمع آوري مجدد آن تأثير ميگذارند و براساس تجربه، تکامل مييابند و تغيير ميکنند. طرحها به اشکال مختلفي پديدار ميشوند. زماني که کودک با دستهاي از محرکهاي ديداري و شنيداري مواجه ميشود، ميتوان از طرحها به منظور هدايت کودک در مورد اينکه به چه محرکهايي توجه نشان دهد و کدام يک را به مغز بفرستد، استفاده کرد. اگر کودکي به اين نتيجه برسد که داستان درباره مهمانيِ جشنِ تولد يک دختر است و طرحي از مهماني تولد را در ذهن داشته باشد، در اين حالت وي ميداند بايد در پي ديدن کيک، بستني، هديهها، بازيها و ديگر سرگرميها و ميهمانان باشد. معمولاً کودک به راحتي ميتواند وسايل اتاق، بزرگسالاني را که ميهمانان خردسال با خود ميآورند، حيوانات، ساير غذاها و گفتوگوهاي ميان مهمانان را ناديده بگيرد. درصورتي که بازي «يافتن جاي دُم حيوان» انجام گيرد، ممکن است کودک با رجوع به طرح عمل، توجهش به دستمالي که روي چشم بسته ميشود و به دستهاي کودکي که دم حيوان را گرفته است و دستهاي بزرگسالي که کودک را چرخ ميدهد، معطوف شود. همچنين اين طرح، کودک را از اتاقي که بازي در آن صورت ميگيرد، لباسهاي کودک و يا جنسيت بزرگسال منحرف ميکند. اگر کودک فيلمنامهاي در ذهنش براي ميهمانيهاي جشن تولد داشته باشد، در چيزهايي در مورد نظمي که بايد بر اساس آن، عناصر و حوادث پديدار شوند، ميداند و بنابراين ميتواند از نظر ذهني خود را براي توجه نشان دادن به آنها آماده سازد. طرحهايي از اين دست ميتواند به رمزگشايي کمک کند. به عنوان مثال کودک ميداند که در محتواي برنامه تلويزيوني بايد چيزي براي رمزگشايي وجود داشته باشد و آن مي تواند کيک باشد. اين طرحها ميتوانند موجب هدايت ذخيرهسازي در ذهن شوند؛ يعني کودک از قبل ساختي ايدهآل را در نظر دارد که عناصر و حوادث خاص اين جشن تولد را ميتواند در آن جاي دهد. از مثال مهماني جشن تولد، به سادگي ميتوان دريافت که در فعاليتهاي پردازش اطلاعات که در جريان درک محتواي تلويزيون صورت ميگيرد، طرحها چقدر ميتوانند با اهميت تلقي شوند. اما لازم به گفتن است که اين طرحها تنها عوامل موثر در اين فرايند مسحوب نميشوند؛ بلکه علايق و نيازهاي بينندگان، تواناييها و تعليم آنان، طرحهاي ذاتي پردازش اطلاعاتشان، تفسيرها و ارزيابيهاي آنها از محتوا و ويژگيهاي خود محتوا، همگي با هم ميتوانند در اين مسير که کدام محرکها بايد مورد توجه قرار گيرند، به مغز انتقال يابند، رمزگشايي و يا به عنوان بخشي از فرايند درک مفهوم محتواي تلويزيون در حافظه ذخيره شوند، مؤثر باشند. سنجش برنامه ها و محتواي رسانه اي نزد کودکان و نوجوانان در فعاليتهاي سنجشي، کودکان به چيزي که ميبينند واکنش نشان ميدهند. آنها همانطور احساس ميکنند که فکر ميکنند. آنها ميخندند، گريه ميکنند، ميترسند يا خشمگين ميشوند و بالاخره تأييد و يا تکذيب ميکنند. تنها کودکان براي محتوايي که پرداختهاند و تفسير کردهاند، ظرفيتهاي مثبت و منفي در نظر ميگيرند و تصميم ميگيرند که چه کسي را تحسين کنند و از چه کسي نفرت داشته باشند. آنها به قضاوت پيرامون اصول اخلاقي اعمالي که مشاهده ميکنند ميپردازند و انگيزههاي کساني را که برنامه و يا آگهيهاي تجاري تهيه کردهاند، ارزشيابي ميکنند. در زندگي روزمره نيز مانند پژوهش و توليد تلويزيوني، اغلب بيشترين تاکيد بر دريافت پيام است تا داشتن احساسهايي دربارة پيام. بيشترين توجه معطوف اين امر است که مردم از تجربههاي خود چه برداشتي دارند و چگونه محتواي ارسالي روزنامه و يا برنامه تلويزيوني را درک ميکنند. در مورد کودکان نکته مورد توجه اين است که آنها چگونه ياد ميگيرند که مانند بزرگسالان از چيزي که تجربه ميکنند، مفهومي برداشت کنند و به نحوي ارتباط برقرار کنند تا ديگران نيز آن را بفهمند. اما انسانها ماشينهاي سادهاي نيستند که براي ساخت مفاهيم ظاهري و يا تمثيلي دربارة تجربههاي خودشان، از دانشي بر پايه دستهاي از قواعد استفاده کنند. آنها در اين حال موجوداتي هستند که علاوه بر فکر کردن، از احساسهاي علاقهمندي، عدم علاقه، بيزاري، خستگي، دلتنگي، اشتياق، ترس، خشم و شادي نيز برخوردارند و در مورد تجربهها و مردم به قضاوت ميپردازند آنها را ارزشگذاري ميکنند. فعاليتهاي سنجشي به شکلي که پردازش اطلاعات و فعاليتهاي تفسيري، اجباري مينمايند، الزامي نيستند. سازندگان برنامههاي تلويزيوني و بينندگان اين برنامهها در اين عقيده شريکند که در محتوا پيامهايي وجود دارد و وظيفه سازندگان اين است که پيامها را در دسترس بينندگان بگذارند و وظيفه بينندگان اين است که پيامهاي درست و يا مورد نظر را از محتوا پيدا کنند. درک محتواي تلويزيون ممکن است انگيزة توليدکنندگان و پخشکنندگان محتواي برنامه را نيز روشن سازد. انگيزههاي اسناد شده پس از آن بيشتر بروز ميکند و احساسهاي مثبت و منفي را نسبت به محتوا ميپراکند. وقتي بچههاي حدود سني هفت، هشت و نه پي ميبرند که هدف آگهيهاي تجاري اين است که آنها را براي دوست داشتن و درخواست محصولي ترغيب کند، اغلب احساسي منفي نسبت به آن آگهيها پيدا ميکنند. اين فعاليتها در نحوه پردازش اطلاعات و تفسير محتواي تبليغات تجاري تاثير ميگذارد. نسبت دادن انگيزههاي غيرشخصي به کساني که مسئوليت تهيه برنامه تلويزيوني را دارند، از جمله انگيزههايي مثل آگاهسازي، آموختن و يا الهام بخشي ميتواند به شکلي مشابه به انجام ارزيابيهاي مثبت تر منجر شود. اگر کودکان ميخواهند از محرکهاي ديداري و شنيداري ارائه شده به آنها، مفهومي را بيرون بکشند، بايد در کنش متقابل با تلويزيون فعالانه شرکت کنند. غالباً کودکان حتي بدون فکر کردن در مورد محتواي برنامه هاي تلويزيوني، مفهومي براي آن ميسازند.آنها به محرکهاي تلويزيوني توجه نشان ميدهند، از ميانشان انتخاب ميکنند و با تکيه بر آنها براي استخراج مفاهيم واقعي و ظاهري اقدام ميکنند. کودکان همچنين اجزاء محتوا را با هم ترکيب ميکنند. رويدادهايي را که به طور ضمني به آنها اشاره شده ولي به تصوير کشيده نشدهاند، استنباط ميکنند و سپس احساسها و انگيزهها را به شخصيتهاي داستاني منتسب ميسازند. کودکان در مقابل آنچه ميبينند، واکنشهاي هيجاني نشان ميدهند، احساسهاي گوناگوني را تجربه ميکنند و براي شخصيتها، اعمال و حوادث، ارزشهاي اخلاقي در نظر ميگيرند. اين فعاليتهاي پردازش اطلاعات، تفسير و سنجش ، بهطور همزمان هم مستقل و هم وابسته به يکديگرند و به طور همزمان يا متوالي، در الگويي به هم بافته عمل ميکنند که ميتواند حتي براي اکثريت بينندگان مجرب و سفسطه گر نيز پيچيده و بحثانگيز تلقي شود. با شناخت رسانهها از سوي کودکان و تشخيص مفاهيم مکرر در برنامههاي آنها، با شيوههاي خودشان، درک بهتري از کنش متقابل کودکان و تلويزيون به دست ميآيد. در نهايت بر پايه زاويه ديد و استدلالهاي مستتر در اين مقاله، در تعليم و تربيت نوين، يادگيري به معني جمعآوري اطلاعات نيست. بلکه شرکت فعالانه يادگيرنده در کسب تجارب و معنابخشي به آن تجارب است. در اين مفهوم، انديشه و انديشيدن جايگاه ويژهاي دارد. از اين رو، در مورد آموزش رسانه ها، تفکر انعکاسي در تقويت قواي فکري و ذهني کودکان و نوجوانان که در معرض يادگيري مداوم از رسانه ها قرار دارند، موقعيتي را براي آنها فراهم ميسازد تا نسبت به آموزش اکتسابي خود از رسانه ها، انديشه کنند. ديويي تفکر انعکاسي را توجه دقيق، فعالانه، و مستمر به اطلاعات و زمينههاي حمايتکننده از آن و درنظر گرفتن نتايج و پيامدهاي آن اطلاعات ميداند. يادگيرندگان با استفاده از مشارکت فعالانه در اين نوع تفکر، ميتوانند نسبت به يادگيري خود آگاه باشند و آن را کنترل کنند. به طور کلي، منظور از تفکر انعکاسي آن است که دانشآموز با دقت و انديشة لازم، برآوردي از دانستهها و عدم دانستههاي خود ارائه دهد. از اين طريق ميتواند در مواجهه با آموزش رسانه ها، برآورد کند که رسانه ها چه چيزي به او مي آموزند، چگونه توسط رسانه ها هدايت مي شوند، در اين مورد چه نکاتي را ميدانند، چه چيز بايد بدانند، و چگونه فاصله بين اين وضعيتها را تشخيص داده، تنظيم و تکميل کنند. مطابق اين ديدگاه، يادگيري يعني ايجاد دانش و درک نسبت به رسانه ها، از طريق تفسير کردن و تحليل اطلاعات رسانه اي. کوان معتقد است دانشآموزان در هنگام تفکر انعکاسي، درگير يک مسئله يا رويداد ميشوند و اين درگيري معمولاً به شکل درگيري نزديک و تنگاتنگ در فرايند يادگيري است و شاخصي از ميزان يادگيري فرد به حساب ميآيد. در اين معنا، فرد يادگيرنده در موقع انديشيدن به يک مطلب، به جزئيات محرک توجه ميکند . در تفکر انعکاسي از فرايندهاي ذهني سطح بالا که فراتر از تفکر صرف و يادآوري مطلق اطلاعات است، استفاده ميشود. بنابراين، تفکر انعکاسي نقش زيادي در يادگيري و بهخصوص يادگيري از راه حلمسئله دارد. به اين ترتيب کودک با ايجاد ارتباط بين آنچه از رسانه ها، محتوا و کارکرد آنها مي داند و آموختههاي جديد از محتوا و برنامه هاي رسانه اي، به درکي شخصي از آنها مي رسد. يادگيري سواد رسانه اي، مستلزم مشارکت فعالانه دانشآموزان در جريان اين نوع آموزش است. بدين ترتيب تقويت تفکر و پرورش انديشههاي دانشآموزان به شيوه تفکر انعکاسي، از جمله سازههايي است که به تعمق و ژرفانديشي دانش آموزان در ارتباط با رسانه ها ميانجامد.